روزی از اوایل جنگل ماه
نزدیکِ هزاره‌ی مردارها
گرگ کهنه‌ای از هم می‌پاشید
من آن روز
پریزادِ زردی بودم شبیه پاییز ..

                                                                                  هوده وکیلی


برچسب‌ها: هوده وکیلی
ادامه مطلب
+ جمعه 1393/09/28| 16:35|م| |
 


تنت 
پیچ و خم شگفتی دارد
انگار تونلی زیر آب
دریاش محاصره کرده باشد

                                                                         سعدی گل بیانی


برچسب‌ها: سعدی گل بیانی
ادامه مطلب
+ جمعه 1393/09/28| 16:33|م| |
 

وقتی تو
به دوزخ می‌روی
بهشت
به چه کار من می‌آید
                                                               شهین منصور آرانی


برچسب‌ها: شهین منصور آرانی
+ چهارشنبه 1393/09/26| 9:15|م| |
 


در روشنای کمرنگ نان
نمی‌شود
در ستایش خورشید چیزی نوشت
من نتوانستم
اجدادم نیز نتوانسته بودند
ما در ظلمت رنج‌ها زندگی می‌کنیم
هیچ‌کس نمی‌تواند
با الفبای تاریکی
در وصف روشنی بنویسد !
                                                                       رسول یونان


برچسب‌ها: رسول یونان
+ سه شنبه 1393/09/25| 22:41|م| |
 

 

من نه می‌روم، نه برمی‌گردم
استعاره‌اش می‌شود این:
سنگ،
سنگِ ساکن این رودخانه
سال‌هاست که همین جا مانده
و آب‌های نرفته
دست‌شان را می‌گذارند روی شانه‌اش
تا نفسی تازه کند
و بروند که برگردند
                                                                    مجتبا پورمحسن


برچسب‌ها: مجتبا پورمحسن
+ سه شنبه 1393/09/25| 9:37|م| |
 

 

گردنم منتظر حلقه‌ی دستان تو بود
بر سر چشمه‌ی خواب،
لیک دیدم به دو چشم نگران
دست‌های تو گذشت،
هم‌چو آبی که روان بود، به سوی دگران !
                                                               اسماعیل شاهرودی

پ‌ن:

ماورای باورهای ما
ماورای بودن و نبودن‌های ما
آن‌جا دشتی‌ست
فراتر از همه تصورات راست و چپ
تو را آنجا خواهم دید.

آورده‌اند که آنجلینا جولی این متن را روی بازوی دست خود تاتو کرده است. انتهای خوش سلیقگی خانم آقای پیت که به دلیل خانم آقای پیت بودن برایم دلنشین است. همسر آقای پیت بودن مساله خیلی جدی بود که خانم جولی حل کردند. 

 


برچسب‌ها: اسماعیل شاهرودی
+ جمعه 1393/09/21| 22:40|م| |
 

 

نمی‌توانم برایت بنویسم  
که دارم شکنجه می‌‌شوم
که دیگر
بوی باران و عصرهای پاییزی کردستان
رام‌َم نمی‌کند
که دیگر
هیج کجای این آسمان، آرام‌َم نمی‌کند
و چای،
در استکان‌های دو نفره آزاردهنده است ...
خسته‌ام  
مثل زنی که شیشه‌ها را پاک می‌کند،
لباس‌های شوهرش را می‌شوید،
غذا می‌پزد،
می‌سابد ..
می‌سابد ...
و جای خالی دوستت دارم‌های بسیاری
در سینه‌اش می‌سوزند ..
                                                                   کوثر الماسی

پ‌ن: همیشه وقتی می‌خواهم از میدان فلسطین بروم به سمت حافظ. علاء‌الدین. فلسطین را می‌گیرم به سمت پایین از وسط خیابان هم نه‌ها اما یک جورایی هم‌ردیف ماشین‌هایی که کنار خیابان پارک شده‌اند سرم را می‌اندازم پایین و گلوله، هندسفری تووی گوش از خیابان آزادی می‌گذرم، کتاب‌فروشی‌ها را نگاه می‌کنم و می‌گذرم. گاهی پیش آمده توجه به چراغ هم نکردم هی پشت سر هم و بوق به بوق فحش شنیده‌ام و دوباره انداخته‌ام تووی فلسطین جنوبی تا بخورم به تقاطع نوفل نوشاتو یک‌سره رفته‌ام. فکر می‌کنم یکی از پنج خیابان محبوب من تووی تهران است. چون هرچه می‌خواهم آن توو پیدا می‌شود. پیراشگی‌هایش خوشمزه است، سفارت فرانسه دارد، درخت دارد و این‌که شهرداری ناحیه یک منطقه یازدهی که آنجا وجود دارد یک جورایی خیلی خوش ذوق ساخته شده است. تابستان‌ها که هوا گرم است و آدم شره می‌رود از خودش دوست داری چند دقیقه زیر سایه ساختمانش بایستی و گُل‌هایش را ببینی. البته زمستان‌ها خبری از گل تووی رف‌های نماهایش نیست اما باز هم عظمت جایی را که چند ماه قبل برای خودش زیبایی داشته دارد. مثل پیرزنی که چند دهه از زندگی‌اش گذشته اما زیبایی جوانی‌اش را پشت چین‌هایش حفظ کرده. وسط‌های خیابان درست قبل از اینکه برسی به سفارت فرانسه نانوایی وجود دارد که نبش کوچه است. بربری می‌‌پزد. فکر می‌کنم اولین بار است تووی این بلاگ نوشته‌ام بربری. تووی تهران کلوچه فومنی فروش و پَزِ کمی سراغ دارم اما این یکی از آن خوب‌هایش است. خیلی خوشمزه نیست اما بی‌مزه هم نیست و فقط باید مراقب باشی سوزن منگنه بسته‌اش تووی حلقت نرود. یک بار به آن مردی که همش دارد راجع‌به پیام صادقیان حرف می‌زند گفتم بد نیست روی پلاستیک بزنید خطر خفه‌گی و جر خوردگی اخم کرد به من.  بعد از این‌که از سفارت فرانسه می‌گذرید یک خانه است که در چوبی دارد. دری ترمیم شده اما خوش رنگ. یک‌روز اگر دیدید یک جوانی دارد آن‌جا هی از خودش سلفی می‌گیرد، بدانید که منم، سوزنم گیر کرده روی شات و تصمیم گرفتم اولین سلفی زندگی‌ام را پای همان در بگیرم. با اجازه البته. البته برای خروج از خیابان و ملحق شدن به حافظ و جمهوری هم برای خودم درگیری‌هایی دارم‌ها. همیشه چند دقیقه از مسیرم را با خودم چانه می‌زنم که چگونه خروجی داشته باشم. افسانه‌ای باشد. همین‌طوری یلخی باشد یا نه، باشکوه. خارج شدن من از نوفل نوشاتو مثل آمدن خمینی به ایران است. یک صمیمیت باشکوهی دارد برایم، وصف نشدنی.   

2) این‌که می‌گویند عصر جمعه‌ها دلم می‌گیرد را نمی‌فهمم. شاید به خاطر این‌که خیلی از زمان‌ها تووی زندگی دلم گرفته است، عصر جمعه برایم برجستگی خاصی ندارد. 


برچسب‌ها: کوثر الماسی
+ جمعه 1393/09/21| 20:31|م| |
 

 

عشق درختی‌ست
که با خون من
سبز می‌شود

و با چشم‌های تو
از پا می‌افتد

و شعر پرنده‌ی غمگینی‌ست
که برای یک لحظه،
بر شاخه‌ی نازکی از این درخت
گل می‌دهد
من و تو اما، رهگذرانی غریب‌یم
که رد پاهای‌مان
تا پای همین درخت آمده است
                                                               فریاد ناصری


برچسب‌ها: فریاد ناصری
+ جمعه 1393/09/21| 20:10|م| |
 

 

هر روز صبح
بند کفش‌هایت را که می‌بندی
بند دلم پاره می‌شود
و تا شب که برگردی
دلم با کفش‌های تو،
هزار راه می رود
قربانت گردم
دیگر خوب می‌دانم
به پای تو که نه
به دست تو پیر خواهم شد !
                                                                 مهدی صادقی


برچسب‌ها: مهدی صادقی
+ جمعه 1393/09/21| 20:9|م| |
 

 

چندی است
لباس‌های دلتنگی من
در گنجه واژه‌ها نمی‌گنجد
دلواپسم،
ای شعر نیاویختنی !
                                                              سیدعلی میرافضلی


برچسب‌ها: سیدعلی میرافضلی
+ جمعه 1393/09/21| 20:8|م| |
 

 

هر چه‌قدر که برمی‌گردم
چیزی غمگین‌تر از تو
پیدا نمی‌کنم
حباب‌ساز کوچک بازیگوش
که شادی‌هایم را
در تو
فوت می‌کردم
                                                           مهدی مظفری ساوجی


برچسب‌ها: مهدی مظفری ساوجی
+ جمعه 1393/09/21| 20:6|م| |
 

 
مرگ
مرد ناشناسی است
که وسط جلسه‌ی سه شنبه‌ها
بی مقدمه بلند شد
کت سیاهش را پوشید و رفت
 
چگونه می‌شد
شماره‌ی تلفن او را پیدا کرد؟
                                                            سارا محمدی اردهالی

پ‌ن:

تازه امروز متوجه شدم تمام چیزهایی که باید بنویسم را وقت  قدم زدن‌ها توی ذهنم می‌نویسم. تمام آن فکرها که باید جایی بگویم، بنویسم را. بلند بلند توی ذهنم دوره می‌کنم و از کنارشان می‌گذرم اما مشکل اینجاست که با قدم زدن حل نمی‌شوند. فرقی که قدم زدن با نوشتن دارد همین است. انگار قدم زدن برای دفع بلاهای جاهای دیگری از بدن یا ذهن است و به درد خالی شدن مخ نمی‌خورد. به درد اینکه روانت را آرام کند و التیام بخشد نمی‌خورد.  انگار همین نوشتن ها، همین صدای خوش کیبورد باعث می‌شود چیزهایی که در پیاده روی‌هایت ریخته نمی‌شوند، همین‌جا پای همین ترق و ترق‌ها حل شوند. تمام آن مشکلاتی را که کسی نمی‌تواد حل کند، همین جا حل می‌کنم. کشف بزرگی کرده‌ام.

بعد از اینکه شروع کردم به خوابیدم خیلی کم در شبانه روز حالا نوبت کتاب خواندن اجباری ‌ست. اینکه خودم را مشروط کنم هر شب  مطالعه داشته باشم و داستان بخوانم. همشهری داستان این ماه را تووی دو شب خواندم. خوب و شیرین است. بزرگترین انتظار یک ماهه من این روزها ماندن پای مجله‌ای‌ست که بهترین ها را هدیه می‌کند.  یادم نمی‌رود اول هرماه بگیرمش و بخوانم و منتظرش می‌مانم. چون دوستان منتظر می‌مانند و طاقتشان به این راحتی طاق نمی‌شود.  دوستان از بلند شدن دوستانشان بلند می‌شوند، چشمشان می‌خندد... سر دلم مانده بود این را این‌جا بنویسم که نوشتم ! 


برچسب‌ها: سارا محمدی اردهالی
+ پنجشنبه 1393/09/20| 0:56|م| |
 

تو نیستی
و کسی نمی‌داند
در خواب ضخیم یخ
ماهی قرمز
همچنان به پای زمین می‌پیچد ؟
                                                                         مریم منصوری

پ‌ن:

تا صورتم را می‌بیند جا می‌خورد و برای اینکه نشان ندهد ناراحت شده با خنده  می‌پرسد کتک خوردی؟ مردها این‌طورند بروز نمی‌دهند دوست داشتنشان را. می‌خندم و می‌گویم خودم چنگ انداخته‌ام. باورش نمی‌شود و می‌پرسد نکند تو هم مثل این دگماتیسم‌ها که خودشان را این روزها می‌زنند همچین بلایی سر خودت آوردی. تعریف می‌کنم که خواب بودم و نیمه‌های شب از درد پریدم و متوجه شدم خودم، خودم را چنگ انداخته‌ام. فضول است کلا. آدم‌هایی که دائم می‌پرسند خب دیگر چه خبر، همه‌شان فضولند. باور کنید. در جواب سوالش که خواب بد دیده‌ام یه نه. می‌گویم نه. همش خواب رختخواب بود. تا آنجایی که خاطرم هست تحملش را نداشتم. فکر می‌کنم به خوابی که دیدم. تصورش را هم نمی‌توانم بکنم. تووی خودم جمع می‌شوم و بدنم مور مور می‌شود.  شروع می‌کند به دست گرفتنم. باورش نمی‌شود چنین بلایی تووی خواب سرم آمده باشد. آن هم به دست خودم. ناخن‌هایم را نگاه می‌کند. بگیر خب این‌ها را. من نه عصبی‌ام نه گرسنه که ناخن بجوم پس باید خودم ناخن‌گیر دست بگیرم و به تازگی تندتر ازقبل ناخن‌هایم رشد می‌کنند. بیشتر از تمام سال‌های قبل. پس در جوابش می‌گویم حوصله‌اش را ندارم و اینکه بلند شده‌اند دوستشان دارم. بیشتر از قبل. قشنگ‌تر شده‌اند. مخصوصا انگشت بیلاخیلم. جا عوض می‌کند و تنه‌ای می‌زند و آرام می‌رود.     


برچسب‌ها: مریم منصوری
+ پنجشنبه 1393/09/20| 0:36|م| |
 

با این که زندگی
سخت‌تر از دو دیروزِ خستگی‌ام گذشت
به من اجازه‌ی کافی نداد
معشوقی برای فردای نیامده‌ام کنار بگذارم ...
                                                                                      مرتضی نجاتی

برچسب‌ها: مرتضی نجاتی
ادامه مطلب
+ چهارشنبه 1393/09/19| 9:19|م| |
 

شاید آن‌ها که مرا می‌برند
با خود بگویند بدبخت
شعرش ناتمام ماند
اما من ...

                                                                         شهاب مقربین


برچسب‌ها: شهاب مقربین
ادامه مطلب
+ یکشنبه 1393/09/16| 22:15|م| |
 

زل می‌زنم به مشت‌هایم
و به قلبم فکر می‌کنم
و این که گره همیشه توی گلویم بود آزارم می‌دهد
به اندازه‌ی تمام نبض‌هایم ...

                                                                                   روجا چمنکار


ادامه مطلب
+ یکشنبه 1393/09/16| 9:1|م| |
 

زندگی و مرگ
رو به روی هم ایستادند ...

                                                                  علی رضا عباسی

ادامه مطلب ...


برچسب‌ها: علی رضا عباسی
ادامه مطلب
+ شنبه 1393/09/15| 15:18|م| |
 

 

بگذار اگر این‌بار سر از خاک برآرم
بر شانه‌‌ی تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به ‌هدر رفته‌ام ای ‌دوست
ناراضی‌ام، امّا گله‌ای از تو ندارم

                                                                     فاضل نظری

ادامه مطلب ..


برچسب‌ها: فاضل نظري
ادامه مطلب
+ شنبه 1393/09/15| 8:19|م| |
 

تو رفته‌ای
عشق آمده است
تو نیستی ...

چه می‌شود کرد
رنگ دیوار به پرده‌ها نمی‌خورد
رنگ قالی به هیچ‌کدام
امروز تولد دوک الینگتون بود
در کاخ سفید هم رادیو می‌گفت جشنی برپاست
شُکر که کلاه‌سفیدها دوک را نخوردند
شُکر که دوک گذری به آلاباما نکرد
شُکر که اگر تو نیستی، تنهایی هست
شُکر که فصل پاییزه این فصل
دوره‌گرد می‌خواند انار نوبر پاییزه‌ی انار ...
من هم می‌خواهم به سلامتی دوک گیلاسی بزنم
و بزنم زیر گریه
همه توی این ملک مثل هم‌اند
چه فرق می‌کند
آدم صبح مِی بزند یا شب
                                                                    طاهره صفارزاده

 پ‌ن:

شیش گیگ حجم ترافیکم رو زدم به دانلود locke . حس خوبی نداشتم وقتی فهمیدم پارس آنلاین دو تا هفت صبحش دیگه رایگان نیست تا اینطوری بد، نره انتهای پاچه‌ام، اما صبح که پا شدم و شروع کردم به دیدن تام هاردی با لهجه بریتیش دهاتیش، انگاری یه چیزایی داشت زنده می‌شد و درد از دست رفتن ترافیک نت‌َم کم.. دیدن لاک باعث می‌شه تجربه‌های جدیدی تووی زندگیت داشته باشی یا حداقل برای یک‌بار تووی زندگیت یه مردی رو ببینی که مسئولیت پذیره. گند هم که می‌زنه مسئولیت گنداش رو می‌پذیره. حالا علاوه بر اینکه لذت برده بودم از دیدن مردی که تووی زندگی شخصیتش، مقدار قابل اعتنایی شکل گرفته، علاوه بر آن بعد از مدت‌ها توانستم یک فیلم رو بدون چُرت و دهن دره تماشا کنم.

 با خواب و خوابیدن به مشکل خورده‌ام برای همین دیشب خواستم که بعد این بیشتر از 5 ساعت در شبانه روز رویا نبینم چون در غیر این‌صورت نمی‌توانم تمام کارام رو فیکس کنم و همش عقبم از برنامه روزانه‌ای که دارم. لاک رو ببینید. اتفاق قشنگی تووی زندگی شما خواهد بود. مخصوصا وقتی فیلم یک بازیگر بیشتر ندارد و پر است از داستان. با احترام به داستان و قصه.

باورم نمیشه که من و تو داریم راجع به کس دیگه حرف می‌زنیم
انگار خونمونو دزد زده باشه ..
locke


برچسب‌ها: طاهره صفارزاده
+ شنبه 1393/09/15| 8:4|م| |
 

من
دختری را می‌شناسم ..

                                                                 راحیل مهرابی

ادامه مطلب ...


برچسب‌ها: راحیل مهرابی
ادامه مطلب
+ جمعه 1393/09/14| 21:51|م| |
 

به زودی
ناقوس نواخته خواهد شد
ناقوس بارها نواخته خواهد شد
                                                                      مهدی مرادی

ادامه مطلب ..


برچسب‌ها: مهدی مرادی
ادامه مطلب
+ جمعه 1393/09/14| 21:44|م| |
 

شب
روی تخت من دراز کشیده
هی از تو حرف می‌زند ...

                                                                               بکتاش آبتین

ادامه مطلب ...


برچسب‌ها: بکتاش آبتین
ادامه مطلب
+ جمعه 1393/09/14| 21:42|م| |
 


خوابيده‌اي کنار من
آرام مثل خواب
خواب کدام خوب تو را مي‌برد چنين
مثل گلي سفيد شناور به روي آب ؟
                                                                           منوچهر آتشی


برچسب‌ها: منوچهر آتشی
ادامه مطلب
+ جمعه 1393/09/14| 16:40|م| |
 

احتمال داشتن تو به صفر رسیده
ولی این شعرها نفهمند
نمی‌فهمند
                                                         حبیب ذوالفقاری


برچسب‌ها: حبیب ذوالفقاری
+ جمعه 1393/09/14| 7:29|م| |
 

چشم‌هایت
«وزیر پیشنهادی علوم»اند
و من
«اصول‌گراترین نماینده‌ی مجلس»

هرچه قدر هم که توجیه کنی
باز هم
هر نگاهت را «فتنه» می‌بینم
                                                                محمدعلی آهنگران


برچسب‌ها: محمدعلی آهنگران
+ جمعه 1393/09/14| 7:28|م| |
 

وقت افتادن
اگر حق انتخاب با من بود
از بلندای برج
شاید هم کمی بالاتر
کنار ابرها انتخابم بود،
نه از چشم سیاه تو ..
                                                           بهمن فاطمی


برچسب‌ها: بهمن فاطمی
+ جمعه 1393/09/14| 7:26|م| |
 

هیچ زنی را نباید کم دوست داشت
زن را یا باید دیوانه وار دوست داشت
یا اصلا دوست نداشت
کم دوست داشته شدن برای زن‌ها مرگبار است !
                                                                                      حسنا میرصنم


برچسب‌ها: حسنا میرصنم
+ چهارشنبه 1393/09/12| 8:52|م| |
 

 

گل کرده در اتاق کناری
معشوقه‌ی طلایی، پاییز ..

                                                                    محمدعلی سپانلو


برچسب‌ها: محمدعلی سپانلو
+ چهارشنبه 1393/09/12| 0:4|م| |
 

بی تو به سامان نرسم ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو

                                                                               حسین منزوی


ادامه مطلب
+ چهارشنبه 1393/09/12| 0:2|م| |
 

 

تصمیم‌هایم را در خاک می‌گذارم
مثل دانه‌هایی برای کاشتن
یا جسدهایی
که گندشان بالا آمده است ؟
                                                                          مجید رفعتی


برچسب‌ها: مجید رفعتی
+ سه شنبه 1393/09/11| 15:20|م| |