این مه
که دور درختان راه می‌رود
این مه می‌داند
که چقدر دوستت دارم
این مه
که منم
و دور از تو
تاب تنم را ندارم
                                                            شمس لنگرودی


برچسب‌ها: شمس لنگرودی
+ چهارشنبه 1393/05/08| 13:1|م| |
 

 

ﻣﻦ ﻧﺎﻗﺺﺍﻟﻌﻀﻮﻡ
ﻟﺐ‌ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ
                                                             علیرضا روشن

پ‌ن:

گلستان‌ها ماهند. هرقدر هم که تلخ و گزنده و باج نده باشند به بشریتی. آدم‌هایی که فراتر از هم‌نسل‌های خودشانند و بالطبع روشنفکرتر از هر روشنفکری. هم سوادش را دارند هم مدلی که بزرگ شده‌اند خیلی مدل روشن و به دور از هر آلودگی سنت و کوفت‌های دیگری بوده. انقدر درست‌اند که تو مجبوری همانطور ببینیشان که آنها می‌خواهند. جور دیگر نمی‌توانی ببینیشان. توی زندگی آدم‌ها خیلی کم پیش می‌آید که آدم مهمی را از نزدیک زیارت کنند و از شاگردی در جوار او تلمذ کنند. آشنایی با یک عضو خانواده گلستان و مطالعه اثرش این منع را از پیش روی آدم‌ها برداشته. شما موقع گلستان خواندن با آدم فوق‌العاده بزرگی روبرو هستید. این فرصت را از دست ندهید. مصاحبه لیلی گلستان با شرق را بخوانید و کیف کنید.


برچسب‌ها: علیرضا روشن
+ چهارشنبه 1393/05/08| 1:6|م| |
 

در عشق باید
درد دوری کشید
غم یار خورد
ترسِ رقیب داشت
و زیرِ بار این‌همه له شد
خوشه‌ی دست نخورده‌ی انگور زیباست
اما مست نمی‌کند !
                                                                 مژگان عباسلو


برچسب‌ها: مژگان عباسلو
+ سه شنبه 1393/05/07| 16:37|م| |
 

در نهفته‌ترین باغ‌ها،
دستم میوه چید
و اینک، شاخه نزدیک ..
از سر انگشتم پروا مکن
بی‌تابی انگشتانم شور ربایش نیست،
عطش آشنایی است !
درخشش میوه
درخشان تر
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان‌ترین سنگ
سایه‌اش را به پایم ریخت
و من، شاخه نزدیک !
از آب گذشتم‌، از سایه بدر رفتم
رفتم، غرورم را بر ستیغ عقاب‌آشیان شکستم
و اینک، در خمیدگی فروتنی،
به پای تو مانده‌ام
خم شو، شاخه نزدیک !
                                                                            سهراب سپهری


برچسب‌ها: سهراب سپهری
+ سه شنبه 1393/05/07| 16:36|م| |
 

عید نمی‌دهد فرح بی‌نظر هلال تو

        مولوی

ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ سه شنبه 1393/05/07| 12:34|م| |
 

شب قدر است، شود سال دگر زنده نباشی
سعی کن ای پسر خوب که شرمنده نباشی

بنده‌ی منتخب حضرت رحمان که نبودی
می‌شود حداقل بنده‌ی یک بنده نباشی

دختر خوب! تو کم از پسر خوب نداری
سعی کن پیش برادر که سرافکنده نباشی

ـ پدرم! حرف شما خوب، ولی می‌شود آیا
این قدر خشک و نصیحت‌گر و یک‌دنده نباشی ؟

فکر پرونده‌ی مایی؟ دمتان گرم، ولی ما
نگرانیم شما «فاقد پرونده» نباشی

شب قدر است، تو صد سال دگر زنده بمانی
و به شطرنج جهان، مهره‌ی بازنده نباشی

صد شب قدر دگر می‌رسد و می‌رود اما
اوج شرمندگی این است که شرمنده نباشی
                                                                       محمدکاظم کاظمی

پ‌ن:

با اندکی تاخیر از شب‌های قدر. 


برچسب‌ها: محمدکاظم کاظمی
+ دوشنبه 1393/05/06| 1:18|م| |
 

نام تورا می‌برم ای عشق
و دهانم
به آنی
جهانی می‌شود

:::

از منت بیگانه‌وشان پیر شدم پیر
یارب تو بگو این همه تحقیر بسم نیست ؟

یک بار دگر با همه کس حرف من این‌ست
آن هیچ‌کسم من که دگر هیچ کسم نیست !

:::

آنچه
این نسل مصیبت دیده را
ارزانی است
پوزخند آشکار و
گریه‌ی پنهانی است
                                                               سیدحسن حسینی


برچسب‌ها: سیدحسن حسینی
+ یکشنبه 1393/05/05| 12:24|م| |
 

رنگ سرخ
می‌تواند بنشیند بر درخت انار
لب‌های تو
یا پیراهنِ پاره‌پاره‌ی یک سرباز

هیچ اتفاقی نمی‌افتد
ما عادت داریم

ندیده‌ای
همان انگشت که ماه را نشان می‌داد
ماشه را کشید ؟
ندیده‌ای که از تمام آدم برفی‌ها
تنها، لکه‌ای آب مانده بر زمین ؟

دود، فقط نام‌های مختلفی دارد
وگرنه سیگار من و خانه‌های خرمشهر
هر دو به آسمان رفتند
                                                                     گروس عبدالملکیان


برچسب‌ها: گروس عبدالملکیان
+ یکشنبه 1393/05/05| 11:37|م| |
 

بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعد سال‌ها به خانه‌ام می‌آمدی ...
تکلیف رنگ موهات
در چشم‌هام روشن نبود
تکلیف مهربانی، اندوه، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیف شمع‌های روی میز
روشن نبود
من و تو بارها
زمان را
در  کافه‌ها و خیابان‌ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می‌گرفت
در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه‌ات را دیدم
که دست‌هایش توی جیبش بود
به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ‌چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود ...
بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی
پنهانی، بر گوشه‌ی تقویم نوشتم :
نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند
برای دیدن هیچ‌کس نیامده است

                        گروس عبدالملکیان


برچسب‌ها: گروس عبدالملکیان
+ یکشنبه 1393/05/05| 11:8|م| |

اشتباه از شما نبود !
تقصیر من هم نبود !
به جان مادرم
خودکشی هم نبود
زنگ که زدم
اشتباهی
پنجره را
جای در باز کرد
گفتم از شیراز نامه دارید
به جای پله‌ها
باز اشتباهی
مثل پرنده‌ها از پنجره پرواز کرد .
                                                                       سارا محمدی


برچسب‌ها: سارا محمدی
+ شنبه 1393/05/04| 8:18|م| |
 

پدر!
مردم همه‌جا همین‌قدر آسوده‌اند ؟
همین‌قدر نان برای خوردن دارند ؟
همین‌قدر سرودهای میهنی می‌خوانند ؟

پدر!
چرا برگِ درخت می‌خوریم ؟
چرا شعرهای حماسی می‌خوانیم ؟

پدر!
ما که خوبیم
ما که سلامتیم
زیرِ سایه‌ی صلیبِ سرخ !

کاسه‌‌های غذا را پرت می‌کنند توی صورت‌مان
چشم که باز می‌کنم
ماه رنگی نیست
من حس ندارم پدر !

آزادی‌ام را چرا فروختی پدر ؟
این بچّه‌های ترسیده‌ی رنگ‌پریده را
چرا به سایه‌ی صلیبِ سرخ فروختی پدر ؟

باران اگر ببارد
این زیتون‌ها سیرمان می‌کنند پدر ؟
درخت‌های آتش‌گرفته‌ برای‌مان ترانه می‌خوانند پدر ؟
نورِ ماه این‌همه برف را آب می‌کند پدر ؟
سایه‌های ترسناکِ شب آتش می‌گیرند پدر ؟
من هزار سئوال دارم پدر
هزار هزار سئوال
و در چشم‌های تو سکوتِ سنگ‌ها را می‌بینم
جوابِ سئوالم را بده پدر
پدرِم تو بودی
نکند پدرم جایش را با صلیبِ سرخ عوض کرده ؟
                                                                محمود درویش
                                                                برگردان: محسن آزرم


برچسب‌ها: محمود درویش, محسن آزرم
+ جمعه 1393/05/03| 11:39|م| |
 

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را در یافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستان من آشناست.
                                                                        احمد شاملو


برچسب‌ها: احمد شاملو
+ جمعه 1393/05/03| 11:11|م| |
 

می‌گویند:
برایت خواب‌های خوشی را آرزومندیم
مگر کسی وجود ندارد که بگوید
برایت واقعیتی خوش و زیبا آرزومندیم !
خواب زیبا به چه کارمان می‌آید
وقتی ما گرفتار بیداری دردناکی هستیم
                                                               محمود درویش


برچسب‌ها: محمود درویش
+ پنجشنبه 1393/05/02| 8:38|م| |
 

در زندگی‌ام دردهاي زیادي وجود داره
سرنوشتم در زمستان قرار گرفته
قلبم در حصارها در تنگناست
می‌خواهم در کوه‌ها بمیرم
حرف‌هایی زده می‌شه که هیچ‌وقت عملی نمی‌شه
در هر طرفم هزار چشم نامرد
برادرانم تبدیل شدن به یه خاکستر
می‌خواهم در کوه‌ها بمیرم
آهاي کوه‌ها آهاي کوه‌ها
آیا در دور دست‌ها یاري دارم
آهاي کوه‌ها. آهاي آهاي کوه‌ها
آیا یار چشم انتظار در خانه دارم
من از آتش از نفرت زاده شدم
گل پژمرده بی‌زمان شدم
به خاطر کمی پول بنده شدم
می‌خواهم در کوه‌ها بمیرم
چندتا بهار گریه کردم ماندم
در حسرت‌هاي عمیق سوختم
شهرها ظالم‌ند ایستادگی کردم
می‌خواهم در کوه‌ها بمیرم
آهاي کوه‌ها آهاي کوه‌ها
آیا یار چشم انتظار در خانه دارم
آهاي کوه‌ها آهاي آهاي کوه‌ها
آیا در دور دست‌ها یاري دارم

پ‌ن:

نیوشا باشید شنیدنی‌ترین را.

+ پنجشنبه 1393/05/02| 8:28|م| |


دوستت دارم و دانم كه تويی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده‌ام دوست ندانم

غمم اين است كه چون ماه نو انگشت نمايی
ورنه غم نيست كه در عشق تو رسوای جهانم

دم به دم حلقه اين دام شود تنگ‌تر و من
دست و پايی نزنم خود ز كمندت نرهانم

سرپر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان
تو شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشكسته‌ام و طائر پر بسته نگارا
عجبی نيست كه اين گونه غم افزاست فغانم

نكته عشق ز من پرس به يک بوسه كه دانی
پير اين دير جهان مست كنم گر چه جوانم

سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را
ياد باد آن همه آزادگي و تاب و توانم

آن لئيم است كه چيزي دهد و باز ستاند
جان اگر نيز ستانی ز تو من دل نستانم

گر ببينی تو هم آن چهره به روزم بنشينی
نيمه شب مست چو بر تخت خيالت بنشانم

كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست
آری آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم ؟
                                                                         عماد خراسانی


برچسب‌ها: عماد خراسانی
+ سه شنبه 1393/04/31| 21:29|م| |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ‌ن:

گمان نکنید این پست شعر ندارد. دارد. یک جورایی هم تلخ است. باران‌زاست. باید از بالاخانه‌ام و آنچه که توش وول می‌خورد فهمی داشته باشید تا بتوانید سفیدی این پست را و چند سطر بالا را دریافت کنید. من اینطورم الان‌ها. سفیدِ سفید. به درجه بالایی از بلاهت رسیده‌ام که حرف‌هایم، کارهایم، پاره پاره و پریشان جلوه کند. این روزها این نیم خط از یک آهنگ را کوک زده‌ام به دلم. سینه‌ام. خواستن چشمات به هر بهونه، خود جنونه، کاریش ندارم، چیزی نمی‌گم .. همین دیگر. اینقدر. کاش می‌شد چند وقتی را خوابید. سنگین شده‌اند چشم‌هام.

2) دیروز و امروز بس که برایش و ازش نوشتم، دیشب و امشب هی خوابش را دیدم. امشب نوشتم، چون الان پنج و نیم صبح است. دیوانه‌ها دیوانه‌ها را دوست دارند. علی کریمی را می‌گویم.  


برچسب‌ها: مستی با جرعه‌ای شعر
+ سه شنبه 1393/04/31| 5:24|م| |

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید !
روزی که نه صدا اهمیت دارد
و نه روز !
                                                                            حسین پناهی


برچسب‌ها: حسین پناهی
+ دوشنبه 1393/04/30| 18:43|م| |

ما می‌میریم تا شاعران بیمار شعر بگویند
ما می‌میریم بازی قشنگی است
وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس می‌زند
و روزنامه‌ها هی عکس پدر را می‌نویسند
کنار آدم‌های مهم
هر شب هزار بار عروس می‌شود
و خواهرم هزار بار جیغ می‌زند
هزار بار بازی قشنگی است
کارگران ساعت یازده احساساتی می‌شوند
فردا همه به خیابان می
ریز
ریز
می‌کنند پارچه‌های رنگی را
آواز می‌خوانند می‌رقصند و البته شعار می‌دهند 
ما می‌میریم تا عکاس تایمز جایزه بگیرد !

                                                                                     الیاس علوی 


برچسب‌ها: الیاس علوی
+ یکشنبه 1393/04/29| 22:3|م| |

آتش باشي
براي تو هيزم مي‌شوم
دريا بروي
پارو
تو هميشه درست پنداشته‌اي
دل من
شبيه تكه سنگي است
كه مي‌خواهم
تو با همه خستگي‌هايت
يك لحظه
به من تكيه كني
                                                              شمس لنگرودی


برچسب‌ها: شمس لنگرودی
+ یکشنبه 1393/04/29| 22:2|م| |
 

بر شانه‌ی من کبوتری‌ست که از دهان تو آب می‌خورد
بر شانه‌ی من کبوتری‌ست که گلوی مرا تازه می‌کند.
بر شانه‌ی من کبوتری‌ست باوقار و خوب
که با من از روشنی سخن می‌گوید
و از انسانکه رب‌النوع همه‌ی خداهاست.
من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام می‌زنم.

در ظلمت حقیقتی جنبشی کرد
در کوچه مردی بر خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاه‌واره کودکی لب‌خندی زد.

آدم‌ها هم‌تلاش حقیقت‌اند
آدم‌ها هم‌زاد ابدیت‌اند
من با ابدیت بیگانه نیستم.

زنده‌گی از زیر سنگ‌چین دیوارهای زندان بدی سرود می‌خواند
در چشم عروسک‌های مسخ، شب‌چراغ گرایشی تابنده است
شهر من رقص کوچه‌هایش را بازمی‌یابد.

هیچ‌کجا هیچ زمان فریاد زندگی بی‌جواب نمانده است.
به صداهای دور گوش می‌دهم از دور به صدای من گوش می‌دهند
من زنده‌ام
فریاد من بی‌جواب نیست، قلب خوب تو جواب فریاد من است.

مرغ صدا طلائی‌ من در شاخ و برگ خانه‌ی توست
نازنین! جامه‌ی خوب‌َت را بپوش
عشق، ما را دوست می‌دارد
من با تو رویای‌ام را در بیداری دنبال می‌گیرم
من شعر را از حقیقت پیشانی تو در می‌یابم

با من از روشنی حرف می‌زنی و از انسان
که خویشاوند همه‌ی خداهاست

با تو من دیگر در سحر رویاهایم تنها نیستم.
                                                                            احمد شاملو


برچسب‌ها: احمد شاملو
+ یکشنبه 1393/04/29| 0:47|م| |

 

زندگي جيره مختصريست
مثل يك فنجان چای
و كنارش عشق است
مثل يک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان بايد كرد

سهراب سپهری


برچسب‌ها: سهراب سپهری
+ شنبه 1393/04/28| 15:54|م| |

نکند آینه
قدر ثانیه‌هایی را که
بی‌دغدغه
به تماشای چشم‌هایش می‌نشیند
نداند ؟! 

:::

خوش به حال باد 
که برای نوازش 
نازک گونه‌هایت 
بهانه نمی‌خواهد
                                                                                 حسین کاظمیان


برچسب‌ها: حسین کاظمیان
+ شنبه 1393/04/28| 15:52|م| |
 

نیامدن هزار بهانه می‌خواست
و آمدن یکی ؛
دل‌تنگت بودم .

                                                                     سیدعلی صالحی


برچسب‌ها: سیدعلی صالحی
+ شنبه 1393/04/28| 15:51|م| |
 
ﺯﻥﻫﺎ ﺍﺯ ﻋﺎﺩﯼﺷﺪﻥ
ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼﺷﺪﻥ
ﺍﺯ ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﻧﺒﻮﺩﻥ
ﻣﯽﺗﺮﺳﻨﺪ
ﮔﺎﻫﯽ ﺯﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﯾﺪ
                                                                  ﻣﻬﺪﯾﻪ ﻟﻄﯿﻔﯽ
 

پ‌ن:
چند وقت قبل به مینا گفتم که قالب بلاگ را تغییر بدهیم، اگر شد، که دمش گرم امروز بیشتر از همیشه حوصله داشت و نشست پایش. من هم جان زنانه‌ام را گذاشتم وسط. که این شد.

 اول مرد بود. که قرار بود پای بار، شعر سرو کند. شما میز را پیش بکشید، چند لحظه‌ای مهمانمان باشید. چشم در چشم هم که نه. چشم به کلمات. تجربه‌ای مشترک و ضمنا خوب، با هم. داشته باشیم.  حالا دختر است. آن رنگ و قالب پیر شد این‌جا. با من.  نشستیم و احتمالا فکر کردیم، حالا که معمار و دیزاینر خودمان شدیم، تغییر جنسیت‌اش بدهیم. خودآگاه و ناخوداگاه. خوش‌گل‌تر‌َش کردیم. زندگی دوباره‌ای بهش دادیم. تا در چرخه‌ی جدید حیاتش روزهای بهتری را سپری کند. باز هم شما صندلی را پیش بکشید شعرتان را نوش کنید و مهمان هرشب ما باشید. چه در سماع. چه لولی‌وش و مغموم، چه تیپا خورده و رنجور.

2) جغد پشت دخترک با آن چشمان وق زده منم.  دل توی دلش نیست و چشم از مهتاب برداشته.  پرنده‌های روی رف هرکدامشان داستانی دارند. خواندنی. نوشتنی. مینا آن پرنده‌ای‌ست که روی پایین‌ترین رف پخش شده. به همان خستگی و لِه‌ی. عکس ربطی به اسم و رسم بلاگ ندارد. داستان خودش را دارد. حتی آن دُم بیرون مانده هم قصه‌ای دارد. یکی باید باشد همه این قصه‌ها را بنویسد. یکی هم باشد تمام این قصه‌ها را بخواند. بشنود.

 


برچسب‌ها: ﻣﻬﺪﯾﻪ ﻟﻄﯿﻔﯽ
+ جمعه 1393/04/27| 19:36|م| |
 

تو را به ترانه‌ها بخشیدم
به صدای موسیقی
به سکوت شکوفه‌ها
که به میوه بدل می‌شوند
و از دستم می‌چینند.
ترا به ترانه‌ها بخشیدم
با من نمان
عمر هیچ درختی ابدی نیست
باید به جدایی از زندگی عادت کرد.
                                                                    شمس لنگرودی

پ‌ن:

قالب بلاگ را دوست دارید ؟!


برچسب‌ها: شمس لنگرودی
+ جمعه 1393/04/27| 17:58|م| |
 

خوابي را كه ديشب ديدم بر مي‌دارم
و مي‌گذارم توي فريزر
تا اين كه روزي خيلي‌دور از امروز
وقتي پير و ناتوان شدم
آبش كنم
بعد گرمش كنم و بنشينم
و پاهاي سردم را توش فرو برم.
                                                            شل سیلور استاین


برچسب‌ها: شل سیلور استاین
+ جمعه 1393/04/27| 14:11|م| |
 

منتظرم ..
شبیه یک آهنگِ غمگین قدیمی
در آرشیو رادیو
«زنگ بزن»
بگو که می‌خواهی مرا بشنوی
                                                                        آزاد نوروزی


برچسب‌ها: آزاد نوروزی
+ جمعه 1393/04/27| 13:9|م| |
 

عاشق شدم که لهجه‌ی جانم عوض شود
آن روزگار بی‌هیجانم عوض شود

             آرش شفاعی


ادامه مطلب
+ پنجشنبه 1393/04/26| 12:38|م| |
 

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش نابود شوی
تمام زندگی‌ات را باخته‌ای
این را
منی می‌گویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدان‌هایش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا.
                                                             رضا ولي زاده


برچسب‌ها: رضا ولي زاده
+ چهارشنبه 1393/04/25| 5:51|م| |
 

ملک چون دید ناز آن نیازی
سپر بفکند از آن شمشیر بازی

شکایت را به شیرینی نهان کرد
ز شیرینان شکایت چون توان کرد

به شیرین گفت کای چشم و چراغم
همای گلشن و طاوس باغم

سرم را تاج و تاجم را سریری
هم از پای افکنی هم دست‌گیری

مرا دلبر تو و دلداری از تو
ز تو مستی و هم هشیاری از تو

ندارم جز توئی کانجا کشم رخت
نه تاجی به ز تو کانجا زنم تخت

گرفتم کز من آزاری گرفتی
پی خونم چرا باری گرفتی

بدین دیری که آیی در کنارم
بدین زودی مکش لختی بدارم

نکو گفت این سخن دهقان به نمرود
که کشتن دیر باید کاشتن زود

چه خواهی عذر یا جان هر دو اینک
توانی عید و قربان هر دو اینک

مکن نازی که بار آرد نیازت
نوازش کن که از حد رفت نازت

به نومیدی دلم را بیش مشکن
نشاطم را چو زلف خویش مشکن

غم از حد رفت و غمخوارم کسی نیست
توئی و در تو غمخواری بسی نیست

غمی کان با دل نالان شود جفت
بهم سالان و هم حالان توان گفت

نشاید گفت با فارغ دلان راز
مخالف در نسازد ساز با ساز

فرو گیر از سربار این جرس را
به آسانی برآر این یک نفس را

جهان را چون من و چون تو بسی بود
بود با ما مقیم اربا کسی بود

ازین دروازه کو بالا و زیرست
نخواندستی که تا دیر است دیرست

فریب دل بس است ای دل فریبم
نوازش کن که از حد شد شکیبم

بساز ای دوست کارم راکه وقت است
ز سر بنشان خمارم را که وقت است

بس است این طاق ابرو ناگشادن
به طاقی با نطاقی وا نهادن

درفرخار بر فغفور بستن
به جوی مولیان بر پل شکستن

غم عالم چرا بر خود نهادی
رها کن غم که آمد وقت شادی

به روز ابر غم خوردن صوابست
تو شادی کن که امروز آفتابست

شبیخون بر شکسته چند سازی
گرفته با گرفته چند بازی

نه دانش باشد آنکس را نه فرهنگ
که وقت آشتی پیش آورد جنگ

خردمندی که در جنگی نهد پای
بماند آشتی را در میان جای

در این جنگ آشتی رنگی برانگیز
زمانی تازه شو تا کی شوی تیز

به روی دوستان مجلس برافروز
که تا روشن شود هم چشم و هم روز

به بستان آمدم تا میوه چینم
منه خار و خسک در آستینم

ز چشم و لب در این بستان پدرام
گهی شکر گشائی گاه بادام

در این بستان مرا کو خیز و بستان
ترنج غبغب و نارنج پستان

سنان خشم و تیر طعنه تا چند
نه جنگ است این در پیکار دربند

تو ای آهو سرین نز بهر جنگی
رها کن برددان خوی پلنگی

فرود آی از سر این کبر و این ناز
فرود آورده خود را مینداز

در اندیش ار چه کبکت نازنین است
که شاهینی و شاهی در کمین است

هم آخر در کنار پستم افتی
به دست آئی و هم در دستم افتی

همان بازی کنم با زلف و خالت
که با من می‌کند هر شب خیالت

چه کار افتاده کاین کار اوفتاده
بدین درمانده چون بخت ایستاده

نه بوی شفقتی در سینه داری
نه حق صحبت دیرینه داری

گلیم خویشتن را هر کس از آب
تواند بر کشید ای دوست مشتاب

چو دورت بینم از دمساز گشتن
رهم نزدیک شد در بازگشتن

اگر خواهی حسابم را دگر کن
ره نزدیک را نزدیکتر کن

گره بگشای ز ابروی هلالی
خزینه پر گهر کن خانه خالی

نخواهی کاریم در خانه خویش
مبارک باد گیرم راه در پیش

بدان ره کامدم دانم شدن باز
چنان کاول زدم دانم زدن ساز

به داروی فراموشی کشم دست
به یاد ساقی دیگر شوم مست

به جلاب دگر نوشین کنم جام
به حلوای دگر شیرین کنم کام

ز شیرین مهر بردارم دگر بار
شکر نامی به چنگ آرم شکربار

نبید تلخ با او می‌کنم نوش
ز تلخیهای شیرین گر کنم گوش

دلم در باز گشتن چاره ساز است
سخن کوتاه شد منزل دراز است
                                                                    نظامی

پ‌ن:

شعر پست قبل را چند روز پیش گذاشتم در بلاگفا و تاریخش را به وقت دوشنبه تنظیم کردم. غفلتا یادم نبود. امروز که یک‌هو صفحه را باز کردم، شعر را خواندم، لذتی جدید چشیدم و تجربه کردم که تا بحال نداشتم. خودم را غافلگیر کرده بودم در پس روزمرگی گرما زده. اگر قرار این روزها به همین  توالی جنون باشد، عنقریب است که پیامکی برای خود بفرستم و دعوتش کنم به بهشت. جایی دو قدم آن‌طرفتر از برکه‌ی پر از ماهی و درختان کمتر رویت شده از چشم رهگذران. نیمکتی چوبی و لابد رازنگه‌دار. دور از تمام دنیا. آن وقت تو می‌مانی و افشاگری مردی که روزگاری دهان دوخته و لب نزده. خدا را چه دیدی شاید مثل همان آقای فیلم نمی‌دانم چی، یک بوس کوچولو به فرشته مرگ دادیم و به ملکوت اعلی ملحق شدیم. آن‌وقت است که دو کم از 365 روز سال را مداوم توو و حول خواب‌هایت پرسه خواهم زد. روی لوستر. بالای مهتابی. بر بالینت. آن‌وقت تو می‌مانی و طعم خاطره‌ای یخ، پشت پیشانی از پسرکی زلف آشفته و سپیدرو. صدایی خش‌دار.  آن روز که بیاید، اگرچه نیستم. تمام من پیش توست. می‌زنم. مثل حالا. همانطور که شاعره گفت. راست گفت. به ولله.     


برچسب‌ها: نظامی
+ سه شنبه 1393/04/24| 1:23|م| |