دستم
به سمت تلفن می‌رود و بر می‌گردد
مانند کودکی
که به او گفته‌اند
شیرینی روی میز
برای مهمان‌هاست ..
                                                          سارا محمدی اردهالی

پ‌ن:

تووی هر شرایطی نیاز داری قوی باشی و اگر نباشی خورده می‌شی. اگر با گرگ‌های بسیاری تووی زندگی سر و کله زده باشی و تعدادی از افرادی که با آنها حشر و نشر داری هوشی بیشتر از تو داشته باشند مجبوری هی زور بزنی که قدت کوتاه‌تر از آن‌ها نشان ندهد. اولین فرصت که احساس کنند قد کوتاهی کارت تمام است. وقتی اجازه بدهی کمتر از آن اندازه‌ای که تو خودت را دوست داری، دوستت داشته باشند باید فاتحه‌ی شخصیتت را بخوانی. یک جایی یک بابایی نوشته بود، هر روز نمی‌دانم چندبار بنویس روی جایی عزت نفس و برای خودت هی و مدام تکرارش کن. دیدی کسی دارد نزدیکش می‌شود هار باش، گازش بگیر.  


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: سارا محمدی اردهالی
+
شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۹| 0:50|م| |
 

 

و تنهایی
همین گوشه و کنار
مخفیانه
به تو نگاه
می‌کند
                                                                 منیره حسنی

پ‌ن:

بیشتر آدم‌ها تنهایی را دوست دارند و این‌که زمان‌های تنها بودنشان را داشته باشند برایشان حائز اهمیت است و روی آن می‌جنگند. با پارتنر و طرفشان. و همین بیشتر آدم‌ها آنقدر که این تنهایی در زمان‌های مختلف برایشان کش می‌آید و تووی آن می‌روند با عذابی که این حس برایشان دارد اخت می‌گیرند و حتی حاضر نیستند به قدر ذره‌ای از آن فاصله بگیرند. مثل درد دندان یا تکه‌ای گوشت که لای دندان گیر کرده و موفق نشدی بیرونش بیاوری و حالا با آن داداش شده‌ای.

وقتی باورت را از دست می‌دهی به جمع‌های بیشتر از یک نفر، ترجیح می‌دهی تووی جمع تک نفره با خودت و افکارت که تمامی هم ندارند خلوت کنی تا اینکه هی دست بیندازی بین جماعت و کشته شدن ثانیه به دست عقربه‌ها را با آن‌ها تجربه کنی و عذاب بکشی. غلت زدن تووی رویاهایی که بیشتر خلسه آور هستند و برون ریزی چیزهایی از مغز که می‌لولند تووی رشته‌های پشت پیشانی، و تمام تلاششان را می‌کنند که بیرون بریزند و نمی‌ریزند و تنش تووی ذهنت زیاد می‌شود، جرقه پشت جرفه تووی ذهن،  پر از افکاری که که تا بحال یخ زده بودند و یک‌هو آب شده‌اند و یا نه، نخشان را تووی یکی از همین مکاشفه‌های تک نفره کشیده‌ای و در رفته‌اند و هی پرانتز بازهای بیشماری از فکرها، تووی سر داری و باز کرده‌ای که هنوز نبسته‌ای و مبهم‌اند و  وقتی تو نمی‌توانی کنترلی داشته باشی بر فکرت و وقتی نمی‌توانی تخلیه شوی از تمام حس‌هایی که داری، دست آخر جوری دیگر و از جایی دیگر بیرون می‌زند و این بیرون زدن طوری‌ست که تسلطی به درزش نداری و نمی‌توانی کنترل کنی اخگرها و گدازه‌های ذهنت را.


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: منیره حسینی
+
جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۲۸| 13:49|م| |
 


می‌توانی از دوست داشتنم برگردی؟!
دوست داشتن که خیابان نیست
تاکسی بگیری
بنشینی
پیشانی‌ات را  به شیشه بچسبانی
آه بکشی
و برگردی به پیش از آن
نه
نمی‌شود
با دوست داشتنم  کنار بیا
مثل پیرمردها
که با لرزش دست‌هایشان
                                                                    رویا شاه‌حسین زاده


از این شاعر بیشتر بخوانید: رویا شاه‌ حسین‌زاده
+
جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۲۸| 13:13|م| |
 

ای کاش دل‌تنگی تو بودی
می‌دیدمت هر روز
                                                         سیدعلی میرافضلی

پ‌ن:

شکنجه مواجهه با بعضی چیزها یک بار پیش بیاید بس است.  وبلاگ‌نویس چند خیابان آن‌طرف‌تر متنی تووی وبلاگش منتشر کرده که خوراک ذهن عصبی و بیمار و دنبال حاشیه بگرد جماعت امروزی‌ست. من می‌توانم با بدترین لحن ممکن تحقیرش کنم و روی تمام پست‌هایش شلنگ بگیرم اما انجام نمی‌دهم. چند وز از عصبیت داستان جده شب‌ها آرام نمی‌گرفتم و فکر می‌کردم چرا دنیا این‌‌طورست برای بعضی آدم‌ها. مثلا ان دو تا نوجوان. و تووی ایران آدم‌ها تووی وایبرها و گروه‌هاشان، چون تووی آزادی توانسته بودند خواهر عرب‌ها را چیز کنند برای هم رجزی کامنت می‌فرستادند. خب وقتی تو کاری جانگداز که یک مرد در خانه‌اش روی همسر و اولادش پیاده می‌کند را بسطش می‌دهی و در مقیاس وسیع‌تر به تمام مردها ارجاع می‌دهی، دقیقا تو که داعیه احتمالا روشنفکری هم داری آن‌وقت نمی‌توانی به هم‌جنس‌هایت یاد بدهی باید چطوری مردت را، موجودی احتمالا سالم را، که شیشه‌ای نیست، دست به زن ندارد و فقط مشکلات فردی دارد را دوست بداری و حتی این دوست داشتن و بی‌محابا دوست داشتن را به او هم یاد بدهی. نشر تنفر هیچ‌گاه حاصلی نداشته. چه در آزادی و میان صدهزار نفر چه در یک وبلاگ و با بازدید دو هزار نفر. مثلا.


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: سیدعلی میرافضلی
+
جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۲۸| 12:9|م| |
 

و هیچ‌چیز غمگین‌تر از این نیست
که مجبور باشی
جهنمت را بغل کنی
جهنمت را ببوسی.
                                                              گروس عبدالملکیان

پ‌ن:

من این‌جا یعنی توو بلاگفا، توو راسته فست فودیا مثلا، کنار این همه رقیب یا هیچیِ گنده همیشه تلاش کرده‌ام غذای سالم بزارم مقابل مردم.  همیشه هم تنگش یا قبلش و بعدش دسر سرو شده تا راه رو هموارتر کنه. موزیک هم مناسب حال پخش شد تا کار نقص کمتری داشته باشه. به ظن خودم.

از دیر تا اکنون با تیتر زدن  مشکل داشتم و نتوانسته‌ام چیزها را جدا جدا و به شرط اینکه شرح ندهم هم‌خوان کنم. همیشه هم این مشکل رو داشتم که روده‌درازی می‌کنم، مثلا الان دلم می‌خواد کل این شعر بالا را بزارم تووی تایتل اما نمیشه.. مشکلی که مینا همیشه به عنوان منتقد اول بلاگ بهش اشار می‌کنه. که روده‌ام درازه. تووی زندگی بس که دوست نداشته‌ام و کم حرف زده‌ام و اگر داشته‌ام زیاد حرف نزده‌ام یا جدی حرف نزده‌ام، گاهی حرف‌هام مغز ندارن و اگر هم دارن پس و پیش ندارن و خوانا نیستن و بهم ریخته و داغونن. پس این‌جا، هی و مدام می‌نویسم. و بی‌نظم می‌نویسم. یک وقت‌های ادیت نشده پست می‌کنم. و بی‌نظم‌تر پست می‌کنم.  و این بی‌نظمی به مجمع اضداد بودن من هم ربط داره. حالا که دارم تلاش می‌کنم زبان خارجی یاد بگیرم این بهم ریختن حرف زدنم تشدید هم شده و یک جاهایی مشخص است که کامل رد داده‌ام. پس وقتی می‌بینید دارم یک موضوع بدیهی را کش می‌دهم، به زبان الکن، بدانید ایراد از من است نه ادراک شما. بدانید این‌جا، بستر همین بلاگ برای من محلی‌ست برای حرف زدن‌هام. جایی که ندارمش. و ممکن است خیلی‌وقت‌ها چرت هم باشد و من آدم قاطی هم بنظر برسم.

 


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: گروس عبدالملکیان
+
جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۲۸| 10:44|م| |
 

زندگی را آموختم،
دسته گل‌های کوچک
برای همسران
و دسته گل‌های بزرگ
برای معشوقه‌ها
                                                                    آنا گاوالدا


از این شاعر بیشتر بخوانید: شاعران خارجی
+
جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۲۸| 9:17|م| |
 

می‌توانم فقط چند دقیقه
مادرم را از مرگ قرض بگیرم ؟
می‌توانم پدر را از گور بیرون بیاورم
تا سیگاری را که روشن کرده‌ام،
با هم بکشیم ؟
                                                              گروس عبدالملکیان

 


از این شاعر بیشتر بخوانید: گروس عبدالملکیان
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۷| 19:13|م| |
 

وطن من یک چوب لباسی‌ست
که هر روز
نبودنت را به آن می‌آویزم!
                                                                   روزبه سوهانی


از این شاعر بیشتر بخوانید: روزبه سوهانی
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۷| 17:30|م| |
 

ققنوس من! دردا كه پر پر، پرپرت كردم
وقتي به دنيا آمدم، خاكسترت كردم

قول بهشت زير پا، نقد جهنم بود
آتش شدم، دامن گرفتم، مادرت كردم

نه ماه كامل، از دل خون تو خون خوردم
تو ماه كامل بودي و من لاغرت كردم

با تاي تانيث ته اسمم سند خوردم
سي سال محكوم عذاب ديگرت كردم

اي رفته از خود سال ها، تا آمده با من
تنهاتر و تنهاتر و تنهاترت كردم

آتش گرفتم زير خاكستر، حلالم كن
افتادم از پاي نفس ديگر حلالم كن

حرفي نمانده جز حلالم كن، حلالم كن
صد بار بخشيدي مرا از سر حلالم كن

آه اين نهنگ مرده، قصد خودكشي دارد
آبي اقيانوس پهناور، حلالم كن

آغوش مي خواهم براي گريه ي سي سال
هق هق تر از آنم كه آرامم كني مادر

من زهرمارم، تلخ كردم روزگارت را
با بند نافم كاش اعدامم كني مادر ..
                                                                        طاهره خنيا

پ‌ن:

این مناسبت داشت برای روز مادر. اما وقتی سر صبح می‌روی پایین و می‌بینی، هنوز تو خیز برنداشته‌ای برای زندگی او شروع کرده نیروی لازم برای خیز برداشتنت را تهیه می‌کند به خودت می‌گویی خب معلوم است هر روز، روز مادر است. راستش، همیشه روز پدر و مادرها بیشتر مراعات می‌کنم حرفی نزنم که بچه‌هایی که خدا نکرده، ندارند مهم‌ترین‌های زندگیشان را، یک‌هو هوس مولود نکنند و آن روز ترجیح می‌دهم به کانتکت‌هام نگاه کنم و با اونایی که مادراشونو یا پدراشونو از دست دادند چند دقیقه حرف بزنم و الکی بخندیم به روز مره‌گی‌هامون. بدون اشاره به اون روز. این‌کارو می‌کنم.


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: طاهره خنيا
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۷| 9:39|م| |
 

سوختم در تبی که از عشق است
شعله در شعله در گلستانت  

مثل رسم خدا و ابراهیم ...
مثل گنجشک؛ زیر بارانت  

نفس م را شماره می‌کردم٬
نفس ت را شماره می‌دادی  

حسِ پس لرزه‌های بم را داشت٬
دیدن دست‌های لرزانت   

بی‌قرار شنیدنت بودم٬
مثل آواز عاشقانه‌ی قو

شعر می‌خواندی و به شور غزل٬
تار می‌زد دل پریشانت

روزها می‌گذشت و از تقویم
آنچه می‌ماند چند کاغذ بود

هفته وماه وسال من شده بود
دست مرداد و چشم آبانت !

من که کفر برادرانم را
مثل پیراهنی در آوردم

با کدام آیه قبله‌ات خواندم ؟!
به چه وردی شدم مسلمانت ؟!  

دل و دینی نداشتم هرگز٬
که نماز تو را اقامه کند  

تو چگونه خدای من شده‌ای !؟  
با دو گوی سیاه شیطانت !  

من ِ لیلی برات مجنونم ٬  
من ِ مجنون برات می‌میرم

قصه‌ی عاشقانه‌ای داری٬
مثل "ابسال" با "سلامان"ت !

من حسودم حسود ... آری!
-عشق- این بلا را سر من آورده

قلبم آشوب می‌شود وقتی
دست‌های کسی به دستانت ..

می‌رسد یا نمی‌رسد روزی٬
که تو مال خودِ خودم باشی !؟

طالع ما دو تا یکی بشود ،
شکل یک قلب کنج فنجانت ..

کاش آن سوزنی که مدت‌هاست٬
توی انبار کاه جا مانده

با سرانگشت یک پری می‌دوخت٬
دست‌های مرا به دامانت ..
                                                                            مريم پيله‌ور

پ‌ن:

من هیچ‌وقت تووی جلسه شعرخوانی حاضر نشدم. شعر هم نوشتنش آنقدری که داستان نوشتن برایم ضرورت دارد، ندارد. هرچند داستان که ضرورت من است هم، چندان پی‌اش نیستم. خب مشخص شد که من آدم بی‌عملی هستم. سه تا نیم ساعت قبلا تلاش کرده‌ام چندتا شعر نوشته‌ام که تووی بلاگ هم هست، پس استعداد شعر نوشتن دارم اما دلم شاعر بودن نمی‌خواد. وقتی بروسان هست. قیصر هم هست. سعدی نوشته و حسین منزوی و گروس می‌نویسن، نیازی نیست شروع کنی تقلید از اونا کنی و از پشت پسله‌ها کلمات رو کشف کنی.  داستان این خوبی رو داره که می‌تونی داستان خودتو بنویسی. شروع کنی بنویسی، آه .. چشم‌هاش. وسطای کتاب وقتی داری از او برای خودت حرف می‌زنی، بنویسی. چیزی نتوانستم تووی او پیدا کنم و چیزی نداشت که دلم نخواهدش.


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: مریم پیله‌ور
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۷| 9:32|م| |
 

کمی مرا دوست داری
کمی قهوه را
کمی یکشنبه
کمی پیاده‌روی پشت سرم را
تنها منم که چشمم به سیاهی مردمک‌های توست
تاریک‌خانه‌ای که از آن
عکس‌های رنگی می‌خواهم

                                                                               سمیرا کرمی

پ‌ن:

دیشب داشتم می‌خوابیدم فکر می‌کردم اگر الان مثلا عشق برگرده چطور می‌شه. چطوری می‌شه. متوجه شدم، داستان، همون اتفاق پرت شدن لیوان‌ست. تکه‌تکه شدنش. نمی‌شه جمعش کرد. درست نمی‌شه که. مثلا فکر کن تو بتونی مثل قبل‌ها بخندی باهاش. بخندید سریع یاد تمام این مدت می‌افتی، همون حرف‌های آخری که گفتم، یک‌هو می‌ماسن دندونات. فکر کن بخوای تووی چشم‌هاش نگاه کنی. دیگه چیزی تووش پیدا نمی‌کنی. یک روزی همه‌ی این‌ها خوب بوده اما الان این‌طوری نیست. تو همون لیوان هستی، تووی رابطه که زدن شکستنت. حالا به هزار حیلت درزاتو روی هم سوار کردن که ادامه بدی. مثلا فکر کن لبه‌ات لب‌پره. خب حتی نمی‌شه باهات یه آب خشک و خالی نوشید. زخمت جوریه که برای ساده‌ترین کارها هم نمی‌شه ازش استفاده کرد. زخمی می‌کنی. مثل کوچک‌ترین انگشت دست، که تاندونش پاره شد. الان صاحبش حتی نمی‌تونه باهاش درست یک پیچ کوچولو برداره. چون ترسیده یک جورایی. یک جورایی هم همش ترس نیست. جایی که قبلا درد می‌کرده، به شدت، اما تقریبا خوب شده‌ها اما تو باز جرات نمی‌کنی باهاش کاری کنی. دست و پا هم که می‌شکنه تا یک چند وقت همین‌طوره. گچ رو که از پات باز می‌کنی، می‌گن دیگه خوبی. اما تو خودت فکر می‌کنی تا چند ماه بایستی بیشتر مراقب باشی. جرات نمی‌کنی با پاهات دوباره بدوی، یا با دستات چیزی بلند کنی. خیال می‌کنی که درد داری اما در واقع نمی‌دونی باید درد چی رو حس کنی. چیزی نیست که درد داشته باشه. توهماتتن که درد رو برات تشدید می‌کنن. پس برنگردن بهتره. حتما بهتره. البته تمام این مدت حتی یک لحظه هم فکر نمی‎کردم که برگرده. بیشتر افسوس می‌خوردم. و اینکه دوباره کی می‌تونم این راهی رو که رفتم برگردم برام عذاب‌آور بود. جون برگشتن نداشتم. همون‌جا وسط راه مونده بودم. فکر می‌کردم به راه. چطور شد و چه‌جوری شد الان این‌جام. اونوقت می‌نشستم تمام جزییات راه رو برای خودم پیاده می‌کردم. بعد خسته می‌شدم دیگه برنمی‌گشتم اول راه. الان نمی‌شینم فکر کنم به مسیر. مستقیم می‌یام اول راه. چون وقتی وسط راه هم ایستادم ممکنه کسی بیاد دوباره چند قدم رو باهاش بزنم. اما توو همون قدم زدنا می‌بینم دارم خاطرات مسیری رو که طی کردمو براشون تعریف می‌کنم. پس فکر کردم بهتره حرف نزنم و جمع کنم اسباب و وسایلم رو برگردم همون اول راه. تووی راه می‌شه یک جایی، کنار رودخونه‌ای جایی هم نشست و خستگی در کرد تا بشه راه برگشت رو راحت‌تر طی کرد. رسیده باشی سر کوچه یا نشسته باشی تووی تاکسی کیف پول همراهت نباشه باید برگردی. هر قدر که سخت. هرقدر که زور دار. چاره‌ای نداری. چون دیگه نمی‌تونی تجربه سفر با اون تاکسی رو داشته باشی. یک جایی تووی زندگی کسی منتظر رسیدن تو نمی‌مونه. مسافراش که پر بشن رفته. فقط می‌تونی واستی میون خط دور شدن تاکسی رو ببینی. وهم‌ناک شده همه چیز. تاریک‌خانه‌ای که عکس‌های رنگی می‌خوای ازش گاهی هم توش می‌زنه تموم فریم‌ها رو می‌سوزونه.


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: سمیرا کرمی
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۶| 9:15|م| |
 

عمقِ آخرین حرف‌ها
مثلِ ایستادن کنارِ دره‌ای
می‌ترساندم
و سنگ ریزه‌ای
که به اعماق می‌غلتد
همه چیز را با خود برده است

ماجرا برای تو کوچک بود
مثلِ سوزنی که در قرنیه‌ام فرو کنی

و تازه می‌فهمم
این رگِ سرخ کاموا
که روزهاست بر میز رها شده،
از گردنم شکافته است

نبودنت
نقشه‌ی خانه را عوض کرده
و هر چه می‌گردم
آن گوشه‌ی دیوانه‌ی اتاق را
پیدا نمی‌کنم

احساس می‌کنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا در می‌آورد.

                                                              گروس عبدالملکیان

پ.ن:

آخرین حرف‌ها گاهی هم می‌توانند عمق نداشته باشند. فقط بترسانند. حتی جرات نکنی بعضی‌ها را مرور کنی. به خاطر بیاوری. آخرین حرف‌ها گاهی محبت‌آمیز هم نیستند. آخرین حرف‌ها هستند خب. ضرورتی ندارد محبت آمیز باشند. آخرین حرف‌ها چون فکری پشتشان بوده تیزتر و برنده‌تر هم هستند. درنده‌تر. بی‌محاباتر. 


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: گروس عبدالملکیان
+
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۵| 17:19|م| |
 

دلت می‌آید
مرا به نام کوچکم صدا نزنی و
نشنوی جانم؟
                                                               افشین صالحی


از این شاعر بیشتر بخوانید: افشین صالحی
+
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۵| 12:29|م| |
 

نُک تمامیِ مدادها تیز شده‌اند.
واژه‌ها آماده‌ی فراخوانی‌اند
اما چیزی
ناگفته خواهد ماند.

                                                             گونتر گراس
                                                             برگردانِ: خسرو کیان‌راد


از این شاعر بیشتر بخوانید: شاعران خارجی
+
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۵| 1:27|م| |
 

قالی کوچکم را می‌گذارم در سایه‌ی کلوت‌های کویر
و منتظر می‌مانم
تا آسمان ستاره‌هایش را پایین بیاورد
تو هم صندلی لهستانی‌ات را بگذار در مرز دو آلمان
و قضاوت کن
تقسیم جهان به غرب و شرق عادلانه‌تر است
یا زمینی و آسمانی؟

من که مرزهای خودم را دارم
و می‌دانم
هر کس کاردش را به تقسیمی از جهان بلند کند
با دست‌های خونین به خانه باز می‌گردد
فرقی نمی‌کند
دیوار برلین قرو بریزد
یا دیوار آسمان
                                                               مجید رفعتی

 

پ‌ن:

یادم افتاد. دورترین خاطره من از بچه‌گی امتداد دیدن کارتون دکتر ارنست بود روو درخت گوجه سبز حیاط. خونه می‌ساختیم روی درخت، لای شاخه‌ها. خانه‌ای حقیر اما با صفا. شب‌هایی که مطلب بی مواجب می‌نویسم، یعنی برای این‌جا، صبح‌ها که از خواب پا می‌شم تنم خسته‌اس. یعنی نوشتن از سخت‌ترین کارهای دنیاست. :قال م. انگار هنوز نیم ساعتم نیست که خوابیدم. اما خسته‌ام. یادم میفته دیشب چیز نوشتم. نمی‌دونم چطور شد. گفتم من گلایلم که توو سرزمین شوم راهم به قبر و سنگ گرانیت می‌رسه .. بعدش گفت تو رو خدا به یکی وابسته شو. نمی‌دونم این قبل بحث درخت گوجه سبز بود یا بعدش. اما منم گفتم، بخوام وابسته بشم بایستی وابسته تو بشم. اینو دروغ نگفتم‌ها. اما نمی‌تونم. هی حرکت کردم اما نشده. حالا، گفتم درختی داشتیم تووی حیاط، کنار دیوار وسط یک باغچه دو در یک. انقدر شاخه داشت که نصفشم می‌ریخت توو حیاط همسایه. می‌رفتیم لاش خونه می‌ساختیم. در ادامه تفکرات دکتر ارنست و خانواده‌اش. یادم می‌یاد یه وقت‌هایی هم توهم کولاک و سیل و سونامی هم می‌زدیم. که پایین پامون هست اما اونی که بالای درخته امنه. هاکلبریفین هم بی‌تاثیر نبوده هیچ وقت. یه تشک‌چه بود پهن می‌کردیم درست اونجای درخت که شاخه‌ها منشعب می‌شدن. جا برای دو نفر نبود. بالطبع باس یکی پای درخت می‌نشست تا با طناب آذوقه‌ها رو بده اونی که بالای درخت نشسته. درخت گوجه سبزمون در هم‌جواری یه درخت گیلاس کم‌بار بود و بال راستش رو یک درخت انگور که نسبت به جثه‌اش خوب بار می‌داد پوشش می‌داد. همه این‌ها و ما یعنی خانواده‌ی م روزی بعد از ظهری قل می‌خوردیم تووی حیاط لای درخت‌ها، تووی خاک و خل‌ها، گل‌ها. درختمون انقدر برگ و سایه داشت که یادمه توو حیاط آفتاب نمی‌افتاد. آخرش چطور شد. نفت ریخته شد پای درخت. همشون تضعیف شدن. مثل خط حمله تیم ملی بعد رفتن دایی. یا بارسا در نبود مسی. این‌طوری شد حیاط. لخت و عور. سکسی. اما گرما نداشت. فقط دلت می‌خواست باشی اون‌جا. اینکه نشده بود زندگی. بچه‌گی. خب معلومه با اون وضع رشد، مامان به من می‌گه زمستون. این همه سبعیت یک شبه تووی من حلول نکرده. آن آدمی که شیر نفت را گرفت تووی خاک باغچه، حواسش نبود دارد باغچه‌ی دل من را شخم می‌زند. حالا باید این وقت شب به این فکر کنم که غم بشکه‌های سنگینی را تووی دلم جابجا می‌کند، چقدر به حال من نزدیک است. شاعر توانسته، انقدر به من نزدیک شود. حبل من ورید تر از کلمات، ندارم من.   


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: مجید رفعتی
+
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۵| 0:47|م| |
 

آخرین پرنده را هم رها کرده‌ام
اما هنوز غمگین‌ام
چیزی
در این قفسِ خالی هست
که آزاد نمی‌شود
                                                                    گروس عبدالملکیان

پ‌ن:

نصفه شب شده. من با م معامله کردم، بدم نبود، ترکمانچای بود اما گذاشتم انجامش بده. آخرش گفتم می‌دونی چیه. نصف بیشتر آدمایی که می‌شناسم مدیون منن. دلم خنک شد. نوشتم ترکمان. با یه پسری دبیرستان هم‌کلاسی بودم فامیلیش ترکمان بود. تبریزی بودن اما. انقدر با هم مچ بودیم که اولین سیگارهای عمرمونو روو ریل قطار کشیدیم. اولین بار که محمد پک به سیگار زد فرتی زد زیر سرفه. فکر کردم داره می‌میره . نمرد. عید بهش پیامک دادم نیستی انگار سال‌هاست، هنوزم داری می‌میری. گفت یک ماهه سیگار نمی‌کشم، هفته‌ای نیست که نرم دندون پزشکی. خندیدم. می‌گم من همیشه بهترین‌هارو برات خواستم. اما تو بعد سفر نوشهر دیگه دوست نداشتی منو ببینی. هنوزم جوابمو نداده. من دیوانه همش منتظر جوابم. یک عمره‌ها. 

شعر بالا رو هنو سطر اولشو شروع نکرده بودم، گروس امضا نداره خداروشکر، یادم افتاد این چند روز چندتا دیگه شماره تلفن از توو گوشی پاک کردم. یا گذاشتمشون توو لیست سیاه.  آدم‌هارو این‌جوری میشه توو ذهنت پودرشون کنی. شاید کاری نباشه‌ها. ولی راهش همینه. آره خب. من دیوانه بلک لیستمو دوست دارم..


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: گروس عبدالملکیان
+
دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۴| 2:26|م| |
 

دریا را یک جا سر می‌کشم
همین جا ساحلی پهن می‌کنم
و خورشید را بر لبه‌ی آب‌ها نگه می‌دارم
بعد
لباس زرد می‌پوشم
و به اندازه‌ی یک صندوق پست منتظرت می‌مانم

                                                                                روجا چمنکار

پ‌ن:

همه دارن به فکر نکردن در مورد عرب‌ها فکر می‌کنند من هم بیام بنشینم این‌جا فکرامو بنویسم بلاگفا رو دچار چیز می‌کنم. بعد پست دیشب یک کامنت داشتم که متوجه نشدم چی هست و مستقیم ذهنمو برد سمت اون آدمی که نمی‌شناختمش و او هم فکر می‌کرد یا این‌جوری دوست داشت فکر کند من ابراهیم‌ام. شاید هم فکر می‌کرده مچلم کرده. البته بار اول که حرف‌هایش را خواندم کمی گیج شدم بعد دوباره خواندم، بعد فکر کردم برای گیج تر نشدن اولین کامنت را دیگر نخوانم. بعد دوباره کامنت گذاشت و حرف‌های مختلف زد. من همین‌طور می‌خواندم. دروغ چرا برای شخصیتی که داشت از ابراهیم پیش من می‌ساخت احترام می‌خرید از من. مثلا یک جا خیلی کیف کردم. نوشت، ابراهیم، از تو بعید است. یادم هست نوشته بودم ریده شده به چیزی یا یک همچنین چیزی. باورش نمی‌شد ابراهیم انقدر بد دهن باشد. دچار تردید شده بود تووی یادداشت. عشوه هم می‌آمد. کلا یک‌باره دیگر هیچ‌چیز برای من ننوشت. حالا دیشب هم یک بابای دیگر کامنت گذاشته و حرف‌های جدید. وبلاگ برای لیلا ؟! اونجا کجاست؟ آخه مگه میشه ؟  مثلا ظهر فکر می‌کردم نکند من جای دیگر دارم رابطه می‌زنم با کسی و روحم خبر ندارد. اگر این‌طور است، پس چرا انقدر اوضاع همش غم است. پس کو آثارش. بعد گفتم شاید همزاد دارم. حدس است دیگر. ادم یک وقت‌هایی هم حدس‌های تخمی می‌زند. شاید چیز ناراحت شود، حرف بد زدم. بعدتر، فکر کردم، شاید یک بابایی هست از طرف بلاگ کامنت می‌گذارد این‌ور آن‌ور. چه می‌دانم.  به هرحال. می‌خوانم این کامنت‌ها را. هرقدر با تفکرتر، جذاب‌تر. خواندنی‌تر. خیال انگیزتر. طوری نمی‌کنم با خواندنم که نذر کامنتتان ادا نشود. بنویسید. قلم برقصانید.


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: روجا چمنكار
+
دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۴| 2:4|م| |
 

اشتباه نکن
شبیه ما دو تا
اصلا نیست
این شال کز کرده
بر دسته‌ی صندلی
                                                             آذر کتابی

پ‌.‌ن:

یک وقت‌هایی هم تووی زندگی می‌دوی وسط جمع، می‌گی منم هنو هستما. اما نیستی. فقط می‌خوای یه جوری نشه که بیان سمتت بگن کجایی نیستی. اینو نمی‌خوای. حالا هرکی مدلش فرق می‌کنه. راهش یه جوریه. این‌جا هم همین‌جوره. من ایستاگراممونو ترکوندم اومدم بعدش این‌جا شعر گذاشتم. میزارم. یه وقت فکر نکنید حالم بده. کلا حالم بده. این زدن منفجر کردنا برام لذت بخشه. یه چیزی رو می‎سازم بزرگش می‌کنم راهش می‌اندازم بعد یوهو می زنم می‌ریزمش. مثل هفت سنگ که روی هم چیده می‌شد. مثل این دومینوها. یوهو می‌زنی تخت سینه اولی پشت بندش هم رو با خودش می‌بره پایین. ویران شدنشونم می‌بینی. خودت واستادی نگاش می‌کنی. لذت‌بخشه برام. یا به سختی دست تو دست هم می‌رین بالای کوه، بعد یوهو اون بالا، دوباره اون لبه پرت‌گاه می‌زاری تخت سینه‌اش، دستشو ول می‌کنی. می‌خندی بهشون. مثل. بلدم هستما. یک وقت‌هایی تله هم می‌زارم. طعمه‌هام خودشون کرمایی که براشون چیدمو به دندون می‌گیرن. اونوخ منم می‌زارم زیر دلشون. یعنی یک جوری شده هیچ‌کی نمی‌تونه بگه اون جاهایی که به من ربط دارن موندگارن. برا همشون نقشه چیدم. می‌چینم.  اشتباه نکن شبیه ما دو تا اصلا نیست. یکی قبلا این‌جا نوشت مشکلات عدیده دارم. منم. 


برچسب‌ها: یادداشت‌هام
از این شاعر بیشتر بخوانید: آذر کتابی
+
یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۳| 0:28|م| |
 

از پله‌ها پایین دویدی
در نیمه‌باز ماند
ما از هم پرسیدیم
چه حسی دارد ساق‌های پای یک مرد وقتی
دنبال زنی که او را ترک کرده می‌دود
پرده را کنار زدیم
میانه‌ی کوچه گنگ ایستاده بودی
نمی‌دانستی
حتا
از کدام سو ترک شده‌ای
                                                                   سارا محمدی اردهالی


از این شاعر بیشتر بخوانید: سارا محمدی اردهالی
+
شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۲| 9:13|م| |
 

زاده شدم
در هجوم دردی کشنده
و می‌میرم
در تپش‌های خلایی بالنده
و در فاصله میان مرگ و زندگی
کوه روی کوه
اندوه اندوختم بر شانه‌های تو
با این همه
در این لحظات واپسین
تنها تویی که می‌دانم حسرت بازگشتنم را خواهی کشید
و دلتنگم باقی خواهی ماند
تا ابد

                                                                     فرانک اسمیت هرن


برچسب‌ها: شعرهای مادرانه, شعرهای دلتنگی
از این شاعر بیشتر بخوانید: شاعران خارجی
+
جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۲۱| 11:32|م| |