گوشت، استخوان را می‌پوشاند
و ذهنی هم در آن جا می‌دهند،
بعضی وقت‌ها هم روحی،
و زن‌ها
گلدان‌ها را به دیوار می‌زنند و می‌شکنند،
و مردها ..

ادامه مطلب ..


از این شاعر بیشتر بخوانید: شاعران خارجی
+
ادامه مطلب...
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۵| 9:57|م| |
 

نازنینم!
با مسافری که می‌آید
سرزمین بی‌طرفی برایم بفرست
پرچمی سفید
و پیراهن نازک گُلداری
با بوی خلیج ناآرام فارس
برای اقیانوس آرامی
که مثل چشم‌های تو تنهاست
                                                                      روجا چمنکار


از این شاعر بیشتر بخوانید: روجا چمنكار
+
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۵| 9:53|م| |
 

و من
همچنان حیرت‌زده مانده‌ام
که با عاشقانه‌ترین کلمات خود
به کجا بگریزم.
                                                                سیدعلی صالحی

پ‌ن:

آیت همان سررفتن عشق و دوست داشتن است که سر می‌رود از آدم. لبریزی از دوست داشتن و نمی‌دانی کجا باید توقف کنی. دوست داری یک‌جا، یک‌جای امن و مطمئن، بایستی، درست مقابل درست‌ترین چشم‌ها، اعتماد کنی و بگویی. بشنوی. بی‌آنکه واهمه‌ای از جا گذاشته شدن داشته باشی. 

گفتم بعدا درباره این شعر بنویسم، همین الان نوشتم. هرکاری را که برای بعد برنامه‌ریزی می‌کنم، انجام نمی‌دهم. یک چیزی تووی بعد است که بعید است خوابیدنش. به بار نشستنش.


از این شاعر بیشتر بخوانید: سیدعلی صالحی
+
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۵| 9:53|م| |
 


دو خط موازی هم یکدیگر را می‌بوسند
اگر پایِ عشق در میان باشد
از فاصله چه می‌گویی؟
                                                                  امیر ساقریچی


از این شاعر بیشتر بخوانید: امیر ساقریچی
+
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۵| 9:45|م| |
 

نمی‌خواهم بجنگم
تو را می‌خواهم تنگ در آغوش گیرم
نمی‌خواهم بجنگم
می‌خواهم بازی دیگری کنم که در آن
به جای جنگیدن
هم‌دیگر را در آغوش می‌فشارند
و می‌توان غلتان بر قالیچه‌ای خندید
و می‌توان هم را بوسید و بغل زد
آن جایی كه انگار
همه پیروزند
                                                                شل سیلور استاین


از این شاعر بیشتر بخوانید: شاعران خارجی
+
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۵| 9:45|م| |
 

مثل آدمی شده‌ام که آتش گرفته،
اگر بایستد،
می‌سوزد،
اگر بدود،
بیشتر می‌سوزد ..
                                                                    علیرضا روشن


از این شاعر بیشتر بخوانید: علیرضا روشن
+
شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲| 9:46|م| |
 

با هیئت شبنم
می‌بارم
بر رویای علف
                                                                   سایر محمدی


از این شاعر بیشتر بخوانید: سایر محمدی
+
شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲| 9:45|م| |
 

 

یه روز غروب؛ یه نفر اومد طرفای تجریش
گفت: میای بازی؟
گفتم: ها!
تو همون دستِ اول؛ بُر نخورده گفت: دل!
عجب حکمی کرده ..
باختم،
تا قیامِ قیامت !

                                                                      سیدعلی صالحی


از این شاعر بیشتر بخوانید: سیدعلی صالحی
+
شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲| 9:43|م| |
 

عاشقان گياهانند
كه ريشه‌هايشان فرو رفته است
در كف دست من
در استخوان كتف تو
در جمجمه‌ى شكسته‌ى من
و اين خاطرات من و توست
كه توت مى‌شود يك روز
انار مى‌شود گاهى
كه ديروز انگور شده بود
كه فردا زيتون و تلخ
                                                                 بيژن نجدى


از این شاعر بیشتر بخوانید: بیژن نجدی
+
شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲| 9:42|م| |
 

به خاطر سقفی که نبوده روی سرت
برای چاقوهای شکسته در کمرت ..

ادامه مطلب ..


از این شاعر بیشتر بخوانید: حامد ابراهیم‌پور
+
ادامه مطلب...
شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲| 9:41|م| |
 

می‌خواهم جنازه‌ام بر آب بیفتد
و ساعت‌ها
به ابرها خیره شوم

مُرده‌ام موج بردارد
قایقی باشم
که مسافرش را پیاده کرده است
و حالا بی‌خیالِ هرچیز

بر این ملافه‌ی آبی چُرت می‌زند

مرگ
می‌خواست این‌طور زیبا باشد
که ما خاکش کردیم
                                                         گروس عبدالملکیان


از این شاعر بیشتر بخوانید: گروس عبدالملکیان
+
جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱| 10:10|م| |
 

 

برفت یار من و من نژند وشیفته وار
بباغ رفتم،با درد وداغ رفتن یار

بدان مقام که با من به می نشست همی
به روزگار خزان و به روزگار بهار

دو سرو دیدم، کو زیر هر دوان با من
به جام ساتکنی خورده بودمی، بسیار

خروش وناله به من در فتاد و رنگین گشت
زخون دیده مرا هردو آستین و کنار

بنفشه گفت که: "گر یار تو بشد مگری!
به یادگار دو زلفش مرا بگیر و بدار."

چه گفت نرگس؟-گفت"ای زچشم دلبر دور!
غم دو چشمش بر چشم های من بگمار."

ز بسکه زاری کردم ز سروهای بلند
بگوشم آمد بانگ و خروش و ناله ی زار

مرا بدرد دل آن سروها همی گفتند
که کاشکی دل تو یافتی به ما دو قرار

که سبز بود نگارین تو و ما سبزیم
بلند بود و از او ما بلندتر صد بار
                                                                           فرخی


از این شاعر بیشتر بخوانید: فرخی یزدی
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۰| 9:53|م| |
 

شادی کساد شده لبخند هم
ماتم زیاد شده آدم کم
غم روی همه را کم کرده
جای پای خودش را همه‌جا محکم کرده
حتا در نامه‌ای که گاهی باز می‌کنیم
هوا پس است
بس است دیگر این همه زخمی که برداشتیم
ما که مادر نداشتیم
زلزله بود
که گهواره‌مان را تکان می‌داد

                                                                           علی عبدالرضایی


از این شاعر بیشتر بخوانید: علی عبدالرضایی
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۰| 9:8|م| |
 

 

با من دلت نگفت، لبت گفت
آن قصه‌ها که جان تو بنهفت
لیک
آن نهفته درد درون را
با تو لبم نگفت
دلم گفت
                                                                  پرویز خائفی

پ.ن:

آدم چی رو برداره بزاره تیتر. دستمون بسته‌اس.


از این شاعر بیشتر بخوانید: پرویز خائفی
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹| 20:24|م| |
 

سکوت کردم و تنهایی‌ام به حرف می‌آمد
تو رفته بودی و در پشت شیشه برف می‌آمد ..

تو رفته بودی و بوی تو بود در تن داغم
تو رفته بودی و آتش گرفته بود اتاقم

تو رفته بودی و طعم تو داشت خون دهانم
تو رفته بودی و ..
دنیا گذاشت زنده بمانم ..

تو رفته بودی و .... من مانده بودم و تن خیس‌ام
تو رفته بودی و می خواستم تو را بنویسم:

تو را نوشتن در عمق رنج‌های صعودی
تو را نوشتن...وقتی تو هیچ وقت نبودی

تو را نوشتن در پرده‌های پاره‌ی این سن
تو را نوشتن در سمفونی آخر هایدن

تو را نوشتن در ذهن شب، حوالی پانتون
تو را نوشتن در نادیای آندره برتون

تو را نوشتن در شعرهای مخفی عینی
تو را نوشتن در متروی امام خمینی

تو را نوشتن در خرده‌های خونی شیشه
تو را نوشتن در التماس‌های همیشه

تو را نوشتن در پاره‌های این تن قرمز
تو را نوشتن در بسته‌های بهمن قرمز
تو را تقاطع آزادی و حجاب نوشتن
تو را اوایل میدان انقلاب نوشتن
تو را نوشتن
تا این کتاب سرخ نباشد ..
تو زنده باشی و
چاقو
در آب
سرخ
نباشد

(تو زنده باشی در پیش فرضِ این تز خونی
تو زنده باشی بیرون این پرانتز خونی)

تو را روایتی از نرگس و فرود نوشتم
تو را اواخر آتش بدون دود نوشتم

تو را نوشتم و این شعر مرده رام نمی‌شد
تو را نوشتم و جان کندنم تمام نمی‌شد

تو را نوشتم و شکل تو بود صورت داغم
تو را نوشتم و تب کرده بود مغز اتاقم

تو را نوشتم... تا آسمان به حرف بیاید
تو را نوشتم تا پشت میله برف بیاید ..

*
با دست من گلوی کسی را بریده‌اند
                                                                 حامد ابراهیم‌پور


از این شاعر بیشتر بخوانید: حامد ابراهیم‌پور
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹| 17:38|م| |
 

قرار نیست زیاد حرف بزنم
و زنانی که مرا دیده‌اند
ساعتی بعد
نامم را فراموش می‌کنند ..
زمان زیادی برای بازی ندارم
و همیشه کسی
در تیتراژ اول فیلم
مرا با چاقو می‌زند !

تنهایی
مهربانم کرده است
شبیه سربازی
که از روی برجک دیده‌بانی
برای تک‌تیرانداز آن سوی مرز
دست تکان می‌دهد ..

                                                              حامد ابراهیم‌پور

پ‌ن:

همین الانا، دم غروبا، بعد از ظهرا، یه پیرمردی از جلو مغازه رد می‌شه، که عصا داره، فرتوت شده، نحیف نشده، معلومه که هنوز می‌تونه خوب بخوره، عصا می‌زنه رو زمین، پای هر درختی که می‌رسه دست می‌کنه توو پلاستیکی که دستشه، یه مشت گندم در می‌آره می‌ریزه پای درختا‌‌، رو بلوک کنار جوی آب. یه مشت هم بیشتر نمی‌ریزه. می‌بینمش اروم لبخند می‌زنم. یا کریم‌ها بعد رفتنش سقوط ازاد می‌زنند میان پای درختا هی نوک می‌زنن به زمین، بی‌هدف و با هدف.موسی کو تقی. گیجن کلن. یه وقتی بود چند وقت قبل داشتم کف مغازه رو تی می‌زدم، یا شیشه رو پاک می‌کردم، یکی گفت بکش که خوب می‌کشی. بعد نگاش کردم. نگاهمم نکرد. همین پیرمرده که با هیشکی یه کلومم حرف نمی زنه بود. انقدر خندیدم. حالا هر وقت که شیشه رو بخام پاک کنم با جون و دل دستمال نانو رو می‌کشم رو شیشه‌ها. انگار که بخوام با تمیز کردنشون گند رو از روو دنیا بردارم. می‌کشم و خوب می‌کشم.


از این شاعر بیشتر بخوانید: حامد ابراهیم‌پور
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹| 16:48|م| |
 

شعر من مزّه‌ی خاکستر و الکل می‌داد
شعر، من را وسط زندگی‌ات هُل می‌داد

شعر من بین تن زخمی‌مان پل می‌شد
بیت اول گره روسری‌ات شُل می‌شد

بیت تا بیت فقط فاصله کم می‌کردی
شعر می‌خواندم و محکم بغلم می‌کردی ..
                                                                            حامد ابراهیم‌پور


از این شاعر بیشتر بخوانید: حامد ابراهیم‌پور
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹| 16:32|م| |
 

تو سراب موج گندم، تو شراب سیب داری
تو سر فریب - آری - تو سر فریب داری

لب بی‌وفای او کی به تو شهد می‌چشاند
چه توقعی‌ست آخر که از این طبیب داری

شب دل بریدن ماست چه اتفاق خوبی
چمدان ببند بی‌من سفری غریب داری

پس از این مگو خیانت به حکایت یهودا
که مسیح نیست آن کس که تو بر صلیب داری

چه شکایتی‌ست از من که چرا به غم دچارم
تو که از سروده‌های دل من نصیب داری
                                                                             فاضل نظری


از این شاعر بیشتر بخوانید: فاضل نظری
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹| 9:47|م| |
 

شب بوی خیانتی باستانی می‌دهد
دریا در بستر زمین
به ماه فکر می‌کند
دریا بزرگ و تلخ است
رودها کوچک‌اند و شیرین‌اند
مثل من که لاغرم
و دوستت می‌دارم

                                                           افشار رئوف

پ‌ن:

دارم ازش لنز می‌خرم. درست سر بازی. هی شات و پشت شات. می‌گه چطوره. می‌گم خوبه فقط فلویی داره. می‌گه اصلا. می‌دونم داره بهم دروغ می‌گه، می‌دونم می‌خواد سرم کلاه بزاره اما پا به پاش می‌رم. گارد نمی‌گیرم علیه‌ش. می‌زارم این‌کارشو ادامه بده. تا سرم کلاه بزاره. بالاخره من باید یه دلیل بزرگ و درستی داشته باشم تا بتونم از بعضیا متنفر باشم.

امشب داشتم اینستاگرام رو چک می‌کردم، هی پست‌هارو پشت هم می‌خوندم، دقت کردم هرلحظه بیشتر دارم غمگین می‌شم. فکر می‌کنم چرا من دوست ندارم اینطوری باشم. دورم از همه چیز و همه‌کس. هیچ لذتی نداره برام آقای ایکس و ایگرگ و بالاپایین پریدناشون و فیگور گرفتناشون. بیشتر از همه چیز هم کامنتای جماعت جیغ زن آزاردهنده است برام. یا فحش می‌دن یا دارن خیلی مستقیم به طرف نخ می‌دن. با یارو تیک می‌زنن. حالا یا می‌گیره یا نمی‌گیره.


از این شاعر بیشتر بخوانید: افشار رئوف
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹| 0:43|م| |
 

از گلی که نچیده‌ام
عطری به سرانگشتم نیست
خاری در «دل» است !
                                                           شمس لنگرودی

پ‌ن:

این چندوقت هیچ لحظه‌ای نبوده که یاد این جمله نیفتم. بالا پایین کردن ذهنم و چشیدن و مزه کردن بیشتر تنهایی باعث می‌شد یاد این حرف براتیگان بیفتم که توو کتاب نامه‌ای تیمارستان ایالتی می‌گه. هرقدر بیشتر احساس تنهایی کنی احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر است. و من مطمئنم که اون‌طور که باید احمق نیستم و جنس احمق بودنم فرق می‌کنه. که بزنم توو دل یک رابطه‌ی احمقانه. اما یک وقت‌هایی هم حرف‌های مزخرف زدم مثلا با خیلی‌ها. یک وقت‌هایی هم هجوم بردم به زدن و شکستن تنهایی، اما دوباره پس کشیدم و وا دادم. گفتم اینم همونطوره دیگه. گلدونت می‌کنند و می‌رن. خب من الان ازون کیس‌هام که می‌تونن بشینن باهام حرف بزنن که بعد شکست‌های عاطفی چه گهی خوردی که دوباره سرپا شدی. منم بگم هیچی. خودت سرپا میشی اما فشارهای زیادی رو تحمل می‌کنی. انقدری که دعا می‌کنی که کاش ای کاش این‌طوری نمی‌شد. حالا بعضیا هم هستن می‌گن عیب نداره باعث می‌شه قوی‌تر شی، بزرگتر شی. اون‌وخت باس جواب اونارو بدی که این آدمی که الان هم قویه، هم بزرگ و هم ریده شده به تمام دلش، و از ظاهرش پیدا نیست که پکوندنش، نمی‌تونه بخشی از وجودش رو در اختیار شخص دیگه‌ای بگذاره. و شدیدا دچار مشکلات عدیده است. لطفا مسئول گلاتون باشین. آره قربونش. مسئولشونم نبودین بردارین یوهو توو خاکشون نفت بریزین یا ریشه رو از توو خاک در بیارین بزارینشون بیرون. زیر آفتاب. 


از این شاعر بیشتر بخوانید: شمس لنگرودی
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹| 0:33|م| |