دلتنگی
جای همه‌چیز را خوب می‌داند ..

                                                             دل‌آرام مستوفیان

 

پ‌ن:

چهرازی .. پاییز بود بابا .. آدم به دلش چطوری حالی کنه اشتباه شده ... دقت کنید به آن مردی که رفت نانوایی و دیگر بازنگشت ..

نگا نارنجیارو .. عکس از من است. همین دیروز. و ادامه مطلب ..


برچسب‌ها: دل‌آرام امیرمستوفیان
ادامه مطلب
+ دوشنبه 1393/06/31| 4:56|م| |
 

 

 

خش خش، صدای پای خزان است
یک نفر در را به روی حضرت پاییز وا کند
                                                                           علیرضا بدیع


برچسب‌ها: علیرضا بدیع
ادامه مطلب
+ یکشنبه 1393/06/30| 8:29|م| |
 

به همین سادگی
می‌ترسم
خود را بتکانم

                                                                   افسانه عزب دفتر


برچسب‌ها: افسانه عزب دفتر
ادامه مطلب
+ یکشنبه 1393/06/30| 0:12|م| |
 

تنهایی ..
                                                                رضا کاظمی

 

 

 

ادامه مطلب ...


برچسب‌ها: رضا کاظمی
ادامه مطلب
+ شنبه 1393/06/29| 22:39|م| |
 

از میان این‌همه پنجره‌ی این‌همه کوچه
کدام یکی برای من گشوده شد ؟      
                                                                    امیر آقایی


برچسب‌ها: امیر آقایی
+ شنبه 1393/06/29| 19:39|م| |
 

درکجاهای پاییزهایی که خواهند آمد
یک دهان مشجر
از سفرهای خوب
حرف خواهد زد ؟
                                                                   سهراب سپهرى

ادامه مطلب ..


برچسب‌ها: سهراب سپهرى
ادامه مطلب
+ شنبه 1393/06/29| 19:19|م| |
 

 

اگر زندگی
با تمام نامِ بزرگ‌اش
این چیزی بود که من دیدم ...

                                                            شل سیلور استاین

ادامه مطلب ..


برچسب‌ها: شل سیلور استاین
ادامه مطلب
+ شنبه 1393/06/29| 11:33|م| |
 

 

مادر !
پسرت بیماری باشکوهی دارد.
قلبش آتش گرفته است ..

                                                           ولادیمیر مایاکوفسکی

ادامه مطلب ..

 


برچسب‌ها: ولادیمیر مایاکوفسکی
ادامه مطلب
+ شنبه 1393/06/29| 11:27|م| |
 

 

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

                                                                               شهریار

ادامه مطلب ..


برچسب‌ها: شهریار
ادامه مطلب
+ جمعه 1393/06/28| 11:12|م| |
 

با من بگو
چگونه بخندم
وقتی که دور لب‌هایم را مین‌گذاری کرده‌اند

                                                                        گروس عبدالملکیان

 

ادامه مطلب ...


برچسب‌ها: گروس عبدالملکیان
ادامه مطلب
+ جمعه 1393/06/28| 11:8|م| |
 

کاری به کارِ شما ندارم ..

ادامه مطلب ..


برچسب‌ها: سیدعلی صالحی
ادامه مطلب
+ جمعه 1393/06/28| 11:6|م| |
 

 

شهریار حزن بودی، خانه‌ات بیت‌الحزن
پادشاه قلعه خاموش روح خویشتن

عمران صلاحی

ادامه مطلب ...


برچسب‌ها: عمران صلاحی, شهریار, حزن
ادامه مطلب
+ جمعه 1393/06/28| 10:59|م| |
 

 

کاش جا نماند از قطارش آرزویت ..

چارتار

پ‌ن:

لینک را که باز کنی. اول می ‌خواند کاش جا نماند از قطارش آرزویت .. ای کاش بعدی بیچاره‌ات می‌کند. حسابی تووی دلت رخت می‌شورند. آب که از سر رد شود دیگر مهم نیست آخرش چه شود. تا ته‌ش همراهی می‌کنی با شعر. ترک ورق می‌خورد روی آهنگ بدی. آشوبم، آرامشم تویی. جان می‌گیری. بس که زنده است موزیک. و بعدی .. مرا به خاطرت نگه دار .. ممکن نیست و اتفاق نخواهد افتاد . آدم‌ها فراموش می‌کنند همانطور که بارش وحشیانه یک عصر پاییزی فراموش می‌شود. بند نزنید دلخوشی‌ها را به دلتان. پابند نشوید. همه چیز عوض می‌شود .. شرایط تغییر می‌کند.  

 


برچسب‌ها: چارتار
+ پنجشنبه 1393/06/27| 9:54|م| |

او از غرق شدن می‌ترسید
برای همین، هیچ‌وقت شنا نمی‌کرد ..
سوار قایق نمی‌شد ..
حمام نمی‌کرد ...
و به آبگیری پا نمی‌گذاشت !

شب و روز در خانه می‌نشست
در را به روی خود قفل می‌کرد
به پنجره‌ها میخ می‌کوبید
و از ترس اینکه موجی سر برسد،
مثل بید می‌لرزید و اشک می‌ریخت
عاقبت آن قدر گریه کرد ،
که اتاق پر شد از اشک
و او را درخود، غرق کرد ..
                                                                    شل سیلور استاین


برچسب‌ها: شل سیلور استاین
+ سه شنبه 1393/06/25| 10:9|م| |
 


سياه پوشيده بودي
ودلتنگي‌هايت پيدا نبود
صورتت را پوشانده بودي
كه اشك‌هايت پيدا نباشد
كجاي كتاب‌هاي آسماني نوشته مرد گريه نمي‌كند
مرد دلتنگ نمي‌شود
مردان دلتنگ كوه‌هاي فرو ريخته‌اند
عاشقان تاريخي
مردان دلتنگ اشك نمي‌ريزند
باران‌هاي سيلابي‌اند
سياه پوشيده بودي
ولب‌هايت را پوشانده بودي
وچشم‌هايت را پنهان مي‌كردي
من اما سپيد پوشيده بودم
موهايم را رها كرده بودم
چشم‌هايم تو را جستجو مي‌كرد
اندام من تو را سفيد خواهد كرد
تنها اگر به آغوشم بازگردي
دست از دل‌تنگي بردار
هيچ غربتي آشناتر از آغوش زني نيست ..
                                                                              فاتحة مرشيد
                                                                              برگردان: بابك شاكر


برچسب‌ها: فاتحة مرشيد
+ سه شنبه 1393/06/25| 0:19|م| |
 

ما برای رنج کشیدن آفریده شده‌ایم
ولی به دنبال لذت‌بردن می‌گردیم
باید پذیرفت که تنها راه ادامه دادن
لذت بردن از رنج‌هایی‌ست که می‌کشیم !

:::

به یاد داشته باش
دومین چیز برتر دراین دنیا
خواب آسوده‌ی شبانه است و
برترین؛ مرگ آرام.
دراین بین قبض گاز را به موقع بپردازید
و با زنان زمان قاعدگی‌شان جر و بحث نکنید
                                                                        چارلز بوکوفسکی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی
+ یکشنبه 1393/06/23| 11:52|م| |
 

با چشم‌های زرد
پاییز، در ایوانِ خانه نشسته بود
و من به پرندگانی پیر فکر می‌کردم
که دیگر هیچ کوچی از مرگ
دورشان نخواهد کرد.
به این‌که تنها چند پله‌ایم
در فاصله‌ی دو پاگرد
و نبضِ دست‌هایم
تیک‌تاکِ بُمبی‌ست
که زمانِ انفجارش را پنهان کرده‌اند

پاییز در ایوانِ خانه نشسته است
و من به دست‌های خاک فکر می‌کنم
که حتی اگر تمامِ جنازه‌ها را بپوشاند
موهای تو چون گندمزاری
از لای انگشت‌هایش بیرون می‌زند
                                                                              گروس عبدالملکیان


برچسب‌ها: گروس عبدالملکیان
+ یکشنبه 1393/06/23| 10:48|م| |
 

یک سیگار

جوان گفت: «مستقيم» و روي صندلي جلوي تاكسي نشست. هنوز سوار نشده به راننده گفت: «مي‌شه يه سيگار روشن كنم؟» راننده كه حدودا 60 ساله بود پرسيد: «تو ماشين؟»
جوان گفت: «آره اعصابم داغونه» راننده گفت: «سيگارتو مي‌كشيدي بعد سوار مي‌شدي» جوان گفت: «عجله دارم» بعد از راننده پرسيد: «فندك داري؟»
راننده گفت: «تو ماشين نمي‌شه سيگار بكشي»
جوان گفت: «چرا؟»
راننده گفت: «چون وسيله عموميه»
جوان گفت: «مي‌گم اعصابم خرده»
خانم ميانسالي كه عقب تاكسي نشسته بود گفت: «عزيزم شما كه مي‌خواي سيگار بكشي بايد با ماشين خودت بري اين ور اون ور» جوان برگشت به زن ميانسال نگاه كرد و گفت: «خودم ماشينم كجا بود؟» تاكسي پشت چراغ قرمز ايستاد. راننده ماشين كناري داشت سيگار مي‌كشيد. جوان شيشه را پايين كشيد و گفت: «داداش يه دقيقه اين آتيش‌ات را بده» جوان سيگار راننده ماشين بغلي را گرفت، سيگارش را روشن كرد و سيگار را پس داد.
راننده گفت: «مي‌گم تو ماشين نكش»
جوان گفت: «منم گفتم اعصابم خرده، گفتم داغونم، گفتم عجله دارم، دعوا كردم، عصبي‌ام»
زن ميانسال گفت: «به ما ربطي نداره مي‌خواي سيگار بكشي پياده شو سيگارتو بكش»
راننده گفت: «تا حالا كسي تو ماشين من سيگار نكشيده»
جوان گفت: «اه ه ه... گاهي وقت‌ها مثل هميشه تون نباشين...
گاهي وقت‌ها بفهمين يه چيزايي فرق مي‌كنه...
اصلا گاهي وقتا بذارين يه چيزهايي فرق كنه» و پياده شد و رفت. تاكسي راه افتاد.
زن گفت: «همه اينها را به خاطر يه سيگار كشيدن گفت؟» راننده گفت: «انگار اگه سيگار نمي‌كشيد مي‌مرد» سكوت شد. نه راننده، نه زن هيچ كدام حرف نمي‌زدند. چند لحظه بعد زن گفت: «كاش گذاشته بوديم سيگارشو بكشه»
راننده گفت: «چه مي‌دونم هر كاري مي‌كنيم اشتباس».

پ‌ن:

هرکسی باید تووی زندگی یک سعید معروف زیر لباسش داشته باشد. درست برای مواقعی که سدی جلواش سبز می‌شود، جای خالی را ببیند و توپ را بیندازد آن‌جایی که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کند و آرام برگردد و بایستد. دست را بگذارد روی سر زانو و با شیطنتی هوشمندانه مقابلش را ببیند. کیف کند ازینکه دهان یک ملتی را مسواک کرده است.


برچسب‌ها: سروش صحت
+ یکشنبه 1393/06/23| 10:43|م| |
 

در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی‌زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کند
کسی به کوچه‌سار شب در سحر نمی‌زند

نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود
که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند

گذرگهی‌ست پرستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات
برو که هیچ‌کس ندا به گوش کر نمی‌زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگرنه بر درخت تر، کسی تبر نمی‌زند
                                                                                        هوشنگ ابتهاج


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
+ جمعه 1393/06/21| 12:37|م| |
 

 

من حسینم
پناهی‌ام
من حسینم، پناهی‌ام
خودمو می‌بینم
خودمو می‌شنفم
تا هستم جهان ارثیه بابامه.
سلاماش و همه عشقاش و همه درداش، تنهاییاش
وقتی هم نبودم مال شما.
اگه دوست داری با من ببین، یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار باهات بگم
سلامامونو، عشقامونو، دردامونو ، تنهاییامونو
ها؟!

:::

حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک، خون‎بهای عمر رفته من است
میراث من !
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک‎جا سند زده‎ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون !
کتیبه‎خوان قبایل دور
این، این سرگذشت کودکی است
که به‎سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است
هرشب گرسنه می‎خوابید
چند و چرا نمی‎شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می‎گریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار می‎خواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با هم‎کلاسی‎ها
دودوتا چارتا چارچارتا...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش می‎گذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرق‎های کهنه
آری دلم
گلم
این اشک‎ها خون‎بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشک‎ها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادریم را
گهواره‎ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی، سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می‎رفتم و می‎رفتم و می‎رفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه‎ای به صفحه‎ای
از چهره‎ای به چهره‎ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم می‎کردند
سند زده‎ام یک‎جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که می‎ترکاند یکی یکی حفره‎های ریه‎هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی‎مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی‎مقصد
کفایت می‎کرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود، نبود ؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه‎ای
که آویشن را می‎سرود
مسیح به جُلجُتا بر صلیب نمی‎شد !
و تیر باران نمی‎شد لورکا
در گرانادا
در شب‎های سبز کاج‎ها و مهتاب
آری یکی یکی مُردم به بیداری
از صفحه‎ای به صفحه‎ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه‎ای که آویشن را می‎سرود
پس رسوب کردم با جیب‎های پر از سنگ
به ته رودخانه «اوُوز» همراه با ویرجینیا وُولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی‎مقصد
حرمت نگه‎دار دلم گلم
دلم
اشک‎هایی را که خون‎بهای عمر رفته‎ام بود.
داد خود را به بیدادگاه خود آورده‎ام !
همین
نه، نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی‎شوم هرگز
زیرا به نمی‎دانم‎های خود ایمان دارم
انسان و بی‎تضاد ؟!
خمره‎های منقوش در حجره‎های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه‎ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می‎کنند !
پس ادامه می‎دهم
سرگذشت مردی را که هیچ‎کس نبود
با این همه
تو گویی اگر نمی‎بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است ..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل‎های جادو
مربع‎های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده‎ام
دیوانگی‎های دیگران را دیوانه شده‎ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال‎وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه‎ای در جیبم
حراج کردم همه رازهایم را یک‎جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشک‎ها خون‎بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ‎کس نبود
و همیشه گریه می‎کرد
بی مجال اندیشه به بغض‎های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می‎کند
با سلام
و عطر آویشن ..
                                                                       حسین پناهی


برچسب‌ها: حسین پناهی
+ پنجشنبه 1393/06/20| 18:47|م| |