من دلم برایت تنگ می‌شود
برای با تو و در کنار تو بودن
من حتی برای نبودن‌هایت هم دلم تنگ می‌شود
برای تلفن‌های راه دورت
برای انتظار شیرین آمدنت
من برای شب بیداری‌های خواهرانه، برای سحر و افطار آماده کردنای دخترانه‌مان دلم تنگ می‌شود
هیچ فکر کرده‌ای پدر و مادرت این ماه رمضان را چگونه بی تو سر می‌کنند ؟
چگونه این ۱۰ ماه رو بدون حضورت گذروندن ؟
هرچند نه تنها برای آنها که برای همه ما هنوز هم تو هستی، عطر حضورت بهاره‌ام ..
حواست هست؟
این بار تهران ماندنت زیادی طول کشید
کم کم یک‌سالی می‌شود که به انتظار آمدنت نشسته‌ایم !

پ‌ن:

تازه از باغ گل آمده بودیم. سیب که تعارف کردی و دغدغه خواهرانه‌ات برای خوردنم یا نخوردنم را که دیدم فهمیدم تووی یک بسته جدا از آدم‌های ماشین حساب دنیا می‌شود بی مرض دوست بود. بی‌آنکه چیزی از یکدیگر بخواهیم و هزار کلک سوار کنیم. اولین فرصتی که نشستم پای فیس‌بوک درخواست دوستی‌ام را بعد از هف هشت ماه دوستی برایت فرستادم. آخر من دوست زیادی ندارم. علاقه‌ای به زیاد کردن هم. زاکربرگ نوشت friend request sent. دو روز نگذشت خبردار شدم که رفتی بیمارستان رسول اکرم پذیرش‌ات نمی‌کنند. آب دستم نبود، یک لیوان نوشیدم و زود پریدم پذیرش بیمارستان. گفتم آقا بهاره .. گفت: نرسیدین آقا پرواز کرد. گفتم: تنها؟ گفت: چندتا بودن دوستاش بالشون سوخته اما بهاره پرواز کرد. گفتم جدی نمی‌گین که. نگام کرد. فکر کرد زده به سرم. گفت آقا داشت می‌اومد داخل‌ها، همین‌جا دم در پرواز کرد. دلش نبود بماند لابد. هاج و واج بودم. مستاصل مستاصل. موندم چکار کنم. من اومده بودم که لبخندتو ببینم. آخه شما دیگه چه آدم‌هایی هستین. آدم وقتی با یه امیدی یه جا می‌ره انتظار داره ناامید نشه. به خواسته‌اش برسه. شما که کلا زدین از بیخ همه چیو...  زنگ زدم سهیل. باورمون نمی‌شد که. بس که شاد می‌دونستیمش باورمون نمی‌شد تنها می‌شه ازین بچه گودالی رو پر کرد. دلم چاله شده بود. نشستم روو پله‌های ورودی بیمارستان. حالا دیگر واقعا اشک‌ها می‌آمدند.

2) رفتم یه جایی که خیلی سرد بود. کسی نمی‌خواست به جا بیارتت. نمی‌دونم چرا فکر کردن من به درد این کار می‌خورم. دیدمت. یه لحظه نگات کردم. حیا کردم. نمی‌دونستم تویی. دروغ چرا. همیشه با لبخند دیده بودمت. این شکلی؟! هیچ وقت ندیده بودمت. انگار یه چیزی رو ازت گرفته بودن. یه عنصر خیلی خیلی مهمت رو. دروغکی به عالم و مهمترین آدم زندگیم گفتم خوشگلترین دختری که توو عمرتون دیدین خوابیده اونجا. روی تخت. یادته پرسیدی. چهره‌اش .. همه رو بهت دروغ گفتم. تووی راه افتاده بودیم به خرعبل گفتن. نکنه اون تو نبودی. نکنه تو رو بردن یه بیمارستان دیگه. الان اونجایی. خب باورمون نبود که تو تنها می‌تونی گودالی رو پر کنی. دلمون چال شده بود. 

3)  توو این یک‌سال دروغ نگم، صدبار بیشتر شده اومدم فیس‌بوکت، هی می‌گم پس چرا کانفرم نمی‌کنه منو. یادم می‌افته پر زدی. هی عکساتو می‌بینم. عکس پروفایلتو می‌بینم، ببینم کیا لایکت کردن. کیا کامنت نوشتن برات. کیا تگت کردن. باورت نمی‌شه، توو این یه سال خیلی از ربط و مربوطای خانواده‌تم دستم اومده. کدوما بی‌تابیشون برات بیشتره. چه خبره اونجا. مثلا فهمیدم روز تولدت غوغایی بوده. یا کدوم دوستات حالشون خوب نیست و .. اگر بپرسی خسته نشدی بس که اومدی. می‌گم نه والا. مگر زندگی غیر از همین‌هاست. مگر چندبار فرصت پیش می‌یاد دوست خوب پیدا کنی. انقدر می‌یام شاید تو هم کوتاه اومدی. پایین اومدی.

4) یه بک‌آپ از گوشی گرفتم برای اینکه پیامک‌هامو داشته باشم. نگاه می‌کنم سال تحویلو بهت تبریک گفتم. یادم نبوده.  یا یادم می‌یاد اون روزا که خوب نبودم رفتم توو مسنجر باهات حرف زدم. آخرین پیامم می‌دونی چی بود؟ نوشتم خسته نشدی بس که نیستی؟! خودمم یادم نمیاد کی باهات حرف زدم. هی مته می‌گیرم تووی مغزم. هیچی. می‌دونی به نظر من چه آهنگی آهنگ توئه ؟ این. دیگه واقعا اشک‌ها سرازیر شده‌اند. دلم چاله شده. خوبم نمی‌شم. تو خودت که می‌دونی، یعنی بهت گفتم چقدر توو همین یک سال تلاش کردم. دلمون چاله شده. 

قبل از پی‌نوشت را فرخنده برای خواهرش نوشته. که من هم آوردمش این‌جا. دل هممون چال شده.

+ جمعه 1393/05/31| 11:54|م| |
 

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید ...
                                                                              قیصر امین پور

پ‌ن:

دستم می‌لرزد چیز بنویسم. این جدیدترین رعشه‌ای است که دارم تجربه‌اش می‌کنم. تا شب خیلی مانده هنوز. می‌نویسم.

کل آرشیو بلاگ به همت مینا برگشت. مینایی که این روزها با همه مردم سرزمینش روی خط زلزله‌اند. امید که اتفاق بدی نیفتد. دعا برایشان و تشکر مبسوط از این همه زحمتی که برا بلاگ کشید و اینکه بداند قدردان زحمتی که برای اینجا کشید هستیم. شعرها را که می‌خوانید برای دفع بلا از سرشان هم دعا کنید که اول فایده‌ای که دارد دوری بلا از خودتان هست.    


برچسب‌ها: قیصر امین پور
+ پنجشنبه 1393/05/30| 11:5|م| |
 

مصرع ناقص من کاش که کامل می‌شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می‌شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آن‌گونه که می‌خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می‌دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم ...
                                                                         سیدحمیدرضا برقعی

پ‌ن:

تکه‌ای از یک شعر بلند ..


برچسب‌ها: سیدحمیدرضا برقعی
+ دوشنبه 1393/05/27| 9:2|م| |
 

 

تنهایی بعد از تو
تنهایی قبل از تو نیست ...
                                                               ساره دستاران


برچسب‌ها: ساره دستاران
+ دوشنبه 1393/05/27| 8:56|م| |
 

باهمه بی‌دست و پایی‌ها غم دل می‌خورم
بی‌کسم چندان که برخود مهربانم کرده‌اند
                                                                       بیدل

 

پ‌ن:

با مهدی نفر دورادور آشنا بودم. می‌دانستم که فقط همو هست که پروین و دایی و .. کی‌اک و کی‌اک را تووی این فوتبال کوفتی گیر می‌آورد و هر کسی، ولو گنده‌ترینشان تووی این فوتبال، چه می‌شد دیگر، که تلفن نفر را جواب ندهد.. وقتی روزنامه پرسپولیس درمانده می‌شد او بود که نجاتشان می‌داد با یک مصاحبه اختصاصی با فلانی و طرف می‌رفت روی جلد و مهدی نفر را چه کسی می‌شناخت ؟! فقط همکارانش. صفحه اول فارس را باز کنید .. خلیفه‌ها و سردبیرها و فوتبالیست‌ها و چه ظاهرا کسانی برایش پیام تسلیت فرستاده‌اند ..

این‌طور وقت‌ها، که میت غریب نیست، از اقبالش، آدم باید شعورش را کار بیندازد برای آنکه ببیند تووی این دنیای هزار رنگ و هزار حیله، آدم‌ها هیچ کسی را ندارند به غیر از همدیگر. هرقدر هم بینشان شکرآب. حالا تو  چس‌کنت را بزن به برق و دریغ کن دوستت دارم‌هایت را. تو زیر و روو بکش. دو را چهار کن، نگو به کسی. ظاهرا. دنیای بی‌پیری‌ست. نفرها می‌روند و ما هنوز درگیر خرده جنایت‌های خاله‌زنکی هستیم. بابا بی خیال این دنیای کوفتی. بگذاریم کلام، عصای معجزه‌گر مان باشد. کلمه را پرت کنیم تووی سر دنیا. دوستت دارم. هرچه باداباد.  حواسمان باشد. فرشته‌ی مرگ می‌آید. تَق هم نمی‌زند. صدا هم نمی‌کند. شاید بوسه هم ندادی بهش. گل سرخ هم نمی‌گیری حتی. می‌آید. انگار کن  پشت گردنت سوز سردی احساس کنی. همین‌قدر فرز.

بی پروا باشی یک‌هو می‌زنی به ماتحت دنیا و به عمل می‌گویی گوربابای لق‌َش. ته‌ش چه دارد مگر برای ما. یک هیچ گنده. وقتی بدانی که هیچی برای هیچ هم دور هیچ نمی‌پیچی. خب چه شود انقدر در چهارچوب‌های مزخرف رفتن. می‌دانی؟! فکر می‌کنم این دنیا امتحانش را پس داده دیگر. نمی‌شود دیگر امیدی بهش داشت. نه؟! اگر نه، خودت، خودت را ببین. ببین از آخرین محبت خودانگیخته‌ای که به بشری داشته‌ای، چند بیست و چهارساعت گذشته. اگر یکی بیشتر است، بدان روحت را فروخته‌ای. به کی. به ابلیس. صاحب مجازی دنیا.

+ دوشنبه 1393/05/27| 1:24|م| |
 

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی‌فایده است
برگ می‌ریزد، ستیزش با خزان بی‌فایده است

باز می‌پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم
در دل طوفان که باشی بادبان بی‌فایده است

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت
دست و پا وقتی نباشد نردبان بی‌فایده است

تا تو بوی زلف‌ها را می‌فرستی با نسیم
سعی من در سربه‌زیری بی‌گمان بی‌فایده است

تیر از جایی که فکرش را نمی‌کردم رسید
دوری از آن دل‌بر ابرو کمان بی‌فایده است

در من عاشق توان ذره‌ای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ ، امتحان بی‌فایده است

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته‌اند
حرف موسی را نمی‌فهمد شبان، بی‌فایده است

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
هم‌چنان می‌گردم اما هم‌چنان بی‌فایده است
                                                               کاظم بهمنی

 


برچسب‌ها: کاظم بهمنی, بی‌فایده
+ یکشنبه 1393/05/26| 11:16|م| |
 

نزدیک شو
که پیرهنت مامنم شود  
جغرافیای کشور من
بازوان توست !
                                                            کوثر الماسی

پ‌ن:

کوثر الماسی از بازدید کننده‌های وب ماست. گاهی شعری از ایشان تووی بلاگ کار کردیم. سرکار این شعر را تقدیم صفحه ما کردند. حس خوبی دارد وقتی چیزی به آدم هدیه می‌دهند. دستشان درد نکند. شعر تضمین دارد. عامدانه هم نیست. خود شاعر هم معترف است. بچه‌هایی که چیز می‌نویسند،  می‌دانند چه می‌گویم. این اتفاقات توی ناخوداگاه می‌افتد بی آنکه بدانی. بی‌آنکه حواست باشد. پس لطفا تخطئه نکنید. 


برچسب‌ها: کوثر الماسی
+ جمعه 1393/05/24| 10:54|م| |
 

من تمنا کردم، که تو با من باشی.
تو به من گفتی: هرگز، هرگز
پاسخی، سخت و درُشت،
و مرا،
غصه‌ی این هرگز، کشت ..
                                                               حمید مصدق

 

 

پ‌ن:

عکس را جلال سپهر برداشته، گرقته یا انداخته و همشهری داستان فروردین 92 چاپش کرده. حال من این روزها یک همچین حالی‌ست. کسی که تووی همچین فضایی‌ست. تووی راهرو. کمی مانده به در خروج. یک همچین وضعی‌ام. با خودم در جدلم که رد شوم ازین در. یک جای بهتر لابد. مطمئنم رابین ویلیامز هم همچین حالی داشته. البته من آدمی نیستم که خودم را منهدم کنم اما احتمال دارد سر یک چهار راهی، مثلا چهار راه طالقانی، یا تقاطع حافظ و طالقانی، یا یک همچین جاهایی بروم زیر ماشین. حواسم نیست اغلب مواقع. بیمه ابلفضلم لابد که چیزیم نمی‌شود. اگرنه برنامه‌ای برای از چهار راه گذشتن ندارم. قبلا فکر می‌کردم صداها را وقتی از خیابان رد می‌شوم می‌شنوم و وقتی سرم پایین است از سمت و سوی صدا تصمیم می‌گیرم که کدام وری بچرخم و دیگر نیازی نیست که سرم بالا باشد، اما الان  که تووی گوشم بلبل‌ها می‌خوانند و  صنوبرها از جلو چشمم رد می‌شوند دیگر امیدی به آن هم نیست. القصه سردردتان ندهم اینجا همان جای فوق‌العاده زیباست که زمان نگه داشته شده. همین جایی که منم. حرف‌هامونو زدیم، کاری که باید می‌کردیم را کردیم اگر نشده مشکل از ما نیست. دنیای گهی‌ست. بنویسی زیباست ناراحت می‌شوم‌ها. حداقل امروز. آدم یک وقتی به یک جایی می‌رسد که احساس می‌کند کاری برای انجام دادن ندارد، دلیلی برای ادامه دادن هم. الک‌ آماده آویخته شدن. 

می‌دانم. تیتر بد است.

+ پنجشنبه 1393/05/23| 14:39|م| |
 

 

سلام رابین

فقط یک ایمیل کوچولو برای این که بابت هدیه ی ازدواجمان ازت تشکر کنم، البته فکر کنم بهتر است بگویم «کوپن هدیه ی ازدواج». دوتا پیتزای مجانی ـ واقعا دستت درد نکند. و چقدر دست ودلبازی کردی: هر پیتزایی که دلمان خواست!
احتمالا نشنیدی که من در تامبریج و کولچستر ثبت نام کرده ام. فکر کنم ژوئن پارسال، قبل از این که نامزدیمان را اعلام کنیم. نمیگویم پیتزاها به کارمان نیامدند؛ اتفاقا به درد خوردند، هرچند یک کم غیر مستقیم. من برخلاف تو که اصلا عین خیالت نیست بقیه چی فکر میکنند، نظر دیگران برایم خیلی مهم است، خصوصا راجع به سر و وضع و هیکلم. برای همین با کوپنهای اهدایی تو پیتزا گرفتم و دادم به کارگرهایمان که دارند خانه را نوسازی میکنند. میدانم که الان با خودت میگویی خانه ی اینها که به اندازه ی کافی بزرگ بود. یادم هست که در عروسی چی گفتی. گفتی «واقعا دو تا آدم چقدر جا لازم دارن؟»
یا گفتی «دو تا آدم لاغر؟» راستش با صدای گروه موسیقی و مهمانها که با صدای بلند به ما تبریک میگفتند نمیتوانستم درست صدایت را بشنوم. درست مثل الان که کارگرها دارند توی خانه ی مدام در حال بزرگ شدن ما چکش کاری میکنند!
الان مشغول خراب کردن دیوار بین آشپزخانه و صبحانه خوری هستند. این کار برای یک ویترین قاشق و چنگال و گاز شانزده شعلها ی که تازگیها چشمم را گرفته جا باز میکند. ضمنا میتوانیم کانتر آشپزخانه را هم درازتر کنیم و ماشین ظرفشویی دوم را هم بخریم، ضمنا میتوانیم یک آسیاب برقی برای آرد کردن ذرت آبی هم اضافه کنیم (کسی تورتیلای خانگی میل ندارد؟)
بعد هم آن بالکن بیمصرف را اضافه میکنیم به خانه تا یک غذاخوری آسیایی درست کنیم. خب این کار باعث میشود آن شیبی که تو آن همه دوستش داری خراب شود، ولی ما که تو را خیلی نمیبینیم و اگر ببینیم نمیمیری که چند تا پله بیایی بالا، میمیری؟ راستش فکر میکنم برایت خوب هم هستند البته اگر کثیف شان نکنی.
حالا که رسیدیم به این موضوع، به نظرت این همه اصرار روی این دوا درمانهای خاص درست است رابین؟ اصلا از لحاظ بهداشتی صحیح است؟ ضرر ندارد؟ یک سال از آن تصادف گذشته. فکر نمی کنی که دیگر وقتش رسیده زندگیات را بکنی؟ لازم است آسیبهای خودم را برایت فهرست کنم: شانهی در رفته، مچم که نزدیک بود بشکند و هنوز هم موقع کارهای سختی مثل گردگیری در هوای مرطوب تیر میکشد؟ از همه مهمتر، چند روز طول کشید تا خونت را از موهایم پاک کنم. مسئول پذیرش بیمارستان رنگ مویم را نوشت قرمز، اینقدر اوضاع خراب بود ـ دندان جلوی سمت چپت رفته بود توی جمجمهام! البته آسیب نخاعی در کار نبود ولی به قول دکتر گفنی توپ الان توی زمین خود آدم است. یا آدم تلخ و تنها و فلج در گذشته زندگی میکند یا خوب و درست در زمان حال. من خودم را جمع کردم و دوباره سوار اسب زندگی شدم، چرا تو نتوانی؟
بگذریم، کارت پستالی که از ماه عسلم برایت فرستادم به دستت رسید؟ عراق همانجور که فکر میکردم خیلی زیبا بود، فقط خیلی امریکایی آنجا بود! به فیلیپ گفتم «دیگه هیچجا امن نیست؟ جدی میگم. اگه قرار بود این همه آدم ببینیم خب میرفتیم پاریس!» بعد البته رفتیم پاریس، البته به خاطر کار فیلیپ نه بابت تفریح. یک موکل که باید میدید، یک امریکایی که برای حراج بزرگ شراب شابله آمده بود پاریس. قبلا در یک پروندهی رانندگی حین مستی ازش دفاع کرده بود، موفق هم شده بود، با این که تست الکلش مثبت بود و کارهای بدی هم کرده بود که بعضیهاش با دوربین ضبط شده بود. حالا دارند از کسانی که زنه با ماشین زیرشان گرفته شکایت میکنند، البته فقط از آنی که زنده مانده و شانس برنده شدنشان هم زیاد است. اینها را نگفتم که نگرانت کنم. با این بنایی که در خانه داریم و این یک و نیم میلیون کاری که سرم ریخته و باید انجام بدهم، پرونده و دادگاه آخرین چیزی است که میخواهم. البته نه این که بهم پیشنهاد نشده باشد.
وقتی شوهر سختکوشم با موکلش جلسه داشت من تنهایی کنار اسکله قدم میزدم و گاهی میرفتم به بوتیکها و خیلی یادت کردم. چون یادم بود که تو و فیلیپ ماه عسل آمده بودید پاریس. روزهای خوش قدیم، زمانی که ارزش دلار و یورو برابر بود. نه الان که قیمت یک فنجان قهوه با تست کورک مادام سر به فلک میزند، دیگر ببین قیمت یک جفت کفش کریستین لوبوتن چقدر است! حالا اگر تو این کفش را بخری باز یک چیزی، ولی آن جوری که من هر بار جایی حراج میشود چهارنعل میدوم همچین کفشی فقط یک فصل، حداکثر دو فصل، دوام میآورد. ولی چه کار میتوانستم بکنم؟ وقتی رسیدیم، عراق خیلی درهم و برهم بود و من یک یادگاری از سفرم میخواستم.
وقتی برگشتیم امریکا فیلیپ یک راست رفت سر کار. شغل اصلی اش: خوشحال کردن من. اول شروع کرد به نوسازی خانه($$$$$$$)، بعدش هم رفت سراغ پاک کردن سابقه ی رانندگی حین مستی از پروندهام. آسان نبود، ولی اکثر کارهای حقوقی سخت هستند. تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که دوست و رفیق داشتن خوب است، ولی دوست و رفیق کله گنده داشتن بهتر است!
هیچکدام از اینها تو را از روی ویلچر بلند نمیکند ولی اعتماد به نفسم را به من برمیگرداند و همینطور چیزی را که اسمش را میگذارم خوشنامی ام. این یعنی این که دیگر نباید به من بگویی هرزه ی مستی که پاهایت را ازت گرفت و بعد شوهرت را دزدید. به نظرم مست یک کلمه ی نسبی است و اگر جای تو بودم محتاطانه تر ازش استفاده میکردم. بخش پا هم خیلی اغراق آمیز است چون هنوز داریشان (رگهای کلفت بنفش و همه چیز). راجع به دزدی هم فیلیپ با میل خودش آمد طرف من، دو تا آدم بالغ، هیچ اجباری هم در کار نبود. در آخر تنها چیزی که برایت باقی میماند کلمه ی هرزه است که خیلی معنی دارد. خودم شخصا برای کسی به کار میبرمش که هدیهی عروسی کوپن پیتزا میدهد! حالا میخواهی به شوهر سابقت بدهی اشکال ندارد، ولی به خواهر خودت؟ کارت خیلی لوس و بیمزه بود.

باید بروم!
ـ راندا

 

پ‌ن:

فکرکن جسارت کنم به سداریس نازنین، پای داستان به این معرکه‌ای چیز بنویسم.  سداریس را دوست دارم. خیلی زیاد. «بالاخره یک روز قشنگ حرف می‌زنم» کتابی‌ست که خواندمش و گذاشتمش تووی فهرست آنها که دوباره بخوانم. این داستان را هم که برای کتاب جدیدی از این نویسنده هست، بخوانید بهتان قول می‌دهم انتهای داستان، زودی بروید اولش، تا ببینید چه شد که یکهو این‌طور شد.

برگردان کار پیمان خاکسار است. بس که خوب کارش را بلد است فکر می‌کنی نوشته کار دست خودش است. برای خوشایند من و تو داستان را لذت بخش نمی‌کند، بلکه بلد است لذت داستان را کم نکند. بعضی وقت‌ها باید ده بار دعا کنی آدمی را که خوب است و خوب است و از خدا بخواهی حالا حالاها باشد و برایمان کتاب ترجمه کند، هم‌خوان کند و ما ؟! ما هیچ، ما نگاه !

حال ندارم نیم فاصله و چیزهای دیگر را توی متن داستان رعایت کنم. به کیفیت خوب داستان مرا عفو کنید. ضعیفم! 


برچسب‌ها: دیوید سداریس, پیمان خاکسار
+ چهارشنبه 1393/05/22| 0:3|م| |
 

کاش هواپیمایی تک‌ سرنشین بودم
تووی قلبت سقوط می‌کردم
و برای همیشه می‌مُردم
بی زندگی دوباره‌ای
                                                            میثم یوسفی

 

 

امروزه روز آدم‌های دنیای مجازی غم که می‌بینند، منتظر نمی‌مانند تو بیایی. بلند می‌شوند می‌رسند محضر لپ‌تاپ و آیفون. پیام تسلیت را از فیس بوکشان مخابره می‌کنند. تو هم نمی‌دانی چه کنی اصلا، مثل همیشه تووی تمام مراسمات ختم دنیا. این‌بار مصنوعی‌تر و شرم‌آورتر از هر روزی، با کلمات به آغوشش می‌کشی. متاسفم. غم آخرت باشد. غم، آخر دارد مگر ؟! اندوه تَهی دارد ؟!

2) دیروز صبحِ خیلی زود که افقی بودم، بلاگ را که باز کردم، خواندم آن آقا، پای پست قبلی نوشته که .. لجم گرفت. بابا تو که لابد باید متوجه شده باشی حالم بغرنج است، آخر الان وقت تشریک محتویات ذهن است ؟! بعد کامنت تربچه و .. رفتم زیر دوش. گذاشتم آب بخورد ذهنم، تنم.  کلافه‌تر از هر زمانی. هی گفتم آخر چه شود بلاگ نویسی. اصلا به کسی چه که تو چه مرگت است. و اصلا چرا شِر کردن حال با آدم‌ها. به چه قیمتی. این بی حالی و کلافه‌گی ادامه داشت تا ساعت‌ها بعد و یک لحظه فکر کردم شاید آن «نخون کلا» که نوشتم بشود آخرین چیزی که من تووی دنیا نوشته‌ام. چه پایان شتری می‌شد این پایان .. دیگر فکر نکردم. روز آغاز شده بود و جایی برای مرگ اندیشی‌هایم نمی‌توانستم باز کنم. تا که شنیدم وسط یکی از دوست داشتنی‌ترین بلوارهای لُختِ زندگی‌ام، هواپیمایی سقوط کرده و .. بله. هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست.

3) فکر کن! طرف پای هواپیما شماره معشوقش را گرفته. رسیدم زنگ میزنم. تا سلام بعد. و هیچ دیگر. رفتنی بدون هیچ جنگیدنی. در کمال آرامش. صبح از خانه زده بیرون و دیگر برگشتی به خانه نیست. یادمان باشد این رفتن‌ها و نرسیدن‌ها می‌تواند برای همه آدم‌ها باشد. یا برای عزیزترین‌هایمان. دور از جانتان.

4) شوخی که نیست. هرویین منی.

5) اصلا امکان ندارد غذا را که خوردم، از سر میز پا نشده باشم و منتظر فرجی، اگر خیلی باشعور باشم، تشکر مبسوطی از مامان برای فوود خوشمزه‌اش می‌کنم، بشقاب و لیوان را می‌گذارم داخل سینک و متواضعانه و غرورمندانه، صحنه را ترک می‌کنم. هم من حال می‌کنم، هم مامان. آدم باید خیلی وقت‌ها همان اندازه که میلش می‌کشد بخورد. و بیشتر از آن ضرورتی ندارد. شاید تو نخواهی بعد از اینکه سوپ جو خوشمزه خوردی، کنارش از دیس، پلو قرمه سبزی هم بکشی. تووی خواندن‌ها هم همینطور است. اینجا یا هرکجا. و اینکه تمام قرمه سبزی‌های دنیا مزه قرمه سبزی مادر بزرگت را نمی‌دهند. از آشپز جوان ایراد نگیرید.

 

+ دوشنبه 1393/05/20| 0:21|م| |
 

پیش از آنکه ترکت کنم
تمام خیابان‎هایی که با هم پیموده بودیم را
از آن خود کردم
یعنی بلوار کشاورز را
هزاربار سوی تو برگشتم
یعنی ولیعصر را
در حافظه‌ی کفش‌هایم حفظ کردم
یعنی نگذاشتم خاطره‌ای از تو
در نقطه‌ای از تهران زنده باشد
و برَش نداشته باشم ..
                                                                       سيدمحمد مركبيان

 

پ‌ن:

هرکس را و تاکید موکد می‌کنم هرکس را توی زندگی پیچاندم بهترین کار ممکن بوده که آن زمان انجام دادم. و اصلا پشیمان نیستم. سمپات باشم در کسی، جانم هم برود، قربانش می‌روم. نشان به نشان همین روزهام. این ماه‌ها. اصلا چه ایرادی دارد قربان کسی بروی. اگر کس باشد.

موذی‌ها، خسیس‌ها، الکی مذهبی‌ها، خودخواه‌ها، بددهن‌ها، حسودها، چندتا از خط قرمزهای من‌اند و اگر هم لازم باشد ازشان متفر هم می‌شوم که دیگر ریختشان را هم نبینم.

2) بیشتر اوقات ملتهبم. به خاطر خیلی چی‌ها. 

3) پیامک داده، شش بار هم، در هر کجای ملک بی‌سامان رسانه که هستید روز روز شماست. روز ما. از ماست که برماست چه دست آخر این ماییم که زیر تابوت هم می‌ایستیم. روز رسانه مبارک. فلانی. آقا  بس کفتار توی حوزه‌اش دیده، از آنها که بیلیارد می‌روند، پولدار جلوه کنند، و مخ خال‌تورهای دور و برشان را بزنند، فکر می‌کند تمام جانوران تنگ، اره ماهی‌اند، یک جایی، پوزخند زده و حالا دیگر نیست توی زندگیم. خوب بلدم شیفت دیلیت را. به همین راحتی. نمی‌گذارم به منصه هم برسد.

4) بوی الرحمن رابطه با آدم‌ها را که بشنوم، رفته‌ام، مثل جن بعد بسم‌الله.  

5) کنار خیابان، سربالایی قلهک را می‌کشیدم به بالا. نمی‌دانی که. صدای آب زد به گوشم. آن فکر که نباید می‌کردم را کردم. دست رقیب بود .. قلبم منقبض شد. احساس کردم نیرویی دارم که می‌توانم جان را قبض کنم. بی رسید. امتحان کردم. چند ثانیه آفتاب قشنگ‌تر تاپید. طاقتش را ندارم. کشیدم بالاتر. بوی آب نمک آمد. کشیدم به شانه خیابان. توی مترو. نسیم که پاشید روی صورتم آرام شدم. راست می‌گوید بخدا. دل کندن بلد نیستی، جان کندن چطور ؟!

بیا و دست از سرم وردار. خسته‌ام ناموساً.  

+ یکشنبه 1393/05/19| 0:55|م| |
 

پل شکسته
روزگاری
کوه‌ها را به هم وصل می‌کردی
آدم‌ها را
قلب‌ها را
اما حالا ..
آه ای پل شکسته !
حالا دیگر فقط ابرها می‌توانند
از روی تو بگذرند
                                                                    رسول یونان

 

پ‌ن:

 و همیشه خدا، حتما و حتما، از زخم‌ها نشانی می‌ماند. اثری، اِسکاری، یادگاری، چیزی. برای بعدها. روزهای بعد. و شاید این خراش روزی برود. نوشتم شاید، پس، خدا را چه دیدی شاید برود. و گاهی زخم‌ها بی‌نیاز از چسبند، اما دهان باز کرده‌اند، به دنیا، تا ناکجا. مثلا زخم دل. قلب. جراحتی که به قلب مستولی می‌شود زخمش دیدنی نیست اما نشانه‌هایش هویداست. صداها. دو رگه شدن‌ها، رعشه‌ها، بریده بریده حرف زدن‌ها، هق‌هق‌های نامرئیِ هر مکث، غم‌آلود شدنِ اصوات، گاهی ریشه‌شان به دل و قلب می‌رسد. آنجا که شکست. شکست و خرده‌هایش پرید و به حنجره‌ات مالیده شد. بریده بریده. پاره پاره. خسران زده.  حواستمان باشد آدم خسران زده، ور شکسته را، نمک به زخمش نپاشیم. راحتش بگذاریم. او امیدوار است. به نشانی. به بوی پیرهنی. که شاید از جانب سلطان ندایی برسد. آه اگر در برسد. آنوقت است که صدا و بختِ هق‌هقانه‌اش، از داخل، شروع می‌کند به لیسیدنش.


برچسب‌ها: رسول یونان
+ جمعه 1393/05/17| 0:39|م| |
 

 

من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می‌اندیشم، این تسلیم درد‌آلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه‌های قتل‌گاه خویش بوسیدم

در خیابان‌های سرد شب
جفت‌ها پیوسته با تردید
یکدگر را ترک می‌گویند
در خیابان‌های سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست

من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاری‌ست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه‌های باد می‌راند
او مرا تکرار خواهد کرد

آه می‌بینی
که چگونه پوست من می‌درد از هم؟
که چگونه شیر در رگ‌های آبی‌رنگ پستان‌های سرد من مایه می‌بندد؟
که چگونه خون
رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من می‌کند آغاز؟

من تو هستم، تو
و کسی که دوست می‌دارد
و کسی که در بدن خود
ناگهان پیوند گنگی باز می‌یابد
با هزاران چیز غربت‌بار نامعلوم

و تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آب‌ها را می‌کشد در خویش
تا تمام دشت‌ها را بارور سازد

گوش کن
به صدای دوردست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکت آیینه‌ها بنگر
که چگونه باز، با ته‌مانده‌های دست‌هایم
عمق تاریک تمام خواب‌ها را لمس می‌سازم
و دلم را خال‌کوبی می‌کنم چون لکه‌ای خونین
بر سعادت‌های معصومانه‌ی هستی

من پشیمان نیستم
از من ای محبوب من با یک من دیگر
که تو او را در خیابان‌های سرد شب
با همین چشمان عاشق بازخواهی یافت
گفتگو کن
و به یاد آور مرا در بوسه‌ی اندوهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت
                                                                                فروغ فرخزاد

 


پ‌ن:

شعر را که می‌خوانی، وقتی شعر به اینجا می‌رسد که در خیابان‌های سرد شب جز خداحافظ خداحافظ خداحافظ صدایی نیست، یک آن متوجه می‌شوی چیزی درونت جابجا شده. شاعر قاپت را زده. قلابش، تورش، به دلت گیر کرده و یک‌آن، به صدمُی، پرت می‌شوی به خیابان‌های سرد شب. شاعر شعر را نمی‌گوید. او، بی‌رعونت شاعرانه، مادرانه، معشوق‌طور، دست تو را می‌گیرد، با خود می‌برد، درست وسط خیابانِ سرد شب، نشانت می‌دهد، که عالَمی، در حال خداحافظی‌اند. می‌بینی، با دو چشمت.، وقتی می‌نویسد می‌بینی چگونه پوست من می‌دَرد از هم، آرام توی ذهن، پوستت را نوازش می‌کنی.  ته مانده دست‌ها، عمق تاریک خواب‌ها، وقتی از محبوبش می‌نویسد. آنکه حالا آغوش دیگری‌ دارد، بوسه دیگری،  این‌ها همگی جاهایی‌اند، چیزهایی‌اند که ما تجربه‌ای در کشف و شهودشان نداشتیم.

2) فروغ مایه مباهات است. برای ما. برای آنهایی که می‌روند راسته کمیاب فروشی‌های انقلاب، نایاب‌های فروغ را با کیفیت فاجعه، به قیمت کلاس گذاشتن، می‌خرند و توی مترو، می‌گذارندش روی پاهاشان. یا تووی کلاس‌ها تورقش می‌کنند تا نشان دهند چیزی جز آن به درد نخورهایی که همه می‌خوانند، می‌خوانند. چیزی بیشتر. حتما بیشتر. عیب هم ندارد. مد شدن این جور چی‌ها ضرر ندارد.   

3) ابراهیم گلستان آدم به شدت باهوشی‌ست. و آدمی که به شدت  باهوش است، خوب می‌داند و بلد است تووی تیم خود، چه کسانی را راه دهد، چه کسی را نه. فروغ فرخزاد از آن آدم‌هاست. همه‌ی آنچه که یک روشنفکر باید داشته باشد را دارد، کلامش شکاف به چرت و پرت‌های سنتی اطراف می‌اندازد و بر می‌دارد تمام کوفت‌های سنتی را که به خوردش داده‌اند. و شاید باید اینطور نوشت وقتی تو شعری از فروغ می‌خوانی مثل داستان‌های هدایت نیست که با فحش‌هایی که به سنت می‌دهد روی نگاه تو تاثیرکند و ناخوداگاه تو را سنت زده کند، بلکه شعر فروغ و زبان فروغ باعث می‌شود سنت از تو گریز کند، دور شود. درست همان است که جان روشنفکری در خودش دارد. آنقدر به تو قدرت می‌دهد که تو خودت برای خودت قطب می‌شوی و طرد می‌کنی آن قطب دیگر را. منفی را.

هرچند فروغ هم درگیر آن ترس و استرسی و تزلزلی‌ست که همه آدم‌هایی که می‌خواهند از سد سنت عبور کنند دارند و با آن مواجه می‌شوند. فروغ هم مثل گلستان و برخلاف بسیاری از ظاهرا روشنفکران آدم ریاکاری نیست. زبان نیش‌دارو تحقیر کننده گلستان را ندارد اما به شدت این نکته را می‌داند که صدایش می‌ماند. نگران باغچه هم هست و می‌شود و جایی دیگر می‌گوید تنها صداست که می‌ماند. و ایضا عاطفه انسانی. و حالا توی دنیا هیچ انسانی را نمی‌توانی پیدا کنی که بنویسد و بگوید از من حقی به گردن فروغ مانده است.

   
4) توی کتاب نوشتن با دوربین، گلستان در مقابل اتهام اینکه در گفتار فیلم به فروغ کمک کرده، تند و بی‌رحم جواب می‌دهد من هیچ کمکی به او نکردم و فروغ برای اینکه بتواند مستند خوبی فراهم کند قبل آن عهد عتیق و کتاب ارمیاء نبی و مزامیر زبور داوود را خوانده.


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد
+ پنجشنبه 1393/05/16| 10:42|م| |
 

نمی‌ترسم
از اینکه این‌قدر دوستت دارند؛
مردانی که دوستت ندارند
به اندازه‌ی ابرهایی که نمی‌بارند
بی‌معنی و احمق‌اند
تنها هراسم از این است
که نفهمی
چه‌قدر دوستت دارم.
                                                                   میثم یوسفی

پ‌ن:

پسر ساده‌دلی‌ست. نمی‌داند من را. یعنی تلاش هم نمی‌کند بداند. لزومی هم ندارد طبعا. خیلی جاها که از واکنش‌هایم، نحله‌ام، به زندگی، متحیر می‌شود، فکر می‌کند الان وقت آن است که باید من را موعظه کند. نگاهش می‌کنم بیشتر. لبخند می‌زنم. مطمئنم پیش خودش می‌گوید من کجای این دنیام، این یارو کجا. هیچ‌وقت دم از هیچ رفاقتی نمی‌زند. هیچ‌وقت. اما گاهی توی عالم دوستیمان، یادم می‌کند، نیمچه نقدی از بی‌معرفتی‌ام و سایه بودنم می‌کند و می‌گذرد. چند شب پیش دیدم حساب لاین‌اش را فعال کرده. سحر نشده، نوشت چندتا ازین گروهایی که توش می‌ری من را دعوت کن. نوشتم تووی هیچ گروه کوفتی عضو نیستم. نوشت عیب ندارد خودم ردیف می‌کنم و تو را دعوت. نوشتم بیخیال میلم به گروه نیست. نوشت. بس که نمی‌فهمی هیچ‌وقت. دوستش دارم. خندیدم باز.

 


برچسب‌ها: میثم یوسفی
+ سه شنبه 1393/05/14| 1:0|م| |
 

من ساکن تهرانم
آنها ساکن کوبانی، موصل، زمار، شنگال(سنجال)،
عرسال و غزه
من تو را می‌بوسم
و برایت شعر می‌نویسم
آن‌ها معشوقه‌شان را می‌بوسند
و دفن می‌کنند !
                                                                               زانیار برور


برچسب‌ها: زانیار برور
+ سه شنبه 1393/05/14| 0:16|م| |
 

هرگز نمی‌توان
گل‌زخم‌های خاطره‌ای را ز قلب کَند
که دراین سیاه قرن
بی‌قلب زیستن
آسان‌تر است ز بی‌زخم زیستن
قرنی که قلب هر انسان
چندیدن هزاربار
کوچکتر است
از زخم‌های مزمن و رنجی که می‌کشد
                                                                     نصرت رحمانی

پ‌ن:

این را هم اگر دوست دارید، نیوشا باشید. بعد این موزیک را پخش کنید و شعر را بگذارید در منظر چشمتان. هم‌زمان دو کار مهم انجام دهید. ترکیب فوق‌العاده‌ای است که روزتان را بسازید. یا بزنید بپُکانیدش.


برچسب‌ها: نصرت رحمانی
+ دوشنبه 1393/05/13| 11:57|م| |
 

دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
حال تمامَم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در این‌جا خانه در آن‌جا
سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر
با توام ایرانه خانم زیبا !

شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیبا
چهره اگر صدهزارسال بماند آن پشت با تو که من پشت پرده‌ام آن‌جا
کاکل از آن سوی قاره‌ها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنه‌ام آن‌جا
بی‌تو گدایم ببین گدای کوچه‌ی دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا

خاطره‌ای از تو هیچ نیاید خویش بیایی عور بیایی
فکری هیچم کنی هم تو کنارم با توام ای ایرانه خانم زیبا


دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
با توام ایرانه خانم زیبا
جا نگدازی مرا که می‌دوم از خود زیرزمین! آی وطن! زن!
                                                                                              رضا براهنی

پ‌ن:

معلوم نیست رضا براهنی این شعر را برای کدام ایرانه خانم نوشته است. فکر می‌کنم شعر را برای زنش نوشته باشد. نمی‌دانم که چرا اینطور فکر می‌کنم. چون فقط همو هست، یعنی همسرت، یارت، که باعث می‌شود به مرز دق برسی. دانی که چه می‌گویم حتما. شعر را که می‌خوانی قاطی می‌کنی. براهنی هم حتما قاطی بوده که این را نوشته. یا لبریز از عشق. لبریز از دوست داشتن. لبریز از نگفتنش. ننوشتنش. دانی که چه می‌گویم لابد. براهنی هم مثل شاملو و نیما، شعرهایش را طوری می‌نویسد که از هر هزار نفر یک نفر بفهمد، اما این  شعر را طوری نوشته که از هر صد نفر نود نفرشان بفهمند. یا همه‌شان. آدم بی‌مرضی‌ست براهنی، اگر فقط شعر بگوید. به حوزه‌های دیگر سرک نکشد که آفت روشنفکری‌اش است . و چون همشهری جد و آبادی ما هم است بیشتر دوستش دارد. لابد نژادپرستم. دانی که چه می‌گویم یحتمل. به هرحال فکر کردم این شعر را و این موزیک را  تقدیم آدم خاصی بکنم و چون به این نتیجه رسیدم، غم‌گنانه آدم خاصی ندارم که قربانش بروم ، همین‌جا می‌گذارم برای شما. این را که نوشتم به حساب مدح از خودم یا ذم کسی نگذارید.  شعر را بخوانید بشنوید و لذت ببرید.

 


برچسب‌ها: رضا براهنی
+ دوشنبه 1393/05/13| 11:2|م| |
 

مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه‌ای اندیشد
زندگی را فرصتی آن‌قدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
و عشق را مجالی نیست
حتی آن‌قدر که بگوید:
برای چه دوستت می‌دارد ..

:::

می‌دانستند
دندان برای تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند.

:::

و من
همه‌ی جهان را
در پيراهنِ گرم تو
خلاصه می‌کنم !
                                                                 احمد شاملو


برچسب‌ها: احمد شاملو
+ دوشنبه 1393/05/13| 10:27|م| |
 

ﭼﺸﻤﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺿﺮﺑﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥﻫﺎﯾﯽ ﺯﺩﻩﺍﻧﺪ
ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﯼ ..
                                                                                  لاادری


برچسب‌ها: لاادری, ناشناس
+ دوشنبه 1393/05/13| 10:16|م| |
 

چه آشنا نگهی داری ای رميده غزال
خدا نگاه تورا با کس آشنا نکند
                                                              ابوالقاسم عارف قزوينی


برچسب‌ها: ابوالقاسم عارف قزوينی
+ دوشنبه 1393/05/13| 10:13|م| |
 

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می‌دارم
در آن دوردست بعید
که رسالت اندام‌ها پایان می‌پذیرد ..
                                                                     احمد شاملو

پ‌ن:

 پشت در چون موج می‌لرزم. تگرگی نیست. مرگی نیست. صدایی گر شنیدی .. من امشب آمده‌ستم ..  بچه‌ها چکار کنم ؟!


برچسب‌ها: احمد شاملو
+ یکشنبه 1393/05/12| 23:52|م| |

همه‌ی ما زخم‌هایی داریم
روی بازو یا ساق پا
زخم‌هایی قدیمی
که داستان دارند
که می‌شود
با آن‌ها
ما را شناسایی کرد
زخم‌هایی بر پیشانی
یا
بر قلب‌هایمان

سارا محمدی‌اردهالی


برچسب‌ها: سارا محمدی اردهالی
+ شنبه 1393/05/11| 22:2|م| |
گاه آن کس که درین دیر مکان می‌خواهد
یک گنه‌کار فراریست امان می‌خواهد

گاه آن کس که به رفتن چمدان می‌بندد
رفتنی نیست، دو چشم نگران می‌خواهد

قصه‌ی دست من و موی تو هم طولانیست
وصف آن بیشتر از عمر زمان می‌خواهد

عاشقی بار کمی نیست کمر می‌شکند
خودکشی کار کمی نیست توان می‌خواهد

چشم من گاه در آیینه تو را می‌بیند
هر که هر چیز که گم کرده همان می‌خواهد

این که هر کار کنم باز کمت دارم را
عقل پنهان شده و قلب عیان می‌خواهد

بر سر عهد گران هستم و تنها ماندم
کار سختیست ولی قلب چنان می‌خواهد

آرش شهیرپور


برچسب‌ها: آرش شهیرپور
+ شنبه 1393/05/11| 19:16|م| |
 

زاده شدن
بر نيزه‌ی تاريک
هم‌چون ميلاد گشاده‌ی زخمی،
سِفْرِ يگانه‌ی فرصت را
سراسر
در سلسه پيمودن.
بر شعله‌ی خويش
سوختن
تا جرقه‌ی واپسين،
بر شعله حرمتی
که در خاک راهش
يافته‌اند
بردگان
اين چنين.
اين چنين سرخ و لَوَند
برخاربوته‌ی خون
شکفتن
وينچنين گردن‌فراز
بر تازيانه‌زار تحقير
گذشتن
و راه را تا غايت نفرت
بريدن.
آه، از که سخن می‌گويم؟
ما بی چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خودآگاهانند.
                                                             احمد شاملو

پ‌ن:

شاملو این شعر را برای مرگ خسرو گلسرخی سروده. من این شعر را برای حسین معدنی منتشر می‌کنم. شوخی که نیست. مرگ است. تازه‌تر از تازه است. حالا که ما بی چرا زندگانیم دلیل نمی‌شود شعری برای آنان که به چرای مرگ خود آگاهند منتشر نکنیم. 

امروز والیبال در ادامه متحیر سازی‌هایش دست جدیدش را هم رو کرد. حسین معدنی آخرین آبشارش را زد و رفت. بی‌صدا. بی بیانیه. بی نطق و اره اوره. بی شنبله غوره.  


برچسب‌ها: احمد شاملو
+ شنبه 1393/05/11| 0:17|م| |
 

 

برای سینه‌ی هر انسان
گلوله‌ای ساختند
برای هر گلوله
دستکی

و دست‌هایی که سکه‌ها را ضرب می‌زند
جمع می‌کند
ورق می‌زند دسته‌های اسکناس را

اما هر سکه‌ای دو رو دارد
حتا سکه‌ی گلوله‌ها
وقتی ورق برمی‌گردد
                                                          شهاب مقربین


برچسب‌ها: شهاب مقربین
+ جمعه 1393/05/10| 23:14|م| |
 

 

رفتن علت نیست
معلول تمام ماندن‌هایی‌ست که گوشه‌ی اتاق فرسوده می‌شوند
از کسی که می‌خواهد برود
نباید چیزی پرسید
هرکس که پا دارد می‌رود

من از دقت او در تماشای کوچ درناها
فهمیدم که خواهد رفت ..

دست‌هایش سفیدتر شده بودند
می‌توانستند به بال بدل شوند

به شکل رفتن درآمده بود
به شکل دورشدن ماه از پنجره
به شکل پرواز پرنده
از لبه‌ی پاییز
به شکل محو شدن رنگ از چهره در وقت ترس.

گوزنی بود آماده‌ی فرار
برگی بود در فکر کنده شدن از درخت

نمی‌توانست بماند
از ماندن جدا شده بود و باید می‌رفت

او شکل دیگری از من بود
درست مثل من رفت
یعنی فقط چتر را برداشت و چمدان را از یاد برد
یعنی چمدان را از یاد برد و فقط چتر را برداشت
یعنی چمدان را مقابل خود ندید و چتر را داخل کمد دربسته دید

بعد در این شهر بی‌دریا
دنبال دریا گشت که با کشتی برود

ناامید که شد
با اتوبوس رفت

می‌خواست گریه کند اما لبخند می‌زد
چهره‌اش آفتابی بود آلوده به ابر

برایش دعا می‌کنم
دعا می‌کنم که باد با احترام از کنار گل‌هاش بگذرد ..
                                                                            رسول یونان


برچسب‌ها: رسول یونان
+ جمعه 1393/05/10| 11:21|م| |
 

به تو فکر می‌کنم
و موهای تو در باد.
به تو فکر می‌کنم
و تنها حسرتم
فراموش کردن عینکم است
تا رج‌های گردنت را ببینم
تا ذره‌های نگاهم
رج‌های گردنت را ببوسد
نفس بکشد
بنوشد ..
                                                               الیاس علوی


برچسب‌ها: الیاس علوی
+ جمعه 1393/05/10| 11:17|م| |
چاره‌ی ديگری نيست !
بايد كسی را
با تو اشتباهی بگيرم
و از هم‌آغوشی‌َش
هرشب
اندوهی
به جمعيت جهان اضافه كنم
                                                                 صبا کاظمیان


برچسب‌ها: صبا کاظمیان
+ جمعه 1393/05/10| 11:15|م| |
 

 

گاه‌گاهی
شبیه شوقی بزرگ
شوقی که پنهان نمی‌شودش کرد
بر در می‌کوبی و میخ‌کوب تماشات
مات می‌شوم ..
خلاصه کنم
این خانه کوچک است
و سقف کوتاه آرامش
آوار دم به دمی‌ست.
                                                                    رویا زرین


برچسب‌ها: رویا زرین
+ جمعه 1393/05/10| 11:14|م| |
 

 

هیچ شهری مثل تهران آسمانش صاف نیست
هیچ تهرانی به جز تهران در این اطراف نیست
هیچ مردی مثل من این‌قدر با انصاف نیست

هیچ حرفی مثل حرف بعدی‌ام شفاف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

می‌شکافد شهر را نامش محمدباقر است
هرکجای شهر سوراخی‌ست آنجا حاضر است
هرکجا برجی رود بالا مهندس ناظر است

مرد کار است و شبیه دیگران حراف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

باصلابت با شهامت با جسارت سخت‌کوش
با نجابت با سخاوت با طراوت زودجوش
با کیاست با سیاست با فراست تیزهوش

شهردار هیچ شهری باچنین اوصاف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

موشکافی می‌کند در کار قالی منتها
کارگاهی داشته از خردسالی منتها
آمده تهران گرفته انتقالی منتها

شانس آوردیم قالیباف ما نداف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

با شما هستم شمایانی که طوفان دیده‌اید
با شمایانی که هر یک گرگ باران دیده‌اید
هیچ شهری را شبیه شهر تهران دیده‌اید ؟

یک نفر از شهروندان شریفش داف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

حمله‌ی گازانبری یا جمله‌ی گاز انبری
فرق چندانی ندارد کرکری با کرکری
انتخابات است و گاهی می‌کشد تا دلخوری

شان او شایسته‌ی تحقیر و استخفاف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

هرکجا ویرانه‌ای را دیده مسجد ساخته
خانه‌های کهنه را کوبیده مسجد ساخته
کلی آجر روی آجر چیده مسجد ساخته

این مساجد بعد از این وابسته‌ی اوقاف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

در بناهای قدیمی چوب مصرف می‌کند
چوب‌های چینی مرغوب مصرف می‌کند
چشم دشمن کور خیلی خوب مصرف می‌کند

خوب مصرف کردن اما معنی‌اش اسراف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

مردم نواب و تیموری دعایش می‌کنند
دکه‌های نبش جمهوری دعایش می‌کنند
عده‌ای حتا همین‌جوری دعایش می‌کنند

این دعاگویان فقط یک عده از اصناف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

خواب بودم ناگهان دیدم خودم را در بهشت
حور و غلمان، مرد و زن بودند یک‌جا در بهشت
از درختی لخت می‌رفتند بالا در بهشت

آنچه گفتم واقعیت داشت اصلا لاف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

سر زدم، دیدم که «حوا» روزگارش خوب نیست
گفتم: «آدم؟!» گفت او هم کار و بارش خوب نیست
گفتم علت؟ گفت این‌جا شهردارش خوب نیست

این‌که دیگر بحث استکبار و استضعاف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست

کاش حکم انتقالش را خدا امضا کند
تا بهشت‌اش حال و روز بهتری پیدا کند
بعد عزراییل را هم عامل اجرا کند

شک ندارم می‌پذیرد اهل استنکاف نیست
هیچ شهری شهردارش مثل قالیباف نیست
                                                                     محمد سلمانی


برچسب‌ها: محمد سلمانی
+ جمعه 1393/05/10| 1:36|م| |