سیگار روشنت را
در جنگل‌ خشک و آشفته‌ی من انداختی
بعد
پرسیدی: «مزاحمتان که نشدم؟»
خندیدم: نه! اصلا.
                                                           سارا محمدی اردهالی

پ‌ن:

خب آدمیزاد مخیر است به هرکاری و من می‌توانم این کار را نکنم، اما نمی‌دانم چه عادت مسخره‌ای بود و چه کسی تووی سر من انداخت که هر روز وبلاگ خرمالوی سیاه را بخوانم. مثل این است که نخواهی تخمه بشکنی و تمام دهان و لثه‌ات از نمک تخمه لوچ شده باشد و با زبان به جان دندان‌هایت افتاده باشی اما نتوانی از مشت آخر پاکت تخمه دست برداری. بار قبل که اعتراض کردم به صفحه‌اش، مینا به من گفت، تو به او حسودی می‌کنی. نمی‎دانم. حسود نیستم اما شاید چیزی تووی نهاد من است که من را به این حس وادار می‌کند. 

2) ماهی قرمز که می‌آید خانه، شب عید، دلگیری بیشتر آغاز می‌شود. چه شب‌ها که می‌روم پایین و نگرانم که نکند این دو تا که هر کدام یکی این‌قد هستد، از تنگ بیرون پریده باشند یا احتمالا یکی هوس کرال پشت روی آب و سکونت مدام همان روی امواج نکرده باشد که می‌بینم در قفس خود اسیرند. امشب به بابا گفتم این آیت‌های ملال من را بیندازید حوضی جایی. سر تکان داد. گفتم دینا بیندازد. حداقل او مزه رها شدن ماهی به کنار دوستان از میان دو دست کودکانه با تکان‌تکان خوردن‌های لزج‌َش و گم شدن یک‌باره میان تمام ماهی‌های حوض را بچشد.

3)بچه‌تر که بودیم سکه‌ها ارزشی داشتند. با یک 25 تونی و 10 تومانی و .. می‌شد تمام دلخوشی‌هایی که یک پسربچه دارد را فراهم کرد. هنوز به سکه‌ها پول می‌گفتیم و هنوز سکه پول بود. امسال سر سال تحویل به دینا با رغبت تمام عیدی دادم. دیدم صبح امیر آمده بالا و گله، که دایی دینا گفته است عمو پول بیشتری به من داده و من بیشتر از تو جمع کردم. یادم افتاد چون می‌دانستم عیدی گرفتن لذتی‌ست که هیچ‌گاه فراموش نمی‌شود، دیشب داشتم کاری می‌کردم دینا از سال تحویل 94، بیست و چند سال بعد، پیش مردش بیشتر و بهتر و لذیذتر تعریف کند و مفتخر باشد. به همین دلیل با هربار به سراغم آمدنش بی‌نصیب نماند. مشکل امیر خوابیدنش وقت تحویل سال بود.

4) «عشق اول همین است: با ابژه‌ی عشق ملاقات می‌کنی و بی‌معطلی یک حفره درونت شروع می‌کند به خارش، حفره‌ای که همیشه وجود داشته، ولی توجهی به آن نمی‌کردی. تا این‌که یکی می‌آید و پُرش می‌کند و بعد می‌زند به چاک.»

جزء از کل/ استیو تولتز/ پیمان خاکسار


+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶| 22:41|م| |
 

چقدر جای تو خالی‌ست عصر، ساعت پنج
پر از هوای ملالی‌ست عصر، ساعت پنج

دقیقه‌ها پی هم گیج و گنگ و سرگردان
عبورشان متوالی‌ست عصر، ساعت پنج

قبول کن تو نباشی نمی‌رسد چیزی
همیشه موسم کالی‌ست عصر، ساعت پنج

دلی که داغ نمک سود سال‌ها عطش است
در انتظار زلالی‌ست عصر، ساعت پنج

به پیشواز تو هر لحظه رقص عقربه‌ها
کرشمه‌های جمالی‌ست عصر، ساعت پنج
                                                                  محمدعلی حضرتی


+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶| 18:13|م| |
 

عشق
چيز عجيبی‌ست
وقتی از من
ديكتاتوری می‌سازد زودرنج
كه تنها تو را انحصاری می‌خواهد

از تو
نازک‌دلی
كه اشک مرا
تاب نمی‌آورد ..

عشق چيز عجيبی نيست
شايد
اما
من و تو
عجيب
عاشق شده‌ايم !
                                                                ماندانا طورانی


+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶| 18:11|م| |
 

 


لمس کن
صدای من این‌جاست
ترانه‌ای آرام
روی نبض آبی دستت
                                                            رویا زرین


+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶| 18:9|م| |
 

وقتی با او
باران را قدم می‌زنی
لحظه‌ای چترت را
آن‌طرف بگیر
تا بفهمی
چگونه دوستت دارم.
                                                            شهریار بهروز


+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶| 18:7|م| |
 

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی‌قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا، آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن، محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت
                                                                        فاضل نظری


برچسب‌ها: شعرهای بهاری, از زندگی لذت ببریم
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶| 17:58|م| |
 


قلبم رو
تووی الکل انداختم
عشقم
لهجه‌ی قفس داره ..
                                                            یغما گلرویی

پ‌ن:

آدرس اینستاگرام مستی با جرعه‌ای شعر:

coffeearghavan


برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶| 14:27|م| |
 

به من نگو
که می‌ترسی از رفتن
مرگ
برایم غریبه نیست
که مرده‌ام بارها
پیش از این که
بمیرم برایت

                                                        شهین منصوری آرانی


برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه, شعرهای دلتنگی, شعرهای مرگ
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶| 14:26|م| |
 


هنوز پشت پنجره‌ام
در پیاده‌رو
هرکه می‌پیچد توی کوچه
تویی
فقط به خانه‌ام نمی‌آیی

                                                                 علی عبدالرضایی


برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه, شعرهای دلتنگی
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶| 14:25|م| |
 

ماندن یا نماندن
سوال این نیست
آی که چشم‌های تو می‌گویند:
بمان!
می‌مانم
حتی اگر جهان را
بر شانه‌های خسته‌ی من
آوار کرده باشی.
                                                            حسین منزوی


از این شاعر بیشتر بخوانید: حسین منزوی
+
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶| 14:12|م| |
 


ضربان پايت را می‌شنوم
در سينه‌ام راه می‌روی

ترجيح می‌دهم كه تنها بمانم
به تلوزيون خيره شوم
كتاب بخوانم
پياده روی كنم
بخوابم

تلوزيون تو را نشان می‌دهد
كتاب‌ها تو را می‌خوانند
پياده‌روها تو را قدم می‌زنند
خواب‌ها تو را می‌بينند

عزيزم
همه از اين‌جا رفته‌اند
تو كه تنهاترين مرغابی جهانی
چرا از من مهاجرت نمی‌كنی ؟
                                                                حسین صفا

پ.ن:

تووی عید، این چند روزی را که تعطیلم نتوانستم هماهنگ کنم برای سفر و چون نشد دیگر هیچ حسی نداشتم حتی از خانه بیرون بروم. فکر کردم چطور می‌شود مفیدتر بود، شبانه روز کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم و شعر تووی صفحه‌های بلاگ و اینستاگرام منتشر می‌کنم. هرچند احساس بی‌فایده بودنی پیدا کرده‌ام که فقط آدم زمانی به آن دست پیدا می‌کند که کار بزرگ کس دیگر را انجام داده‌ای و به اتمام رسانده‌ای و مطمئنی بعدها چیزی از تو یادآور نمی‌شوند. جزء از کل شاهکار تولتز، ترجمه خاکسار و بازهم شاگرد قصاب ترجمه خاکسار و آن مادیان سرخ یال از دولت آبادی و چند مقاله از قاسم هاشمی نژاد شده دوایی که بر سر زخم رخوت این روزها بمالم. فیلم‌هایی هم که دیدم اینترستلار که دیدنی بود و بردمن و دخترگمشده و فیلم اعلای ریچارد لینکلیتر، پسربچگی. ضمنا تووی همشهری داستان اسفند میزگردی است با شرکت چند کارگردان درست و درمان دیگر که خواندنش لذیذ است. امشب جزء از کل را تمام می‌کنم. 600 صفحه کتاب را خواندم و آنچه نصیبم شد مقدار بسیاری حس خوب و در روزهای تلخ ابتدای سال که باعث شد مقدار بیشتری از کم، بهتر بگذرانم. گوش جان می‌سپریم به یکی از بهترین توصیف‌های این کتاب. خردکنندگی کلمات را می‌توانید در همین بند هم حس کنید. واقعا ادبیات می‌تواند به این اندازه خوشمزه باشد. دوست ندارم تمام شوم. 

«این زن زشت‌ترین موجودی بود که به عمرم دیده بودم. نزدیک بود با دیدنش بزنم زیر گریه. بادِ هزار در را که توی این صورت زشت بسته شده بود حس کردم.»

جزء از کل/ استیو تولتز/ برگردان خاکسار

 


+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵| 22:33|م| |
 

سین‌ها را که چیدم
عکس انداختم با تنهایی خودم که بی تو
که چند سال از آن همه ای کاش‌ها گذشت
و کنار هم نبودیم هرگز
و سال تحویل بشود یا نه ؟
از من روسری‌های آبی در سفره تو باد می‌خورند
از تو
ماهی‌هایی که ناگزیر قفس را پذیرفته‌اند
سفره را چیده‌ام
کنار خودم
کنار خودت
و خیلی‌ها باید کسی کنارشان باشد که نیست ..
نیست که نباید بوده باشد
نیست که سفره همیشه بفهمد بزرگترین تحولش تیر خورده است
نیست که نیست
و گشتن بی‌فایده نبود
زیراکه خاطرات ما
کنار ما پنهانی نشستند ..
برای دیگری چای دم کردند
روی هم را بوسیدند
که سال خوبی آغاز شده باشد !
                                                           کوثر الماسی


برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه, شعرهای بهاری, شعرهای دلتنگی
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵| 18:12|م| |
 

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم ..
                                                                  سهراب سپهری

پ‌ن:

بچه‌تر که بودم با بچه‌های محل یک بازی داشتیم، وقت سفرها، که هرگاه جایی می‌رفتیم من شرط می‌بستم که مطمئن باشید این‌جایی که می‌رویم حتما یکی دو تا از بچه‌های محل را می‌بینیم. همینطورم می‌شد. باور کنید. مثلا یک بار که سرعین بودیم تا آخرین دقایق هیچ منجی پیدا نمی‌شد که من را از باختم نجات بدهد تا اینکه تووی یکی از این حوض‌ها و زیر یکی از دوش‌ها رضا را دیدم. با آن صدای دو رگه خش‌دارش که همیشه فکر می‌کردم جایش بین دوبلورهای سیما یا هرجا خالی‌ست. جا خوردیم و نشستیم روی زمین، آنقدر خندیدیم و خندیدم که دست آخر داشتیم می‌مُردیم از گریه. طفلی رضا، هاج و واج.  خبر سقوط هواپیما را که شنیدم درجا پیش خودم گفتم حتما تووی این هواپیما ایرانی هم هست. دلم می‌گفت. حالا شنیدم هواپیمای ایرباسی که از بارسلو باز می‌گشته دو تا از بچه‌های سرویس ورزشی تسنیم را نیز با خود به کوه‌های آلپ رسانده و .. جان به جان آفرین. هر جای این کره‌ی خاکی یک اتفاق بیفتد حتما جزیی از آن را یک ایرانی پر کرده است تا ما هم سهممان را از تمامی اتفاقات گه دنیا داشته باشیم.

نکته‌ای که برای من جالب است و درد آور، آخرین عکسی‌ست که میلاد اسلامی تووی حساب ایستاگرامش پست کرده. پرواز بر فراز بارسلون. شاید میلاد هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد آخرین شاتش و ارسال این عکس روی اینستاگرام آخرین اقدام مجازی او باشد و پرونده بسته. آن لحظه فکر نمی‌کنی دیگر نه عشقی و خانه‌ای و وطنی و .. ای داد.


برچسب‌ها: از زندگی لذت ببریم, شعرهای امیدواری
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵| 16:34|م| |
 

و من صدای یواشی در اضطراب ِ زنم
دلم گرفته و باید به کوچه‌ها بزنم
به زندگیم سرنگی پُر از هوا بزنم
«اجازه هست که اسم تو را صدا بزنم؟
به عشق قبلی یک مرد، پشت پا بزنم؟!»

ببین میان تنم حسّ سرکش ِ غم را
که با هوای تنت گیج کرده آدم را
از آن دو چشم بریزان به من جهنّم را
«اجازه هست که عاشق شوم که روحم را
میان دست عرق کرده‌ی تو تا بزنم؟!»

به چند سالگی‌ام عاشقانه گریه کنم
به نامه‌های تَرت دانه‌دانه گریه کنم
بدون تو بدوم سمت خانه، گریه کنم
«دوباره بچّه شوم بی‌بهانه گریه کنم
دوباره سنگ به جمع پرنده‌ها بزنم»

دوباره بین حروف شکسته شعر شوم
میان دفتر یک مرد خسته شعر شوم
شبیه پنجره‌ای نیمه بسته شعر شوم
«دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم
و یا نه... یک تلفن به خود شما بزنم!»

جهان دو ابر شده، آسمان فقط خیس است
دو چشم عاشق بی‌خوابِ پشت‌ِخط، خیس است
اتاق و صندلی و پرده، بی‌جهت خیس است
«نشسته‌ای و لباس عروسی‌ات خیس است
هنوز منتظری تا که زنگ را بزنم»

تو آس رو شده‌ی دل در آخرین دستی
بریده می‌شوی از من در این شب مستی
که راه گم شده‌ی منتهی به بُن‌بستی
«برای تو که در آغاز زندگی هستی
چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟»

دوباره آمدم آیینه‌ی دق‌َات باشم
و دستمال تری زیر هق‌هق‌ات باشم
بگو چگونه‌ تر از این موافقت باشم؟!
«دوباره آمده‌ای تا که عاشقت باشم
و من اجازه ندارم عزیز جا بزنم!»
                                                                فاطمه اختصاری


برچسب‌ها: شعر پست مدرن, شعرهای عاشقانه
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵| 16:31|م| |
 

اگر باید زخمی داشته باشم
که نوازشم کنی
بگو تا تمام دلم را
شرحه‌شرحه کنم

زخم‌‌ها زیبایند
و زیباتر آن‌که
تیغ را هم تو فرود آورده باشی
تیغت سِحر است و
نوازشت معجزه
و لبخندت
تنظیفی از فواره‌ی نور
و تیمار داری‌ات
کرشمه‌ای میان زخم و مرهم

عشق و زخم
از یک تبارند
اگر خویشاوندیم یا نه
من سراپا همه زخمم
تو سراپا
همه انگشت نوازش باش
                                                               حسین منزوی
            


برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه, شعرهای دلتنگی
از این شاعر بیشتر بخوانید: حسین منزوی
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵| 14:18|م| |
 

از هيچ‌كس نخواه بخواهدت
آن‌كه بخواهدت
اين را نمي‌خواهد
مي‌خواهدت ..
                                                                افشين يدالهي

پ‌ن:

اینستاگرام مستی با جرعه‌ای شعر به نام ارغوان من است. دختر نداشته‌ام. مخاطب‌های قدیمی بلاگ این را می‌دانند. روز اول عید در اقدامی که خودم هم از آن فرخنده شدم روی ابزار سرچ این اپلیکیشن تمامی ارغوان‌های موجود در اینستاگرام را سرچ کردم و یک‌یکی همه‌شان را فالو کردم تا همه‌شان را در کافه‌اش که به نام خودشان است جمع کرده باشم. در مرود  مستی با جرعه‌ای شعر من برایش در چند صفحه و جبهه، در حال جنگیدنم و براستی که این صفحه را نمی‌دانم چه کار کنم اما دائم و مدام تویش شعر می‌گذارم. شاید روزی ارغوان که بزرگ شد صفحه‌ای داشته باشد با خدادتا فالوور و هزاران ارغوان دیگر که بتواند لذت شعر خواندن را با آن‌ها هم تقسیم کند. 

دل گرفته است. تووی عید اوضاع روحیه آدم مفتضح‌تر می‌شود و گاهی آنقدر دمغی که انگار تمام ابرهای باران زای دنیا خیست کرده‌اند ... این متن از کتاب روزنامه نویس جعفر مدرس صادقی جدا شده. تووی صفحه‌ی یکی از ارغوان‌های ایستاگرام دیدم. امیدوارم ارغوان من دچار این حس گیرا و منهدم کننده‌ی داخل این یادداشت نشود. دلم می‌خواد با تو حرف بزنم.

«تو اصلا دلت نمی‌خواست منو این‌جا ببینی. تو اصلن دلت نمی‌خواست منو هیچ‌جا ببینی. فقط دلت می خواست منو تووی محله خودمون ببینی. فقط عصرها بریم باهم قدم بزنیم و گاهی وقت‌ها هم برای تو سرمقاله بنویسم. سرمقاله‌ها را هم که دیگه خودت می‌نویسی. تو فقط دلت می‌خواست که من همیشه یک همسایه باشم. دلت می‌خواست که من همیشه تووی سایه باشم. حالا از تووی سایه اومدم بیرون. حالا دلم می‌خواد با تو حرف بزنم. دلم می‌خواد تو هم منو ببینی. نه این‌که فقط من تو رو ببینم. تو هم منو ببینی ..»

 


برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه, شعرهای کوتاه
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵| 13:19|م| |
 

تو بخند
تا سراسيمه شود
بوی بهار !

                                                          سیدعلی میرافضلی


برچسب‌ها: شعرهای بهاری, شعرهای عاشقانه
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵| 13:5|م| |
 


با نوک انگشت نوشتم بر آب :
«مال منی، مال منی، مال من»

حیف که در ثانیه‌ای محو شد
آن «سند ملکیِ اقبال» من
                                                                ارشامه تافته


برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه
+
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵| 13:3|م| |
 


خوش به حال
انارها و انجیرها
دل‌تنگ که می‌شوند
می‌ترکند ...
                                                                حامد آهنگر


برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه, شعرهای کوتاه, شعرهای دلتنگی
+
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۴| 23:12|م| |
 

چقدر دوست داشتن تو خوب است
دوست داشتن تو
ماهی قرمز هیچ سفره هفت‌سینی نیست
دوست داشتن تو
عین ساعت تحویل سال است
همیشه منتظرش مانده‌ایم
دوست داشتن تو
عیدی اول فروردین است
کاش همیشه عید بود
کاش همیشه تو را عیدی می‌گرفتم
تو را دوست دارم
زمین از چرخیدن می‌ماند
و خورشید فراموش می‌کند که باید غروب کند
تو را دوست دارم
سیب‌ها
همه‌ی فصل‌ها به شکوفه می‌نشینند
چلچله‌ها کوچ نمی‌کنند
وقتی تو را دوست دارم
دختر کوچک آسمان‌م هنوز ..
                                                                فخری برزنده


برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه, شعرهای بهاری
+
سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۴| 14:12|م| |