می‌گویند:
برایت خواب‌های خوشی را آرزومندیم
مگر کسی وجود ندارد که بگوید
برایت واقعیتی خوش و زیبا آرزومندیم !
خواب زیبا به چه کارمان می‌آید
وقتی ما گرفتار بیداری دردناکی هستیم
                                                               محمود درویش


برچسب‌ها: محمود درویش
+ | |م| |
 

در زندگی‌ام دردهاي زیادي وجود داره
سرنوشتم در زمستان قرار گرفته
قلبم در حصارها در تنگناست
می‌خواهم در کوه‌ها بمیرم
حرف‌هایی زده می‌شه که هیچ‌وقت عملی نمی‌شه
در هر طرفم هزار چشم نامرد
برادرانم تبدیل شدن به یه خاکستر
می‌خواهم در کوه‌ها بمیرم
آهاي کوه‌ها آهاي کوه‌ها
آیا در دور دست‌ها یاري دارم
آهاي کوه‌ها. آهاي آهاي کوه‌ها
آیا یار چشم انتظار در خانه دارم
من از آتش از نفرت زاده شدم
گل پژمرده بی‌زمان شدم
به خاطر کمی پول بنده شدم
می‌خواهم در کوه‌ها بمیرم
چندتا بهار گریه کردم ماندم
در حسرت‌هاي عمیق سوختم
شهرها ظالم‌ند ایستادگی کردم
می‌خواهم در کوه‌ها بمیرم
آهاي کوه‌ها آهاي کوه‌ها
آیا یار چشم انتظار در خانه دارم
آهاي کوه‌ها آهاي آهاي کوه‌ها
آیا در دور دست‌ها یاري دارم

پ‌ن:

نیوشا باشید شنیدنی‌ترین را.

+ | |م| |


دوستت دارم و دانم كه تويی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده‌ام دوست ندانم

غمم اين است كه چون ماه نو انگشت نمايی
ورنه غم نيست كه در عشق تو رسوای جهانم

دم به دم حلقه اين دام شود تنگ‌تر و من
دست و پايی نزنم خود ز كمندت نرهانم

سرپر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان
تو شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشكسته‌ام و طائر پر بسته نگارا
عجبی نيست كه اين گونه غم افزاست فغانم

نكته عشق ز من پرس به يک بوسه كه دانی
پير اين دير جهان مست كنم گر چه جوانم

سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را
ياد باد آن همه آزادگي و تاب و توانم

آن لئيم است كه چيزي دهد و باز ستاند
جان اگر نيز ستانی ز تو من دل نستانم

گر ببينی تو هم آن چهره به روزم بنشينی
نيمه شب مست چو بر تخت خيالت بنشانم

كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست
آری آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم ؟
                                                                         عماد خراسانی


برچسب‌ها: عماد خراسانی
+ | |م| |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ‌ن:

گمان نکنید این پست شعر ندارد. دارد. یک جورایی هم تلخ است. باران‌زاست. باید از بالاخانه‌ام و آنچه که توش وول می‌خورد فهمی داشته باشید تا بتوانید سفیدی این پست را و چند سطر بالا را دریافت کنید. من اینطورم الان‌ها. سفیدِ سفید. به درجه بالایی از بلاهت رسیده‌ام که حرف‌هایم، کارهایم، پاره پاره و پریشان جلوه کند. این روزها این نیم خط از یک آهنگ را کوک زده‌ام به دلم. سینه‌ام. خواستن چشمات به هر بهونه، خود جنونه، کاریش ندارم، چیزی نمی‌گم .. همین دیگر. اینقدر. کاش می‌شد چند وقتی را خوابید. سنگین شده‌اند چشم‌هام.

2) دیروز و امروز بس که برایش و ازش نوشتم، دیشب و امشب هی خوابش را دیدم. امشب نوشتم، چون الان پنج و نیم صبح است. دیوانه‌ها دیوانه‌ها را دوست دارند. علی کریمی را می‌گویم.  


برچسب‌ها: مستی با جرعه‌ای شعر
+ | |م| |

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید !
روزی که نه صدا اهمیت دارد
و نه روز !
                                                                            حسین پناهی


برچسب‌ها: حسین پناهی
+ | |م| |

ما می‌میریم تا شاعران بیمار شعر بگویند
ما می‌میریم بازی قشنگی است
وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس می‌زند
و روزنامه‌ها هی عکس پدر را می‌نویسند
کنار آدم‌های مهم
هر شب هزار بار عروس می‌شود
و خواهرم هزار بار جیغ می‌زند
هزار بار بازی قشنگی است
کارگران ساعت یازده احساساتی می‌شوند
فردا همه به خیابان می
ریز
ریز
می‌کنند پارچه‌های رنگی را
آواز می‌خوانند می‌رقصند و البته شعار می‌دهند 
ما می‌میریم تا عکاس تایمز جایزه بگیرد !

                                                                                     الیاس علوی 


برچسب‌ها: الیاس علوی
+ | |م| |

آتش باشي
براي تو هيزم مي‌شوم
دريا بروي
پارو
تو هميشه درست پنداشته‌اي
دل من
شبيه تكه سنگي است
كه مي‌خواهم
تو با همه خستگي‌هايت
يك لحظه
به من تكيه كني
                                                              شمس لنگرودی


برچسب‌ها: شمس لنگرودی
+ | |م| |
 

بر شانه‌ی من کبوتری‌ست که از دهان تو آب می‌خورد
بر شانه‌ی من کبوتری‌ست که گلوی مرا تازه می‌کند.
بر شانه‌ی من کبوتری‌ست باوقار و خوب
که با من از روشنی سخن می‌گوید
و از انسانکه رب‌النوع همه‌ی خداهاست.
من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام می‌زنم.

در ظلمت حقیقتی جنبشی کرد
در کوچه مردی بر خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاه‌واره کودکی لب‌خندی زد.

آدم‌ها هم‌تلاش حقیقت‌اند
آدم‌ها هم‌زاد ابدیت‌اند
من با ابدیت بیگانه نیستم.

زنده‌گی از زیر سنگ‌چین دیوارهای زندان بدی سرود می‌خواند
در چشم عروسک‌های مسخ، شب‌چراغ گرایشی تابنده است
شهر من رقص کوچه‌هایش را بازمی‌یابد.

هیچ‌کجا هیچ زمان فریاد زندگی بی‌جواب نمانده است.
به صداهای دور گوش می‌دهم از دور به صدای من گوش می‌دهند
من زنده‌ام
فریاد من بی‌جواب نیست، قلب خوب تو جواب فریاد من است.

مرغ صدا طلائی‌ من در شاخ و برگ خانه‌ی توست
نازنین! جامه‌ی خوب‌َت را بپوش
عشق، ما را دوست می‌دارد
من با تو رویای‌ام را در بیداری دنبال می‌گیرم
من شعر را از حقیقت پیشانی تو در می‌یابم

با من از روشنی حرف می‌زنی و از انسان
که خویشاوند همه‌ی خداهاست

با تو من دیگر در سحر رویاهایم تنها نیستم.
                                                                            احمد شاملو


برچسب‌ها: احمد شاملو
+ | |م| |

 

زندگي جيره مختصريست
مثل يك فنجان چای
و كنارش عشق است
مثل يک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان بايد كرد

سهراب سپهری


برچسب‌ها: سهراب سپهری
+ | |م| |

نکند آینه
قدر ثانیه‌هایی را که
بی‌دغدغه
به تماشای چشم‌هایش می‌نشیند
نداند ؟! 

:::

خوش به حال باد 
که برای نوازش 
نازک گونه‌هایت 
بهانه نمی‌خواهد
                                                                                 حسین کاظمیان


برچسب‌ها: حسین کاظمیان
+ | |م| |
 

نیامدن هزار بهانه می‌خواست
و آمدن یکی ؛
دل‌تنگت بودم .

                                                                     سیدعلی صالحی


برچسب‌ها: سیدعلی صالحی
+ | |م| |
 
ﺯﻥﻫﺎ ﺍﺯ ﻋﺎﺩﯼﺷﺪﻥ
ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼﺷﺪﻥ
ﺍﺯ ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﻧﺒﻮﺩﻥ
ﻣﯽﺗﺮﺳﻨﺪ
ﮔﺎﻫﯽ ﺯﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﯾﺪ
                                                                  ﻣﻬﺪﯾﻪ ﻟﻄﯿﻔﯽ
 

پ‌ن:
چند وقت قبل به مینا گفتم که قالب بلاگ را تغییر بدهیم، اگر شد، که دمش گرم امروز بیشتر از همیشه حوصله داشت و نشست پایش. من هم جان زنانه‌ام را گذاشتم وسط. که این شد.

 اول مرد بود. که قرار بود پای بار، شعر سرو کند. شما میز را پیش بکشید، چند لحظه‌ای مهمانمان باشید. چشم در چشم هم که نه. چشم به کلمات. تجربه‌ای مشترک و ضمنا خوب، با هم. داشته باشیم.  حالا دختر است. آن رنگ و قالب پیر شد این‌جا. با من.  نشستیم و احتمالا فکر کردیم، حالا که معمار و دیزاینر خودمان شدیم، تغییر جنسیت‌اش بدهیم. خودآگاه و ناخوداگاه. خوش‌گل‌تر‌َش کردیم. زندگی دوباره‌ای بهش دادیم. تا در چرخه‌ی جدید حیاتش روزهای بهتری را سپری کند. باز هم شما صندلی را پیش بکشید شعرتان را نوش کنید و مهمان هرشب ما باشید. چه در سماع. چه لولی‌وش و مغموم، چه تیپا خورده و رنجور.

2) جغد پشت دخترک با آن چشمان وق زده منم.  دل توی دلش نیست و چشم از مهتاب برداشته.  پرنده‌های روی رف هرکدامشان داستانی دارند. خواندنی. نوشتنی. مینا آن پرنده‌ای‌ست که روی پایین‌ترین رف پخش شده. به همان خستگی و لِه‌ی. عکس ربطی به اسم و رسم بلاگ ندارد. داستان خودش را دارد. حتی آن دُم بیرون مانده هم قصه‌ای دارد. یکی باید باشد همه این قصه‌ها را بنویسد. یکی هم باشد تمام این قصه‌ها را بخواند. بشنود.

 


برچسب‌ها: ﻣﻬﺪﯾﻪ ﻟﻄﯿﻔﯽ
+ | |م| |
 

تو را به ترانه‌ها بخشیدم
به صدای موسیقی
به سکوت شکوفه‌ها
که به میوه بدل می‌شوند
و از دستم می‌چینند.
ترا به ترانه‌ها بخشیدم
با من نمان
عمر هیچ درختی ابدی نیست
باید به جدایی از زندگی عادت کرد.
                                                                    شمس لنگرودی

پ‌ن:

قالب بلاگ را دوست دارید ؟!


برچسب‌ها: شمس لنگرودی
+ | |م| |
 

خوابي را كه ديشب ديدم بر مي‌دارم
و مي‌گذارم توي فريزر
تا اين كه روزي خيلي‌دور از امروز
وقتي پير و ناتوان شدم
آبش كنم
بعد گرمش كنم و بنشينم
و پاهاي سردم را توش فرو برم.
                                                            شل سیلور استاین


برچسب‌ها: شل سیلور استاین
+ | |م| |
 

منتظرم ..
شبیه یک آهنگِ غمگین قدیمی
در آرشیو رادیو
«زنگ بزن»
بگو که می‌خواهی مرا بشنوی
                                                                        آزاد نوروزی


برچسب‌ها: آزاد نوروزی
+ | |م| |
 

عاشق شدم که لهجه‌ی جانم عوض شود
آن روزگار بی‌هیجانم عوض شود

             آرش شفاعی


ادامه مطلب
+ | |م| |
 

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش نابود شوی
تمام زندگی‌ات را باخته‌ای
این را
منی می‌گویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدان‌هایش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا.
                                                             رضا ولي زاده


برچسب‌ها: رضا ولي زاده
+ | |م| |
 

ملک چون دید ناز آن نیازی
سپر بفکند از آن شمشیر بازی

شکایت را به شیرینی نهان کرد
ز شیرینان شکایت چون توان کرد

به شیرین گفت کای چشم و چراغم
همای گلشن و طاوس باغم

سرم را تاج و تاجم را سریری
هم از پای افکنی هم دست‌گیری

مرا دلبر تو و دلداری از تو
ز تو مستی و هم هشیاری از تو

ندارم جز توئی کانجا کشم رخت
نه تاجی به ز تو کانجا زنم تخت

گرفتم کز من آزاری گرفتی
پی خونم چرا باری گرفتی

بدین دیری که آیی در کنارم
بدین زودی مکش لختی بدارم

نکو گفت این سخن دهقان به نمرود
که کشتن دیر باید کاشتن زود

چه خواهی عذر یا جان هر دو اینک
توانی عید و قربان هر دو اینک

مکن نازی که بار آرد نیازت
نوازش کن که از حد رفت نازت

به نومیدی دلم را بیش مشکن
نشاطم را چو زلف خویش مشکن

غم از حد رفت و غمخوارم کسی نیست
توئی و در تو غمخواری بسی نیست

غمی کان با دل نالان شود جفت
بهم سالان و هم حالان توان گفت

نشاید گفت با فارغ دلان راز
مخالف در نسازد ساز با ساز

فرو گیر از سربار این جرس را
به آسانی برآر این یک نفس را

جهان را چون من و چون تو بسی بود
بود با ما مقیم اربا کسی بود

ازین دروازه کو بالا و زیرست
نخواندستی که تا دیر است دیرست

فریب دل بس است ای دل فریبم
نوازش کن که از حد شد شکیبم

بساز ای دوست کارم راکه وقت است
ز سر بنشان خمارم را که وقت است

بس است این طاق ابرو ناگشادن
به طاقی با نطاقی وا نهادن

درفرخار بر فغفور بستن
به جوی مولیان بر پل شکستن

غم عالم چرا بر خود نهادی
رها کن غم که آمد وقت شادی

به روز ابر غم خوردن صوابست
تو شادی کن که امروز آفتابست

شبیخون بر شکسته چند سازی
گرفته با گرفته چند بازی

نه دانش باشد آنکس را نه فرهنگ
که وقت آشتی پیش آورد جنگ

خردمندی که در جنگی نهد پای
بماند آشتی را در میان جای

در این جنگ آشتی رنگی برانگیز
زمانی تازه شو تا کی شوی تیز

به روی دوستان مجلس برافروز
که تا روشن شود هم چشم و هم روز

به بستان آمدم تا میوه چینم
منه خار و خسک در آستینم

ز چشم و لب در این بستان پدرام
گهی شکر گشائی گاه بادام

در این بستان مرا کو خیز و بستان
ترنج غبغب و نارنج پستان

سنان خشم و تیر طعنه تا چند
نه جنگ است این در پیکار دربند

تو ای آهو سرین نز بهر جنگی
رها کن برددان خوی پلنگی

فرود آی از سر این کبر و این ناز
فرود آورده خود را مینداز

در اندیش ار چه کبکت نازنین است
که شاهینی و شاهی در کمین است

هم آخر در کنار پستم افتی
به دست آئی و هم در دستم افتی

همان بازی کنم با زلف و خالت
که با من می‌کند هر شب خیالت

چه کار افتاده کاین کار اوفتاده
بدین درمانده چون بخت ایستاده

نه بوی شفقتی در سینه داری
نه حق صحبت دیرینه داری

گلیم خویشتن را هر کس از آب
تواند بر کشید ای دوست مشتاب

چو دورت بینم از دمساز گشتن
رهم نزدیک شد در بازگشتن

اگر خواهی حسابم را دگر کن
ره نزدیک را نزدیکتر کن

گره بگشای ز ابروی هلالی
خزینه پر گهر کن خانه خالی

نخواهی کاریم در خانه خویش
مبارک باد گیرم راه در پیش

بدان ره کامدم دانم شدن باز
چنان کاول زدم دانم زدن ساز

به داروی فراموشی کشم دست
به یاد ساقی دیگر شوم مست

به جلاب دگر نوشین کنم جام
به حلوای دگر شیرین کنم کام

ز شیرین مهر بردارم دگر بار
شکر نامی به چنگ آرم شکربار

نبید تلخ با او می‌کنم نوش
ز تلخیهای شیرین گر کنم گوش

دلم در باز گشتن چاره ساز است
سخن کوتاه شد منزل دراز است
                                                                    نظامی

پ‌ن:

شعر پست قبل را چند روز پیش گذاشتم در بلاگفا و تاریخش را به وقت دوشنبه تنظیم کردم. غفلتا یادم نبود. امروز که یک‌هو صفحه را باز کردم، شعر را خواندم، لذتی جدید چشیدم و تجربه کردم که تا بحال نداشتم. خودم را غافلگیر کرده بودم در پس روزمرگی گرما زده. اگر قرار این روزها به همین  توالی جنون باشد، عنقریب است که پیامکی برای خود بفرستم و دعوتش کنم به بهشت. جایی دو قدم آن‌طرفتر از برکه‌ی پر از ماهی و درختان کمتر رویت شده از چشم رهگذران. نیمکتی چوبی و لابد رازنگه‌دار. دور از تمام دنیا. آن وقت تو می‌مانی و افشاگری مردی که روزگاری دهان دوخته و لب نزده. خدا را چه دیدی شاید مثل همان آقای فیلم نمی‌دانم چی، یک بوس کوچولو به فرشته مرگ دادیم و به ملکوت اعلی ملحق شدیم. آن‌وقت است که دو کم از 365 روز سال را مداوم توو و حول خواب‌هایت پرسه خواهم زد. روی لوستر. بالای مهتابی. بر بالینت. آن‌وقت تو می‌مانی و طعم خاطره‌ای یخ، پشت پیشانی از پسرکی زلف آشفته و سپیدرو. صدایی خش‌دار.  آن روز که بیاید، اگرچه نیستم. تمام من پیش توست. می‌زنم. مثل حالا. همانطور که شاعره گفت. راست گفت. به ولله.     


برچسب‌ها: نظامی
+ | |م| |
 

دوشنبه است
بلند می‌شوم
لایه‌ی ضخیم زخم را از پنجره کنار می‌زنم
پَرِ پرنده‌های مُرده را جمع می‌کنم
در آسمان می‌کارم
چشم می‌بندم و دو انگشتم را
بر نبض دستم می‌گذارم
.
.
.
می‌زنی
                                                              روجا چمنکار


برچسب‌ها: روجا چمنکار
+ | |م| |
 

ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺍﯾﻦ ﻟﮑﻨﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻮﻥ ﻣﺎ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ
ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺖ .
این‌جا
ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺻﻠﺢ‌ﻫﺎﯼ ﻣﻮﻗﺖ
ﺑﯿﻦ ﺟﻨﮓﻫﺎﯼ ﭘﯿﺎﭘﯽ ...
                                                                  ﺣﺎﻓﻆ ﻣﻮﺳﻮﯼ

 

پ‌ن:
آدم عاشق این است که خودش را خشن و بد بداند اما آدم نه خشن است و نه بد. فقط کم دل است. بهش بگو ظالم، جانی، دزد، قالتاق تا برایت غش کند و دوستت بدارد و فخر بفروشد به اینکه در رگ‌هایش خون گردن کلفت‌ها و چپاولچی‌های تاریخ روان است. بهش بگو دروغگو، دزد، حداکثر از دستت به عنوان توهین به دادگاه شکایت می‌کند. اما بهش بگو ترسو، آن وقت از خشم دیوانه می‌شود و برای اینکه این حقیقت گزنده را بپوشاند حتی به مرگ حاضر می‌شود.

دون ژوان در جهنم/ برنارد شاو/ برگردان ابراهیم گلستان


برچسب‌ها: ﺣﺎﻓﻆ ﻣﻮﺳﻮﯼ
+ | |م| |
 

ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ
ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﻲﮐﻨﻲ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺘﻲ
ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻭﺭﺩ …
ﻣﻦ
ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﮐﺠﺎﻱ ﻗﻠﺒﺖ
ﺷﻠﻴﮏ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ …
ﺗﻮ
ﺩﻳﮕﺮ
ﺧﻮﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﺷﺪ …
                                                           ﺍﻓﺸﻴﻦ ﻳﺪﺍﻟﻠﻬﻲ

پ‌ن:

نگاه شاعر درست است اما مریض است !


برچسب‌ها: ﺍﻓﺸﻴﻦ ﻳﺪﺍﻟﻠﻬﻲ
+ | |م| |
 

 

دستانم را کنار زد
چمدانش را برداشت
در را بست
و باران گرفت
چیک
چیک
چیک ...
پرستار در گوشم می‌گوید :
اگر آرام باشی
سرمت که تمام شد
دستانت را
باز می‌کنم !
                                                                  سمانه سوادی


برچسب‌ها: سمانه سوادی
+ | |م| |
 

دل‌تنگی
شوخی سرش نمی‌شود
دل‌تنگی موریانه است و
من هنوز آدم نشده‌ام
من هنوز
چوبی‌ام !
                                                                  مهدیه لطیفی


برچسب‌ها: مهدیه لطیفی
+ | |م| |
 

رفته‌ای چندی‌ست تا خالی شوی از ما و من‌ها
خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با این سخن‌ها

                                                                                 علیرضا بدیع


برچسب‌ها: علیرضا بدیع
ادامه مطلب
+ | |م| |
 

هان، جبریل قدیس !
کودک در بطنِ مادر می‌گرید.
از یاد مبر که جامه‌ات را
کولیان به تو بخشیدند.
                                                                          لورکا


برچسب‌ها: لورکا
+ | |م| |
 

خیال می‌کنم این بغض ناگهان شعر است
همین یقین فروخفته در گمان شعر است

                                                                         سعید بیابانکی


برچسب‌ها: سعید بیابانکی
ادامه مطلب
+ | |م| |
 

گُم‌َت کردم ...
مانند لبخندی
در عکس‌های کودکی‌ام
                                                                     یغما گلرویی


برچسب‌ها: یغما گلرویی
+ | |م| |
 

 

چه راه دور !
چه راه دور بی پایان
چه پای لنگ
نفس با خسته‌گی در جنگ
من با خویش
پا با سنگ !

چه راه دور
چه پای لنگ !
                                                                 احمد شاملو


برچسب‌ها: احمد شاملو
+ | |م| |
 

اسراییل
ای تجاوز بی‌دلیل
ای جمعیتی که «ملت بودن» را برگزیده‌ای
گمان مبر که:
برنده جنگ، همان کسی‌ست که پیروز است.
                                                                    لئونارد کوهن

پ‌ن:

هنوز آنقدرها روحم را به شیطان نفروخته‌ام و دلم خانه ابلیس نشده که وقتی تووی جعبه کودکی می‌بینم صورتش شبنم زده، چشمانش نیلوفری‌ست تب نکنم. اعتراض نکنم و تحلیل‌های صدتا یک غازی در بکنم. چه کسی‌ یا کسانی هستند توی دنیا که این همه تجاوز و سگ صفتی را می‌بینند و دلشان نمی‌گیرد و شاد هم می‌شوند. سند توو ال برای همه آنها: فاک یو. 


برچسب‌ها: لئونارد کوهن
+ | |م| |
 

همه‌چیز
از احتمال بودنت جان گرفت؛
از احتمال نشستن‌َت بر پوست صندلی
کشیده شدن انگشتانت بر تن میز
پیچیدن صدایت در رگ اتاق
حالا همه‌چیز
از احتمال نبودنت نابود می‌شود؛
صندلی
میز
اتاق
من !

:::

هر شش ثانیه
یک‌بار به قلاب تو گیر می‌کنم
هر شش ثانیه
یک‌بار مرا از آبی گل‌آلود می‌گیری
میانِ همین فراموشی‌ها
دو زیست شدم

:::

قبل از خواب
تمام چراغ‌های کم‌مصرف را
بی‌مصرف را
پُرمصرف را
روشن کن
من از صدای آژیر
و از کلمات تلمبار شده در گلوی شب
می‌لرزم
و مدام به این فکر می‌کنم
که «جنگ»
سه حرف دارد و
دو نقطه و
یک کابوس
بوس
شب به خیر
                                                               روجا چمنکار

پ‌ن:

وسط تمام بی‌حوصله‌گی‌ها سریال را پلی کردم. یک ماهی می‌شود. خیلی خوب بود. و چون مرض به جانم است که چیزهایی که برایم لذت بخش است را پابلیک کنم صفحه را باز کردم و آمدم بنویسم و نوشتم هم، و چون بلاگفا دوست دارد یک وقت‌هایی بزند تووی پوزت، منتشر نشد و دیگر ننوشتم. راحت تسلیم می‌شوم. شاید بهتر است بنویسم که می‌گذرم. دیگر اینطور نیست که شرطی باشم که باید بشود، وقتی خیلی چیزها نمی‌شود.

همان ابتدا گفتم که آشناست، امضا دارد، صبا نکهتی از خاک ره یار آورده، دیدم، نوشته است کارگردان، دیوید فینچر. حالا بماند که خیلی‌های دیگر به اسم  کارگردان مهمان این اثرند، و یکی دو قسمت یا بیشتر را گرفته‌اند، اما آشپز زیاد داشتن کار، باعث انحرافش نشده و از خط اصلی و ذهن فینچر منحرفش نکرده. چون سرآشپزش شخصیت دارد، کارش هم شخصیت پیدا کرده. همین است دیگر، امضای آدم حسابی پای کاری باشد، هر قدر هم که بخواهی اثر را نادیده بگیری و کم ببینی‌اش، نمی‌توانی سهل و خنثی از کنارش رد بشوی، نمی‌شود. شسته رُفته است. نمی‌توانی غلط ببینی کار را.  House Of Cards 

2) پیشنهاد دیگرم یک سریال جنایی‌ست که فقط یک سیزن آن آمده. و همان یک فصل باعث شده رتبه‌ی خوبی توی imdb  برای خودش دست و پا کند.(TRUE DETACTIVE) اولین چیزی هم که شما را ابتدا به ساکن پخش سریال درگیر خودش می‌کند، سینگل‌ترکِ فوق‌العاده‌ی ابتدای اپیزودهاست که محشر است. متیو مک کانهی هم، خسته و داغان و تلخ و بازیگرتر از هر زمانی‌ست توی این سریال. و از همه مهم‌تر، دلیلی‌ست که من شیفته‌اش شده‌ام؛ تا ازو سئوالی نکنند حرفی نمی‌زند !


برچسب‌ها: روجا چمنکار
+ | |م| |